ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۶, جمعه

نگاهی بتاریخ ایران باستان: بخش بیست یکم سرانجام دودمان آرش آکیان

اردشیر بابکان


در اردیبهشت سال ۲۲۴ میلادی دوسپاه اردشیر  ساسانی و ارته بان پنجم آرش آکیان پارت در هرمزدگان ماد به رویارویی هم آمدند . ارته بان  در آن نبرد  شکست خورد و کشته شد.  اردشیر خود را شاهنشاه ایران خواند و شاهنشاهی آرش آکیان در ایران به پایان رسید  هرچند در ارمنستان و گرجستان فرمانروایی آرش آکیان برای سالها ادامه داشت.

اما این شاهنشاه نو که بود و چرا بر پادشاه بزرگ پارت آفند آورد؟ اردشیر از نوادگان ساسان، آثرپات (آذربد) ذرتشتی  در آتشکده ی آناهیتا، بود. در سال ۲۰۵ میلادی، پدر اردشیر، پاپک  ساسانی از گاث هیر پادشاه استخر، در دولت فدرال پارت،  در خواست نمود که پسرش را  به دستیاری تیردات فرمانده ی دژ دارابگَرد در استخر پارس برگمارد.  اردشیر پس از در گذشت تیردات فرماندهی آن دژ را بر عهده گرفت و بزودی با بهرمندی از درگیری های آرته بان پنجم با کشتن تنی چندی از فرماندهان سرزمین های همسایه بر حیطه ی فرمانروایی خود افزود . چنان آشکارست که  پاپک و پسرش اردشیر از باورمندان ریشه گرا به آیین ذرتشت بودند و آرزوی آن داشتند که بار دیگر مزدیسنان ناب ‌ذرتشت را که در زمان پارتها ی مهر آیین با رنگ وآب باورهای میترایی آغشته شده بود  پاکسازی نمایند و آیین میترایی را به همراه هرگونه باور دیگر از ایرانزمین محو نمایند.   چنین بود که پاپک،  گاث هیر را  سرنگون نمود و از آرته بان پنجم در خواست نمود که پسرش شاپور را بپادشاهی استخر برگمارد اما آرته بان درخواست اورا نپذیرفت و چنین بود که پاپک سر بشورش نهاد و شاپور را برتخت پادشاهی استخر نشانید. 

اما دوران پادشاهی  شاپور کوتاه بود و پس از درگذشت او اردشیر به جانشینی اورسید و بیدرنگ به  کرمان و ایلام در تازید و  بر آن پادشاهی های فدرال پارت چیره شد. او سپس در ۲۲۳ میلادی به  ساتراپی های والاگاث پنجم برادر آرته بان شاهنشاه ایران  در خاور در تازید و بر او چیره گشت.  و سپس آهنگ گسترش به ماد نمود. 

به هر روی بر فراز شدن ساسانیان در تاریخ باستان دیریک رویدادی پرهنایش و سرنوشت ساز بود. دوستی دیرینه ی پارت ها و ارمن ها به خاطر خویشاوندی خاندانهای فرمانروای آنها و باورهای  مهر آئینی  و نهادهای آریائی  آنها  از هم  گسیخته شد و جای خودرا به دشمنیی پایدار داد که از آئین سامی آشوری ذرتشت مایه میگرفت.دودمان ساسانی تباری بی فرهنگ و چادرنشین نبود. اما اردشیر برای پایدار سازی بنیان فرمانروایی خود به اتحادی نا آشاوان با موبدان درشد و کیش ذرتشت را به آوند آئینی ملی  برپاداشت . به گزارش واهن کورکجیان تاریخ نویس ارمن:
   او برای آنکه از یگانگی و همسانی  آموزه های آئین ملی  اطمینان یابد  موبدی شُهره به پرهیزگاری را برگزید که با درکشیدن افیون و هنایش آن برای هفت روز خوابید و چون بیدارشد همه ی باورهای اهورامزدا را  دیکته نمود.  در دودمان ساسانی - که برای بیش از چهارسد سال ماندگارماند - باورهای کیشوند  بسیار  نیرومند  بود. آنان عناصر طبیعی را آشاوان میدانستند و  مسیحیان را متهم می نمودند که با بخاکسپاری هاشان زمین را  آلودگی میدهند ،  با شستشوی خود آب را پلشت می کنند و آشاوانی آتش را نادیده می انگارند.
ارمن ها  نتنها  آزرده   از اینکه  ساسانی ها  دودمان پهلوی  ارمنها را سرنگون نموده بودند که بل همچنین  از پافشاری آنها برای  بر بار کردن کیش شان بزور بر متحدین دیرینشان ،  فرزندان پادشاه سرنگون شده، آرته بان را پناه دادند.

در نقش رجب  سنگ نگاره ئی که سرآغاز پادشاهی اردشیر بدست اهورا مزدا  را انگاره میکند نشان از ساخت وست شاهنشاهی ساسانیان دارد . در این سنگ نگاره اهورا  در اندامی انسانی به هم اندازه ی اردشیر نگار شده ست. او دیهیم پادشاهی را دردست دارد و  اردشیر دست خویش را برای گرفتن دیهیم بسوی او دراز نموده و این نشان از وابستگی پادشاه به فره ی  بالاترین ایزدانست. وانچه که بر مهینی این سنگ انگاره برای  دریافت نقش کیش در دودمان  ساسانی می افزاید نگاره ی موبدان موبد کارتیر برپا کننده ی کیش دولتی ساسانیان است که راهبردهایش بهنگام   سن دراز او در زمان چهار پادشاه  ساسانی دشواری ها فراوان رابر مردمان و بر شاهنشاهی ایران ببار اورد. در این سنگ نگاره  کارتیر را می بینیم که با دستهای  کشیده بسوی شاه و اهورا مزدا  به آنان ادای آذرم میدارد. وسنگ نوشته ی اوکه باور شخصی اورا آشکار میدارد  نشان میدهد که چرا  از پارت ها و فرهنگ غنی آنها این همه ناچیز برجا مانده است.  

مذهب گرایی  حقانیت راستین  فرمانروایی شاهنشاهی ساسانی را  بنیانِ  میداد و  رفتار  آرام و آسوده گیر  پارتها که پروا میدادند که هرگونه باور آیینی و هر گونه  نیایشگاه در پیوند به آن باورها به آزادی از سوی باورمندانش  برپا باشد  با اندیشار دولتی کانونمند و مرکز گرا که  آرمان ساسانیان  بود همساز نبود. 

اردشیر، مغان ذرتشتی را   پس از سدها سال  فرامانروایی  پارت ها  دلسرد   یافته  و آتشکده هاشان را  متروک و خالی وخاموش  و آداب ورسوم آیین شان را فراموش شده  میدید  در هرکجا ی ایران بجز پارس  ایزدان آریایی باستان  باز پرستش میشدند  و نیایشگاه های آفتاب  با تندیس های میترا  با جشن های میترایی پر شکوه رونق فراوان داشت. هرچند نیایشگاه های دیگر یهودیان و ترسایان و  بوداییان و ماه پرستان نیز در گوشه و کنار هر پادشاهی ایران به جز پارس بر پا بودند.

 اردشیر  که میخواست آیین یکسان ذرتشت را در سراسر پهنه ی شاهنشاهیش  بر پا سازد در یافت که ذرتشتیان  درهر  کجای ایران آداب ورسوم  ویژه ی خود را دارند و  شمار فرقه هاشان بسیار ست. او تندیس های آشاوان ایزدان  را بر شکست و نابود کرد و جایگاه مغان را والایی و ارجمندی داد و با پرداخت مستمری و  بخشش زمین  آنان را از لحاظ مالی نوامند ساخت  و به آنان پروا داد تا از دارایی مردمان بهری بگیرند. او آتشکده ها را باز سازی نمود و موبدانی را برای پاسداری آتش در هر آتشکده   به یاوردهی گرفت.

اردشیر سپس بر آن شد که زند اوستا یی یکسان و پالاییده از باورهای میترایی برای همه ی کشور گرد آورد.  او نمایندگان همه ی فرقه های ذرتشتی را   از هرگوشه ی کشور به همایشی بزرگ فراخواند. گفته شده ست که شماری میان هشتاد هزار تا چهل هزار مغ به آن همایش آمدند و آنان از میان خود چهارهزارتن را برگزیدند و آن چهار هزارتن از میان خود چهارسد تن و  به همین سان  سپس چهل تن و سر انجام  هفت تن از ارجمندترین و پرهیزگار ترین شان را برگزیدند. در میان این هفت تن یکی از آنان بنام اَرتِه ویراف  به پذیرش شش تن دیگر  به سرمهینی برگزیده شد.

 در  افسانه ای که از او پرداخته شد  گفته اند که پس از شستشویی آشوان و به آیین  و نوشیدن آشامیدنی  مخدر ، اندام او را با پرده ای سپید پوشاندند و او بخواب رفت.  شاهنشاه و شش تن از مهینان  مر اورا پاسداری نمودند و پس از  هفت شبانه روز خوابیدن او بیدار شد  و همه ی مردمان در شگفتی شنیدند که  او آیین اورمزد را از برخواند  که نویسندگان به دقت بسیار آنرا برای آیندگان ثبت نمودند. 

 مغان ذرتشتی شاید این  داستان   را پرداختند  تا از پرخاش و سرزنش   برای پاکسازی اوستا مبرا  باشند  و کس نتواند به آنها ایراد بگیرد که چرا بخشهایی از اوستای کهن را زدوده و بخشهایی از آیین میترا را پذیرفته اند.  با این همه زبان این متن  زبانی کهن  و از یاد رفته بود که تنها تنی چند از مغان هنوز می توانستند آنرا دریافت کنند   و زینروی بود که اردشیر فرمان داد تا برگردان و تفسیری به زبان پهلوی از زند اوستا فراهم آید. 

گفته شده است که اردشیر خود روندار نابود نمودن  کیشها  و نیایشگاه های محلی  را که در  زمان پارتها برپا بود آغاز نمود و دراین نابود کردن او زورگویی را اگر که مورد نیاز بود  بکار میگرفت. باهمه آنکه از سنگ نوشته های شاپور پسر اردشیر آشکارست که او به برپاسازی آتشکده ها و فراهم آوردن و پرورش موبد برای آن نیایشگاه ها الویت بسیار میداد او هنوز در زیر هنایش به فرهنگ پارت میتوانست آیین های دیگر را برتابد. و گفته اند مادر شاپور دختر اردوان پنجم بوده است که اردشیر برای دادن حقانیت به شاهنشاهی خود  با او ازدواج نموده بود.

اما کارتیر چنانکه خواهیم دید رفته رفته   بر توانمندی و نیرو و دارایی خویش افزود و سر انجام راهکردهای کشور را بر محور آیین ذرتشت روایی تام داد و برآیند چنین باورمندی خشک بر پایه آیینی رسمی، مرکزی و دولتی که تاب هیچ اندیشه نویی را نداشت به ستمگری و بیدادی ریشه ای رهنمون شد که سرانجام به زوال شاهنشاهی ایران انجامید.

تنسر موبد ذرتشتی که اندیشار مذهبی  ساسانیان را در کتاب نامه ی تنسر آشکار نموده است  در پاسخ به این خرده گیری که برخی از فرمانهای اردشیر  ناخوشایندست زیرا که "هرچند پادشاه در پی جستجوی راستی های باستان است  با این همه میتوان او را متهم به در کنار گذاشتن  سنت ها نمود. و گرچه این می تواند برای جهان نیکو باشد اما برای  دین درست نیست. "  پاسخ میدهد که:
شما باید دریابید که  دوگونه سنت داریم:  سنت های باستان و  سنت های نوین. از سنت های باستان "برابری" بود اما  گذرگاه به برابری   اینک  آنچنان به ویرانگی کشیده شده است که اگر   کسی را به برابری بخوانید ناآگاهیش ویرا به شگفت خواهد آورد  و آنرا نا شدا خواهد گرفت. و  سنت نوین "خشونت" است. مردمان آنچنان به خودکامگی خو کرده اند که نمی توانند راه خویش را از سوی  آسیب خودکامگی بسوی بهره مندی از برابری که اندیشاری برترست بیابند و در باره ی دگرگون نمودن آن، اگر که نو وایان  بخواهند که برابری را شناسایی دهند،  گفته خواهدشد که: " درخور این دوران نیست" و زینروست که یادمان و ردپای برابری  از میان رفته است.  از سوی دیگر  اگر شاهنشاه، خودکامگی مردمان کهن را، که برای این عصر و هنگام نیکو نیست، از میان بردارد آنگاه گفته میشود:که "این آیین پارینه است وکردار پیشینگان. " 
شما می باید این راستی را دریابید که میباید تکاپو نمود تا هنایش بیداد را چه از باستانیان و چه از نووایان دگرگون نمود -  چنین تلاش براین بنیانست که  بیداد  در هر هنگام که باشد نمی باید که به آفرین  آید  چه درباستان آنچنانکه بود و  چه در  گاه نو  که آنچنانکه بخواهد همیشگی گردد .
خردورزی تنسر رنگ  وانمودگاری دارد . او با وانمود  بر اندیشار برابری    میکوشد که خونریزی های دینی اردشیر  را برای بازسازی مذهب ذرتشت توجیه نماید. 
  اینک شاهنشاه   توانمند شده است تا چنین کند و هنایش خودکامگی را بزداید. و   مذهب  متحد اوست زیراکه ما میبینیم او  در سنجه با پیشینیان از فضیلت   بسیار  برخوردارست و  سنت های او بهتر از  سنتهای کهن است.
البته سنتهایی که مورد پرخاش اردشیر و تنسر و سپس کارتیر بود در درجه ی نخست آئین میترایی پارتیان بود که همانگونه که گفته شد بس  آرامش خواه آزاد منش و آشتی جو بود.  اندیشار نهادینه آنها "زندگی کن و بگذار زندگی کنند" بود و  همانگون که دیدیم در هنگام بسیار از پادشاهان پارت راهکرد این بود که بجای نبردهای ویرانگرانه پیمانهای آشتی برپاشود که هردوسوی تنش از آن بهره ور شوند پیمانهایی که در گویش امروزین پیمانهای "بُرد- بُرد" خوانده می شوند. اما اینک اردشیر مانند داریوش هخامنش می خواست که باورهای ‌کیش ‌‌ذرتشت را به آوند آیین رسمی بر همه بپذیراند. تنسر برای توجیه اینکه چرا سنت های اردشیر بهتر از سنت های پارت هاست می نویسد: 
اگر که نگرانی شما در باره ی موضوعات مذهبی است و  هرگونه بهرمندی  از مذهب را انکار میکنید، باید بدانید که  اسکندر کتابهای مذهب  مارا سوزانید - نوشته هایی بر  ۱۲۰۰ چرم گاو  ، در استخر. یک سوم آنها را مردمان از بر  و در سینه بیاد داشتند ولی حتی این یادها از افسانه ها بودند و آدابهای نهادین  ، و مردمان قوانین و احکام را  نمی دانستند ، تاکه در فساد مردم امروز و زوال  قدرت پادشاهی و دلخواست برای آنچه که نو بود اما ساختگی؛  و میل به گردن فرازی نا بجا،  حتی آن افسانه ها و آدابهای نهادینه از یادمان مشترکمان  برون افتادند  تا که هیچ  اندکی از راستی آن کتاب باقی نماند. بنابر این باور مندی میباید  بدست مردی  سر راست با داوریی درست باز سازی میشد. ولی آیا  هرگز شنیده اید و یا دیده اید از پادشاهی  ،  بدیگر از این شاهنشاه، که این وظیفه را برخود بگمارد؟
 تنسر  برای توجیه نقش روحانیون ‌ذرتشتی در دولت می نویسد:
در آغاز زمان مردمان  بخاطر فهمیدن کامل دانش  مذهب و از اطمینان به پایداری کامیار بودند. اما حتی در آن هنگام بخاطر رویدادهایی نو در میانشان،  نیاز به فرمانروایی  خردمند داشتند  زیرا تا مذهب از سوی دریافت تفسیر نشود بر هیچ پایه ای بنیان نخواهد داشت (...).
تنسر پیش از کارتیر موبد دیگر ساسانیان که سنگدلانه مردمان  دین های دیگر را  چنانکه خواهیم دید به سر فرازی سرکوب می نمود خونریزی های مذهبی اردشیر را توجیه میکند  و می نویسد: 
  درباره  خونریزی بیش از اندازه  ودستور شاهنشاه  در کیفر دادن به کسانی که بردشمنی با داوری  و دستورات او عمل می کنند   بدان که پیشینیان از این خونریزی اجتناب می نمودند زیرا که   مردمان را  سر نافرمانی و شکستنِ سامانِ نیکو  نبود. همه نگران  دستاوردهای روزمره  و امور خود بودند   و پادشاهان را با فریبکاری های نابکارانه  و کردارهای شورشی زیر فشار نمی گذاشتند . هنگامیکه فساد  گسترده شد و مردمان از سرنهادن به مذهب ، عقل  ودولت سر باز زدند و همه ی دریافت ارزش ها ناپدید شد و  تنها به خونریزی بود که شرف و احترام را به چنین قلمرویی  میشد که بازگردانید

هرچند آشکارست که هنگامیکه آئینی به زور  بر مردمان  فرا آید و موبدان   پروای هیچ گونه اندیشیدن، مگر به آنچه که  خودشان  میپردازند، را ندهند این خود موجب جستجو برای باورهای دیگر میشود وچنین نیز شد . چنانکه در سالهای میان ۲۲۸ تا ۲۴۰ میلادی ، در همان هنگام که اردشیر میکوشید تا دین ذرتشت را بر پا دارد مانی  کیش نو خود را که مانند هر کیش دیگر آرمان تکتاییکی (یونیورسال) داشت   بر پا ساخت ساختاری که میکوشید  تا آئیین میترا را با  شناخت پرهیزگارانه و باورهای ترسایی و بودایی پیوند دهد.

مانی  پسر پات آک بابک از مغان اکباتان بود  ومادرش شاهدختی از آرش آکیان بنام کاروسا.  او در سالهای پایانی پادشاهی اردشیر در استانهای شرقی ایران آیین خویش را آشکار نمود ه بود و سپس  بهنگام تاجگذاری شاپور یکم در  نوروز سال ۲۴۲ میلادی در کاخ پادشاهی جندی شاپور در برابر توده ی بسیار از مردمان آنها را به آیین خود فراخواند و گفت:
 همانگون که روزگاری بودا به هندوستان آمد و ذرتشت به پارس و مسیح به سرزمینهای باختر،  دراینک این پیام  به میانجی من به سرزمین بابل میاید. 
درنخست کس به این فراخوان دیده ای نکرد  و او برای سالهایی دراز از ایران بیرون شد  و باورمندانی در ترکستان و هندوستان پیدا نمود. هنگامیکه سر انجام به ایران بازگشت  پیروز برادر شاپور یکم به او گروید و او یکی از مهین ترین کتابهای خود " شاپورگان" را به او تقدیم داشت. پیروز  برای او دیداری با شاپور شاهنشاه ترتیب داد. شاپور مانی را آزرم بسیار  نهاد  و در دربار خویش به او جایگاهی ارجمند داد  و  پروایش  داد تا کیش خود را در سراسر شاهنشاهی ایران  آموزش دهد.   اما بزودی تنسر و کارتیر شاپور را وادار نمودند که اورا از  ایران برون راند . مانی بر هنایش خود با نوشتن نامه ها وکتابها افزود. وچنین بود که موبدان ذرتشتی شاپور را بدستگیری  او واداشتند اما پس از مرگ شاپور در ۲۷۳ میلادی  جانشین او پسرش هرمز یکم  او  را از زندان آزاد ساخت وگفته شده است که هرمز به او باور داشت . و به او پرواداد تا آموزش آیین خود ازسر گیرد. اما پادشاهی هرمز بیش از یکسال نپائید و پس از درگذشت او در ۲۷۴ میلادی    کارتیر ، بهرام یکم را وادار نمود تا او را  در ۲۷۶ میلادی به صلیب کشد و پوست از کالبد او برکندند  و درونش را پرکردند و بدروازه های شهر آویزان نمودند و پیروانش را به  کیفرهای دهشتناک آزردند.  

کارتیر همانگونه که خود در کتیبه خویش به سرفرازی گفته است  در دوران  هر پادشاه  تازه برهنایش اش افزوده تر میشد و او بود که در پادشاهی های بهرام یکم و بهرام دوم  ساختوست دینی  ‌ بی تاب و آزاردهنده ساسانیان را برپاساخت .  در زمان اردشیر بر فراز   نردبان قدرت موبدان موبد تنسر بود و پس از او کارتیر. تنسر از کنشهای اردشیر دفاع میکرد زیرا او دین بهی   و راستین را بر پا ساخته بود.   او بر  هماهنگی میان منافع دولت و معبد رسمی تاکید می نمود .  اما کارتیر برای گسترش آیین خود سردمدار بود بنوشته ی  او ؛ " آتشکده  و دولت  هر دو از یک  مادر زاده شده اند،  به هم پیوسته اند و هرگز نباید از هم جدا شوند." 

 او در پیشدر آمدِ سنگ نوشته ی خود در کعبه ذرتشت نخست به شناسایی خویش میپردازد و به خودنمایی وآفرین گویی بسیار بخود  به کارهایش پرداخته و میکوشد که موقعیت خوبش را در دربار آنچنان استواری قانونی دهد که هیچ پادشاه و مهینی را  گستاخی پرسشی در باره ی توانمندی  بی برو برگرد او نباشد.
و من، کارتیر، مغان پات، نشان داده ام که وفادار  و   یاورده   به  ایزدان و شاپورِ شاهنشاه بوده ام.  از برای یاور دهی من مر ایزادان را و شاپورِ شاهنشاه را ،او مرا به رانشگاری برگزید ودر یاوردهی های آیینی مرا در دربار و در یکایک کشورهای پادشاهی ودر همه کجا  در سراسر شاهنشاهی در فرمانروایی مغان توانمند نمود.
و بفرمانِ  شاپورِ شاهنشاه، و فراهَمِشِ ایزدان و شاهنشاه در یکایک شاهنشاهی ها و هر کجا  بسیار یاوَرستانهای شکوهمند و آتشکده های ورهران بر پا نمودم و بسیاری از موبدان شادمان و کامیاب شدند و بسیار از آتشکده ها با موبدانش ساخته شد. و اهورا مزدا و ایزدان به بسیار بهرمند شدند و بر اهرمن و دیوان آشفتگی فراوان بار آمد. وبرای آنهمه آتشکده ها و یاورستان ها که در  جایگاه من نوشته شده اند  به گواه.  شاپورِشاهنشاه به شاهزاده ی جانشین خود اندرز دادکه "بدانسان که میدانی، بگذار تا این سرا بنیانی مر تورا باشد نیک ساخته شده برای ایزدان و ما، پس بگذار تا کرده شود !" ودر پرونده ها وگزارش های شاهنشاهی  که در آن زمان در فرمانروایی شاپورِ شاهنشاه، در دربار و در سراسر شاهنشاهی و در همه کجا ها، درآن پرونده ها  نوشته شده:" کارتیر، هیربد ". و سپس شاپور، شاهنشاه، به ایزدان پیوست و تاج  وتخت به رسیدن شد.

وپس از این پیش درآمد او به گسترش و افزایش توانمندی خود به آوند یک روندار طبیعی و در خور انتظار اشاره میکند . و آنچه که در خور نگرش است اینستکه هوای این نوشته با تکرار های  پیاپی رنگ   پیمان نامه یی حقوقی - آئینی بخود میگیرد. او می نویسد:
سپس پسرش هرمز، شاهنشاه، به فرازِ شاهنشاهی شد. و هرمزِ   شاهنشاه برمن سربند و کمربند موبدان را برگمارید و  جایگاه مرا  در رده ای بالاتر و ارجمندتر استواری داد و در دربار و یکایک پادشاهی ها و در هرکجا در سراسر شاهنشاهی  بر رانشگری و توانمندی من در یاوردهی های ایزدی  افزود و   مرا به   "کارتیر، مهتر مغانِ  اهورا مزدا"  شناسایی داد تا به اهورامزدای یزدان در آوند باشم .  و سپس در یکایک پادشاهی ها  و در همه کجاها بسیار از یاور ستانها در شکوهمندی به رانش آمد. و بسیار آتشکده های ورهران  برپا شد و بسیار از مغان شادمان و کامیاب شدند و بسیار از آتشکده ها با موبدانش به شاهانه ساخته شد.  و پرونده ها و گزارش های آن هنگام در فرمانروایی هرمزِ شاهنشاه، در دربار و درسراسر شاهنشاهی  و در همه کجا فراهم شد و در آنها این نوشته شد "کارتیر، مهتر مغان اهورامزدا" و سپس هرمزِ شاهنشاه به سوی تختگاه ایزدان  درگذشت.
 آنگاه وِرِهرانِ شاهنشاه ، پور شاپورِ شاهنشاه، وبرادر هرمزِ شاهنشاه  فراز بر شاهنشاهی شد. و ورهرانِ شاهنشاه نیز مرا در  آزرم و ارجمندی مَهین  داشت و در دربار و یکایک پادشاهی ها  و در هر کجا به من توانمندی و رانشگری  به هر سان یاوردهی  ایزدانه  داد. وزان پس  در یکایک پادشاهی ها ودر هر کجا بسیار از یاور ستانهای شکوهمند به رانش آمد و بسیار از آتشکده های ورهران بر پاشد و بسیار از مغان شادمان و کامیار شدند  و بسی آتشکده ها و موبدانش به شاهانه ساخته شد.  ودر پرونده ها و گزارش ها و بررسی ها که در  هنگام فرمانروایی ورهرانِ شاهنشاه، پور شاپور فراهم شد نیز این نوشته شد:"کارتیر مهترِ مغان اهورا مزدا". و سپس ورهرانِ شاهنشاه، پور شاپور بسو ی تختگاه ایزدان درگذشت.
 ورهرانِ شاهنشاه، پسر ورهران  که در شاهنشاهی باورمند و پرهیزگار ووفادار(به پیمانهایش) ست و رفتاری نیکو و نیکخواهانه  دارد فراز بر شاهنشاهی شد. و با فَرهوَری  اهورا مزدا و ایزدان از برای روان خود او جایگاه مرا به رَده و ارجمندیی اَبَرتر در شاهنشاهی رسانید و بر من رده و ارجمندی مَهینان داد  ودر دربار و یکایک پادشاهی ها و در هرکجا ها در سراسر همه ی پادشاهی  برای یاوردهی ایزدانه او    رانشگری وتوانمندی بیشتری از آنچه که در پیشتر داشتم داد و او مرا مهترِ مغان و دادور  در همه ی شاهنشاهی  نمود و مرا  سَرور آیین ها و سرکرده ی نیرومند  آتشکده ی  آناهید-اردشیر و آناهید بانوی استخر نمود.   و برای من آوند "کارتیر، روان پناه دار، مهتر مغان" را آفرید.  

سپس کارتیر در باره ی برفرازی آیین ذرتشت به آوند آیین رسمی شاهنشاه ایران و سرکوبی هر گونه اندیشه دیگر می پردازد و می نویسد:
ودر یکایک پادشاهی ها و در هرکجا درسراسر شاهنشاهی یاوردهی های  اهورا مزدا و ایزدان بر فراز آمد و  آیین مزدیسنان   ارجمندیی بزرگ یافت و مغان در شاهنشاهی و ایزدان و آب و آتش و رمه ها  در شاهنشاهی بس کامروا شدند در همان هنگام که  اهرمن ودیوان به کیفر رسیدند و سرزنش شدند  و آموزش اهرمن و دیوان از شاهنشاهی رخت بربست و  به کنار  افتاد . و یهودیان و سرامن ها(بودایی ها) و برهمن ها (هندو ها) و نسوری ها ( ترسایان نسطوری ارتدکس) و ترسایان (اهل شناخت Gnostic )، ماکتک ها Maktak ( فرو به آب یان Baptisers) و زندیک ها (مانویان) در شاهنشاهی سرکوب شدند و بت هایشان شکست و پرستشگاه های دیوان پراکنده شد و کرسی های خدایی و سرا هاش نابودگشت. ودر یکایک شاهنشاهی ها  و در همه کجاها یاورستانهای ایزدانه ی شکوهمند و آتشکده های ورهران بر پاشد و بسی از مغان  شادمان و کامیاب شدند  و بسیار آتشکده ها و موبدانش به شاهانگی ساخته شد.  ودر پرونده ها وگزارش ها و بررسی های شاهنشاهی  در زمان ورهرانِ شاهنشاه، پورِ ورهران که فراهم شد نوشته شد، "کارتیر، پناهده روانِ ورهران، مهتر مغان اهورامزدا"
  و از هنگامهای زود  پیشین از برای ایزدان و مَهینان ارجمند و از برای روان خودم، من، کارتیر بس دشواری کشیدم و تکاپو نمودم و من بسیار از آتشکده ها و مغان را  در شاهنشاهی ایران کامیاب نمودم و من همچنین به فرمان شاهنشاه  آتشکده ها و موبدان را در برون از شاهنشاهی ایران،  در هر کجا که  اسبان و سواران شاهنشاه اندر میشدند، به سامان رساندم در شهر آنتیوک ، در کشور سوریه  در آنجا که ماورای سیلیسیاست، شهر کیسریه  در کشور کاپادوک تا گالاتیا و در کشور ارمنستان  و در گرجستان و در آلبانی  واز بالاسکان تا گذرگاه آلان و شاپورِ شاهنشاه  با اسبان و سواران خویش  یه دیدار تاراج و آتش زدن ها و آشوب رفت اما من ویرانی و تاراج را پروا ندادم و هرگونه تاراج را که هرکس کرده بود من آن کالاها را باز پس گرفتم و به کشورهایشان باز پس دادم.
 و من آیین مزدیسنان و مغان را که درست بود در شاهنشاهی آشاوانی و برتری دادم در همان هنگام که ناباوران و مردم ناپایدار که در سرزمین مغان در باره ی آیین مزدیسنان  و یاور دهی ایزدانه سر  به فرمان فرود نمی آوردند را من  به کیفری بدنی کیفر نمودم و من آنان را سرزنش نمودم و سامانه ای نیکو بر پاساختم.  
براستی در درازای تاریخ  شاید هیچ رهبر و آموزگار آیینی به این آشکاری از سفاکی و بی تابی خود در برابر آئینهای  دیگر تا این همه سرفراز نبوده است. او سپس به دیگر بارمی نویسد:
من بسیار از آتشکده ها و موبدانش را بر پا ساختم  و بسیار از پرونده های شاهنشاهی را به رانش آوردم. و با فراهمش ایزدان و شاهنشاه و با تلاش من  بسیار از آتشکده های ورهران در شاهنشاهی ایران برپا شد  و بسیار پیوند زناشویی خویشاوندان به کرده آمد.  و بسیار از مردمان که ناوفادار بودند(به پیمانشان) بدیگر بار وفادارشدند .  و همچنین بسیار بودند کسانی که از دیدگاه  دیوها پیروی می نمودند و با تلاش من آن دیدگاه های دیوان را رها کردند و بجای آن دیدگاه های ایزدان را پذیرفتند.و بسیار از جشنهای گاهنبار (ایتپاسِک) بر گذار شد. و نیز بسیار از  رفتارهای آیینی از هرگون و یاوردهی های ایزدانه  بس شکوهمند و برتری گرفت که دراینجا برای نداشتن جا  نوشته نشد  .
و بدست من برای خانه ی خودم از هرکجا به هر کجا بسیار آتشکده های ورهران برپاشد و برای آنهمه آتشکده که برای خانه ی خودم  بر پاشد من هرگونه میهمانی دادم، میهمانی پس از میهمانی ، ۱۱۳۳ ایت پاسک که در یکسال میشود ۶۷۹۸ ایت پاسک.  و از برای خانه ی خودم  من دیگر یاوردهی های ایزدانه از هرگون  برپاساختم که اگر در اینجا نوشته آید بسیار جا خواهد میبرد.


من این سنگ نوشته  نوشتم که در آینده  هرکس که پرونده های شاهانه و یا گزارش ها و دیگر سنگنوشته ها را ببیند خواهد دانست که من آن کارتیر هستم  که در زیر فرمان شاپورِ شاهنشاه  به آوند "کارتیر، مهتر آموزشگاه  مغان" و زیر فرمان هرمزِ شاهنشاه و ورهرانِ شاهنشاه  به آوند " کارتیر -مهتر مغان اهورامزدا" و زیر فرمان  ورهرانِ شاهنشاه، پور ورهرانِ شاهنشاه  به آوند" کارتیر، پناهده روانِ ورهران مهتر مغان اهورا مزدا " شناخته شدم. به این امید که هرانکس که این سنگنوشته را شاید میبیند و یا می خواند  خود از مردمان ایزدان و مهینان ارجمند باشدو خود  راستین ودرست کردار  باشد همانگونه که من بوده ام از برای اینکه نامی نیکو ودارایی برای این پیکر استخوانی و پناهی برای روانم بدست آورم 

 به هر روی  پس از نبرد میان دوسپاه  اردشیر و ارته بان در هرمزدگان ماد آرته بان شکست خورد و کشته شد زیرا  نیروهای آرته بان از جنگ با رم فرسوده بود و همانگونه که در پیش گفته شد، این ارتشی مردمی بود که  سپاهیان پس از نبرد میبایست  به سر کار و زندگی باز گردند .وینک آنان درگیری در نبردی بلندمدت آنهم با هم میهنان خود را به تاب نمی آوردند . ارته بان  از برادرش خسرو پادشاه ارمنستان یار ی خواسته بود  اما با همه اینکه خسرو به شتاب بسوی او شتافت  نتوانست  خود را به هنگام برساند و چنین بود که ار ته بان  شکست خورد و اردشیر خود را شاهنشاه ایران خواند.
به گزارش کاسیوس دیو:
 در آنک بسیار شورش ها بپاخاسته بود، که برخی از آنان بیم بسیار برانگیخت، اما همه سرکوب شد. اما  وضعیت در میانرودان بیش از هر جای دیگر بیمناک بود و دهشتی راستین برای همه پدید آورد، نتنها برای مردم رم  که بل برای همه مردمان گیتی. زیرا که اردشیر، مردی پارسی،  پس از چیرگی بر پارت ها در سه نبرد، و کشتن آرته بان پادشاهشان،  در تکاپوی بپاسازی پایگاهی برای آفند به رم به پیکار  به هتارا  در شد. او حتی توانست بر دیوارهای آن شهر رخنه کند اما هنگامیکه بسیار از سپاهیان خود را  در کمینی از دست داد به چالش با ماد رفت.  ازین کشور ، و همچنین از ماد، او چه با زور و چه با هراس آوری  بخشی نه کوچک بدست آورد وسپس به ارمنستان شتافت.  و در اینجا بود که بدست بومیان ارمن  شکست خورد. برخی از مادها، و پسران آرته بان  و شماری دیگر یاگریختند و یا آنگونه که برخی ادعا می کنند،  از نبرد دست کشیدند تا خودرا برای پیکاری بزرگتر آماده کنند.
 بنابرین،  اردشیر منبع هراسی برای ما شد زیرا که با ارتش بزرگی در اردوگاهش نه تنها تهدیدی بود برای میانرودان که بل برای سوریه  و او  به بزرگنمایی میگفت  که همه ی  آنچه را که پارسیان باستان روزگاری داشته اند تا به دریای یونان  بازپس خواهدگرفت و ادعا می نمود که این همه حق راستین اوست چون از نیاکانش به او رسیده ست. بیم در این راستیک نیست که در خود او هیچ هنایشی نیست که بل بیم از اینست که نیروهای ما در چنین باشی هستند که برخی از سپاهیان  در واقع به او می پیوندند و دیگران از پدافند خود سرباز میزنند. 
کاسیوس دیو سپس  از هوسرانی و بی قید و بندی و بی انضباطی سپاهیان رم شکایت می کند که حتی در میانرودان فرمانده ی خویش فلاویوس هراکلو را کشته بودند .به گزارش  آگاثانجلوس تاریخ نویس آرمن:
  در آغاز سال  دیگر ( پس از شکست آرته بان) خسرو پادشاه ارمنستان آغاز به گرد آوری نیرو نمود و سپاهی را آماده ساخت . او  لشگرهایی از آلبانی ها و گرجی ها گرد آورد و دروازه های  آلان  (گذار  دریآلان  در قفقاز  بر رودخانه ی اَرَگوی) را بازگشود   و از دژ کور (گذار دربند) سپاهی از هان ها ( سکاهای کوشان)  را برای آفند به سر زمین پارس  بدرون  آورد و بر آشورستان (میانرودان)  و تا دروازه های تیس پاون در تازید . او همه ی کشور را  ویران نمود و مردمان شهرها و شهرک های آبادان را به خاک و خون کشید. او همه ی سرزمین های  مسکونی را چپاول نمود و به هم پاشید  . و کوشید تا پادشاهی پارسیان را نابود  و مخروبه و ویران سازد، و  تمدنشان را از میان بردارد .
اردشیر این اتحاد دشمنانش را که از سوی رم نیز پشتیبانی میشد در دنباله یی از نبردها شکست داد و با خریدن برخی  از تیره ها، آنها را  به ترک نبرد از پیکاری که آینده ای نداشت وادارنمود. به سر انجام  در سال   ۲۲۸  رمی ها ،  کوشانی ها و سکاها دست از پیکار کشیدند  و آرش آکیان را در چالش شان با اردشیر  در ارمنستان  تنها نهادند  . هرچند اردشیر در  اتحاد با فرمانروایان کرکوک   شاهرات  و پادشاه آدیابن   با نیرویی بزرگ به ارمنستان در تازید  اما نتوانست به پیروزیی بارز  دست یابد  زیرا که رم نمی خواست که سرزمین استراتژیک ارمنستان  بدست  پارسها بیفتد. و خسرو توانست استقلال ارمنستان را پاسداری کند.

اردشیر به کینجویی از پشتیبانی رم به ارمنستان به  استانهای  رم درمیانرودان در تازید و آنهارا بدون هیچ ایستادگی تسخیر نمود. و اینک او در موقعیتی بود که میتوانست به سوریه در تازد. بگزارش هرودیان  امپراطور تازه ی رم سوروس الکساندر فرستادگانی به اردشیر  گسیل داشت با پیامی که میگفت :

 اردشیر می باید در سرزمین خود بماند  و از آشوبگری بپرهیزد . او که   به شوری ابلهانه از خوش بینی دچار آمده است نمی باید  رم را به نبرد برانگیزاند.  هرکس می باید به  داشته های خود راضی باشد   وگرنه  او در خواهد یافت که پیکار با رمی ها  مانند نبرد او با همسایگانش  و بربرهایی که بشیوه ی خود او می جنگند  نمی ماند.  
اردشیر که در این هنگام  فرمانروایی خود را بر میانرودان استواری میداد در پاسخ الکساندر سوروس هیئتی چهارصد نفره  از  فرستارگان خود را با شکوهمندیی که نشاندهنده ی  توانمندی و نیروی شاهنشاهی تازه ی پارس بودبه دربار او فرستاد با این تهدید که: 
پادشاه بزرگ  به رمی ها و امپراطورشان  فرمان میدهد که نیروهای رم میباید از آن بخش از آسیا که  دربرابر اروپاست بیرون شوند و  پروا دهند که فرمانروایی پارس تا ایونی  و کاریا  و همه ی کرانه های پونتوس در دریای اِژه گسترش یابد  زیرا که این سرزمین ها به  نهادین از آن پارس ها بوده اند.
الکساندر سوروس ازین خیره سری گستاخانه دریافت که اردشیر را  اندیشه ی تکرار پادشاهی داریوش  در سرست و آنچنان به خشم  آمد که فرمان داد همه ی آن فرستادگان را ببند گیرند و  در  کشور فریجیا به کِشتگری بر سر زمین گمارندشان و  از بازگشتشان به ایران پیشگیری نمود .  آنگاه خود  در ۲۳۱ میلادی برای ‌آمادگی به نبرد با اردشیر به آنتیوک شد و سپاهیان مستقر در سوریه را با فراخواندن لشگرهای مصر نیرومندی داد. سپس در بهار ۲۳۲ میلادی آفندی نبردی سه شاخه را آغاز نمود. 

او شاخه ای از نیروهای خودرا بسوی متحد خود ارمنستان  فرستاد تا از آنجا بر ماد درتازند  شاخه ی دوم را بسوی جنوب دشت رودخانه ی فرات فرستاد تا از آنجا به سوی شرق در میانه ی پارس پیش روند.  و شاخه ی مهین سوم   زیر فرماندهی خود امپراطور   برای  تازیدن به قلب دشمن  بسوی شمال میانرودان در سپار شد. 

اما شاخه ی زیر فرمان امپراطور ، شاید به دلیل بروز دشواری هایی مانند  شورش هایی در میان سپاهیان مصر و ادعای  تاورینوس در سوریه بهامپراطوری بس  به کندی پیش رفت و این به اردشیر فرصت داد تا  نیروهایش را به رویارویی با دوشاخه ی نخست  تمرکز دهد هرچند شاخه ای که از سوی ارمنستان به ماد در تازیده بود شاید به کمک خسرو توانست پیروزی هایی شایان در ماد بدست اورد اما شاخه ی دوم در میان رودان که با خود اردشیر در نبرد شد شکستی سخت خورد. و آگهی از این شکست آنچنان الکساندر سوروس را به دهشت افکند که فرمان به واپس نشینی داد . اما آفندهای پارسیان و بیماری  و هوای بد موجب تلفات زیادی در سپاه او شد.  او به شاخه  ی سپاه که به ماد درشده بود فرمان داد تا بسوریه باز گردند.  بگزارش هرودیان  این لشگر درکوهستانهای ارمنستان با تلفات فراوان روبرو شد:
  این لشگر، در بازگشتش، تقریباً به همگی  در کوهستان نابود شد. تنی بسیار از سپاهیان از هوای یخ زده زخمی شدند و تنها مشتی از آن سپاه بزرگ  که در آن راه رفته بودند توانستند به آنتیوک بازگردند 
با همه ی اینکه خبر شکست در رم آشفتگی ببار آورد اما اردشیر در پی او  به سوریه نرفت.  وارتشش را برای رفتن به سرو کار زندگی شان مرخص نمود.  شاید اردشیر در یافته بود که برون راندن رم از آسیا کاری آسان نیست . به هرروی او اینک برآن بود که دشواری ارمنستان را چاره کند چون آسیب های نیروهای رم در ماد همه ناشی از دوستی آنان با ارمنستان بود. با این همه آفند بر ارمنستان و جنگیدن با سرداری کارآزموده مانند خسرو به جایی نرسیده بود زیرا سپاه اردشیر بر توانمندی نیروهای  سواره پایه داشت و نیروهای سوار در بلندی های کوهستانی ار منستان کارآیی چندان نداشتند.



_________________________________________________________________________________

  

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۳, سه‌شنبه

نگاهی به تاریخ ایران باستان : بخش بیستم پادشاهی های والاگاث چهارم و آرته بان پنجم


  
والاگاث چهارم ( ۱۹۱ تا ۲۰۸ میلادی)

والاگاث سوم  همزمان با قتل کمودوس در سال ۱۹۱ میلادی  در گذشت و مهینان پارت   والاگاث پسر سینه تاراک پادشاه ارمنستان را به جانشینی او برگزیدند.  والاگاث در زمان پادشاهیش در ارمنستان پسرش رِوِ دادگر را بپادشاهی ایبری رسانیده بود و این کاردانی و کفایت او بیگمان در گزینش او به  شاهنشاهی پارت هنایش داشت.   والاگاث  پسرش خسرو یکم را به پادشاهی ارمنستان برگزید وینک برای نخستین بار دو پسر پادشاه پارت   یکی بر ارمنستان و دیگری بر ایبری همزمان با پدر  فرمانروا بودند. 

در حالیکه گذرد پادشاهی  از والاگاث سوم به  والاگاث چهارم در پارت با آرامش و بسامانی برگذار شد در رم چنین نبود   و قتل کمودوس موجب آشفتگی  هایی همانند دوران قتل نرو شد  که در آن  داوُشگران  به امپراطوری با یکدگر به  ستیزی خونریزانه برخاسته بودند. و ینک در میانه ی آشوب های بار آمده  از قتل کمودوس نخست  پابلیوس هِلویوس  پِرتیناکس  که از سوی سنا به امپراطوری برگزیده شد  و پس از او  مارکوس دیدیوس  جولیانوس   که با پرداخت  رشوه مقام امپراطوری را از گاردهای امپراطوری خرید  بپا خاستند و سرنگون شدند  و  مجموع زمان امپراطوری این دو باهم بیش از پنج ماه نبود  . سرانجام   لوکیوس سپتیموس سِوِروس  فرماندار  زور گو وجاه خواه استان پانونیای بالایی  که از سوی  توطئه گرانی که کمودوس را کشته بودند نامزد شده بود توانست  با پشتیبانی سپاهیان راین  و دانوب   به ایتالیا اندر شود و پس از انکه نیروی دریایی مستقر در  راونا  از او پشتیبانی نمود  رم را با سپاهیانش اشغال نمود  و سنا را واداشت تا وی را به آوند امپراطور بپذیرند و این آغاز امپراطوری نظامیان در رم  شناخته شده ست.


سپتیموس سِوٍروس


اما این  دست  درازی سِوِروس به قدرت به نا آرامی های رم پایان نداد  و  فرمانروایی او هم در  استانهای شرقی و هم در استانهای غربی رم  با  چالش  روبرو شد . در شرق این گایوس  پِسچنیوس  نیجِر، فرماندار سوریه بود که بر علیه او بپا خاست و در غرب  دچیموس  کلودیوس آلبینوس  فرماندار بریتانیا که در ابتدا پذیرفته بود که از سوروس پشتیبانی نماید  و از او  مقام سزار  را گرفته بود  و این قول که از بخشی از قدرت امپراطوری بهر خواهدگرفت . و چون از پیمان او سرخورده شد بود سر بشورش برداشت .

   اما این چالش نیجر در سوریه بود که آرامش استانهای شرقی رم  را به هم زد و از در آمدهای گمرکی پارت از  کالاهای چین و هند  که به رم  صادر  میشد کاست . در سال ۱۹۳ میلاد طرفداران نیجر اورا در آنتیوک سوریه  به مقام امپراطوری برگزیده و درود داده بودند  و نیروهای رم در فلسطین مصر و در بیثانیا   از او پشتیبانی مینمودند و فرمانده ی  کارآزموده ی آسیای کهتر   آسلیوس آملیانوس  به مقام ژنرالی نیجر برگزیده شده بود.  نبردهای   سوروس و نیجر نبردهایی سخت ودشوار بود و به هر روی ستیزه ی  سِوروس با   دو  رقیبش  برای چهار سال به درازا کشید تا  سرانجام توانست آنان را شکست دهد.   والاگاث چهارم به نیجر   قول پشتیبانی داده بود و او با اطمینان از اینکه سنا او را به امپراطوری برخواهدگزید  در  اردویش دیده به آمدن پیکی   از سنا دوخته بود  و هنگامی که باخبر شد که سِوِروس در پانونیا از سوی سپاهیان به آوند امپراطور خوانده شده و مورد شناسایی سنا واقع شده است بسوی سوریه  برای پیکار با  او شد.

درسال ۱۹۳ میلادی نیجر فرستادگانی برای درخواست کمک  به سوی والاگا ث چهارم، پادشاه پارت،  خسرو یکم پسر  والاگاث،  پادشاه ارمنستان  و بارسِمیوس، پادشاه هتارا فرستاد بگزارش هرودیان :
پادشاه ارمنستان پاسخ داد که او با هیچکس  به اتحاد در نخواهد شد و گر که سِوِروس بر او در تازد او هم اکنون آماده به  پدافند  از سرزمین خو یش است.  پادشاه پارت، از سوی دیگر،  گفت که او به فرمانداران خویش  دستور خواهد داد تا به گرد آوری سپاه بپردازند -  و این واکنش معمول  آنان بود در هنگامیکه  نیاز به سپاه داشتند، زیرا که آنان سپاهی به آمادگی ایستادهنداشتند و سپاهیانی کرایه ای را نیز به کار نمی گرفتند. اما بارسِمیوس، پادشاه هتارایی ها کمانداران بومی کمکی خود را به یاری نیجر فرستاد. 
بیگمان پادشاه هتارا که از دولتهای فدرال پارت بود از سوی والاگاث فرمان داشت که به نیجر یاری رساند. به هر روی، نیجر از آسیا به اروپا اندر شد و اردوگاهش را در بیزانتیوم  برپا کرد اما چون در نبردی در سیزیکوس  شکست خورد بناچار به آسیای کهتر باز پس نشست ودر ایسوس بود که سِوِروس او را به همگی شکست داد وکشت.

سوروس اگرکه بیماری روانی نبود در بی رحمی و قساوت  براستی دست کم از کمدوس و نرو نداشت .  بگزارش اسپارتیانوس :
او بسیاری از مردمان را کشت ، برخی را به کیفری در خور  و برخی را به اتهاماتی ساختگی. تنی چند محکوم شدند زیرا به ادا سخن گفته بودند و عده ای دیگر را برای اینکه سخن نگفته بودند  و گروهی را برای اینکه شعارهای دو پهلوداده بودند 
به هرروی او کسی بود که امپراطور دیوانه ی رم کمودوس را درنامه ای به سنا به خدایی  برگزیده بود. البته  خدا خواندن امپراطوران و پادشاهان  در رم و مصر و ایران مسئله ی شگفت آور نبود اما شگفتی خدا خواندن کمودوس در این بود که همه میدانستند او دیوانه ای سفاک بود و به همین دلیل بود که اورا کشته بودند.

وچنین بود که همه ی کشورهای زیر یوغ رم در آسیای کِهتر اینک به پا خاسته بودند و  در میانرودان نیروهای پارت  همه ی سپاهیان  پادگانهای رم را  نابود نمودند و  سپس با  نیروهای عرب طرفدار پارت در آدیابن  و اُسورون (خسروان)،  مرکز فرماندهی رم درمنطقه،  نیسبیس،  را   به محاصره در آوردند.

سوِرِوس اینک بسوی نیسبیس آمد و توانست  آن  محاصره بشکند و  نیروهای تحت فشار رم در نیسبیس را رهایی داد. در این هنگام فرستادگان شهرهای میانرودان به اردوگاه او آمدند و گفتند که شورش آنها نه بر دشمنی با او که بل در رویارویی با نیجر بوده است و  این سِوِروس بوده است که از برآیند آفند آنان بر نیروهای  رم در میانرودان که به تضعیف  نیجر انجامید بهره برده است. و بنابراین آنان از سِوِروس خواستند که سرزمینشان را به آشتی و صلح و دوستی ترک نماید . 

اما سِوِروس اینک  سر از باده ی پیروزی گرم داشت  به دیگر بار هزینه های هنگفت دست درازی به سرزمین های پارت را فراموش نمود و برآن شد که به کمترین   سه کشورهای فدرال پارت؛ آدیابن، خسروان و هتا را،  که از آن پیشتر تریجن و کاسیوس کوشیده بودند تا  به رم  بپیوندانند، را  این بار براستی  بزیر فرمان رم در آرد.

 از گزارش  کاسیوس دیو پیداست که والاگاث چهارم نیز همان شگرد همیشگی پدافند پارت هارا بکارکشید و نیروهایش را بسوی  خاور ایران  واپس کشید و هنگامیکه سوروس به اندازه ی کافی بدرون ایران کشیده شد با بریدن راه های رساندن آذوقه   او را وادار به عقب نشینی نمود. و این همانند همان سرنوشت آویدوس کاسیوس بود که نیروهایش با گرسنگی و بیماری ناچار به بازگشت به سوریه شده بودند اما سِوِروس که از کمبود آذوقه و گرسنگی  خشمگین بود، ناهمانند به کاسیوس که به شهروندان تیس پاون وانمود به دوستی و مهربانی نموده بود، در آن شهر کشتاری بزرگ برپا داشت و بسیار از مردمان را ببردگی گرفت  . نکته ی غریبی  که در گزارش دیو به چشم می خورد اینست که او ادعا میکند  برادر والاگاث سِوِروس را همراهی میکرد . و این آشکار نیست که این گزارش تاچه اندازه درست است و اگر که براستی اینچنین بود می توان گمان زد که او با ناوفاداری  موجب آن فاجعه در تیس پاون شد ولی با این همه یاری او به سِوِروس نتوانست از هنایش گرسنگی و کمبود آذوقه بر سپاه او بکاهد واو او بفرجام وادارشد که با خفت و سرافکندگی پارت را ترک گوید و چنانکه خواهیم دید با همه نیروهایش  حتی نتوانست بر  شهر هتارا  که از دولتهای فدرال پارت بود چیره آید.  به هرروی خواندن گزارش کاسیوس دیو  با همه یک سویی آن خود گواهی ارزنده ای از این رویداداست:
سپس   سِوِروس  به کارزار با پارت ها شد . زیرا در هنگامیکه او سرگرم  نبرد همشهران civil wars  بود .  پارت ها از نبودِبیم  بهره گرفته و با همه نیروهاشان برمیانرودان چیره گشته بودند.  آنها نزدیک بود که بتوانند نیسبیس را بگیرند (...)  هنگامیکه سِوِروس به نیسبیس رسید (...) پارتها منتظر ورود او نماندند  و بسوی سرزمینشان عقب نشستند (فرمانده ی آنها والاگاث بود که برادرش سِوِروس را همراهی مینمود) او قایق هایی در کرانه فرات ساخته بود  و بخشی از نیروهایش با قایق و بخشی با راه پیمایی در کرانه ی فرات  به آنجا رسیده بودند. و آن قایق ها بسیار خوب ساخته شده بودندو سرعت شان  بسیار بالا بود زیراکه درختزارهای کناره ی فرات به اندازه ی زیاد چوب والوار فراهمشان میکرد.  و چنین بود که او بزودی بر سلوسیا و بابل  که هردو  متروک شده بودند  چیره شد. پس از آن  او تیس پاون (تیسفون) را  به تصرف درآورد  و به سربازانش پروا داد تا شهر را چپاول نمایند و شماربسیار از مردمان را بکشت و یکصد هزار نفر از آنان را به بردگی گرفت . اما  والاگاث را به دنبال نرفت و حتی تیس پاون را اشغال ننمود و چنانکه گویی تنها قصد او تاراج شهر بوده است . او از آنجا برون شد زیرا که با آن کشور آشنایی نداشت و به کمبود  آذوقه دچارآمده بود . چنین بود که او در را ه بازگشت مسیری دیگر  برگزید زیرا که چوب و علوفه ی اسبان  در راهنوردیشان به ته کشیده شده بود. برخی از سربازان با قایق و برخی  پیاده بازگشتند.

  آئلیوس اسپارتیانوس  گزارشی روشن تر از گرسنگی و بیماری سربازان سِوِروس دارد او می نویسد:
سربازان با خوردن  ریشه ی گیاهان زنده بودند. وزینرو به بیماری ها و ناراحتی ها ی مختلف دچار میشدند. چنین  بود که گرچه او نتوانست به پیشرفتی فراتر شود، زیرا که  سپاه پارت ها راه را براو و سربازانش بسته بودند  و آنها بخاطر خوردن خوراکهای ناآشنا اسهال گرفته بودند با این همه او ایستادگی نمود و شهر تیس پاون را گرفت و پادشاه را به گریز واداشت . شمار بسیاری را کشت، و لقب پارتیکوس را به دست آورد.   
به هر روی  چنان پیداست که  سِوِروس از برآیند نبرد با پارت شرم داشت زیرا هنگامیکه سنای رم بخاطر پیروزیش بر پارت به او لقب پارتیکوس داد بگزارش اسپارتیانوس آنرا نپذیرفت زیرا نمی خواست خشم آنان را برانگیزاند :
Deinde circa Arabiam plura gessit, Parthis etiam in dicionem redactis nec non etiam Adiabenis, qui quidem omnes cum Pescennio senserant.  atque ob hoc reversus triumpho delato appellatus est Arabicus Adiabenicus Parthicus. sed triumphum respuit, ne videretur de civili triumphare victoria. excusavit et Parthicum nomen, ne Parthos lacesseret..
سپس او  درگیر پیکارهایی در عربیه شد و اتحاد رم را با پارت ها و آدیابن ها  باز برپاساخت - که همه ی آنها همسویی با پِچِنیوس (نیجر)  نموده بودند. برای این دستاوردها هنگامیکه او به رم بازگشت به او فرازمندی پیروزی  و لقب های عربیکوس، آدیابنیکوس و پارتیکوس     داده شد .اما او فرازمندی پیروزی را ردنمود که شاید آن به پیروزیی بر شهروندان رم تعبیر شود و  از گرفتن لقب پارتیکوس سر باز زد  زیرا که ممکن است خشم  پارت ها را برانگیزاند.  
 هرودیان تاریخ نویس  یونانی نیز در گزارش خود از این   رویداد  می نویسد:
پس از گذشتن از منطقه میان رودخانه های تیغریز (دجله) و فرات  و کشور آدیابن،  سِوِروس به عربیه شتافت، کشوری که گیاهان خوشبو بار میاورد که ما آنهارا در عطرها و عودهامان بکار میبریم. پس از اینکه او بسیار از شهرها و روستاها را ویران نمود و همه ی کشتزارها را به تاراج کشید  به سرزمین هتارا ها اندر شد و در آن اردوگاه خود  برپا ساخت و هتارا را به محاصره کشید.
آن شهر بر فراز کوهی بلندست و با دیوارهایی بلند و محکم که باکماندارانی بسیار به خوبی پاسداری میشود. پس از برپایی اردوگاهشان، سربازان سِوِروس  با همه توانائیشان بر آن شهر فشار آوردند در این تلاش که آن شهر را چیره شوند.آنها همه ی فناوری ها و شگردهاشان را با همه گونه منجنیق و عراده بر ای ویرانسازی دیوارها به کار بستند.
 هتارایی ها دلیرانه ایستادگی نمودند و برآنها سارشی از سنگها و خدنگ ها فرود آوردند و آسیبی در خور یاد به سپاه سِوِروس وارد نمودند . آنها در ظروف سفالین حشره های بالدار با نیش های گزنده ی سمی بسوی محاصره کننده ها  پرتاب می نمودند و  این حشرات بر دیدگان و دیگر بخشهای ناپوشیده ی تن سربازان  بدون آنکه آنها  دریابندمی نشستند و نیش میزدند و گاز میگرفتند.
سربازان رم هوای هتارا را به تاب نمی آوردند  و از آفتاب سوزانش گیج   و  بیمار میشدند و می مردند  و تلفات ناشی از بیماری آنها بیش از تلفاتشان  در درگیری با دشمن بود .
هنگامیکه  سپاه به دلایلی که گفته شد  همه امید خود ازدست داد و محاصره  به بیهودگی رسید رمی ها به جای تواناترشدن کاستی گرفتند و سِوِروس از ترس از دست دادن همه ی سپاه خود ناپیروزمندانه  نیروهایش را  باز گرداند. و سربازان ناشاد بودند که محاصره شان به پیروزیی که امیدش را داشتند نیانجامید. (...)
  سپاه او در کشتی های بسیار به سوی کرانه های مقصدشان رم نرفت که بل پس از آنکه  مسافتی بسیار را پیمودند آنها به کرانه های پارت در رسیدند که با راه پیمایی چند روزه می توانستند به تیس پاون  برسند  جائیکه کاخهای پادشاهی پارت در آنجاست. پادشاه وقت خودرا به آرامش و صلح میگذرانید در این اندیشه که  نبردهای میان   سِوِروس و هتارایی  ها به او ربطی ندارد.
اما سپاهیان امپراطور که به این کرانه ها برخلاف خواستشان رسیده بودند از کشتی ها پیاده شدند و آن منطقه را به چپاول کشیدند. برای یافتن خوراک همه ی رمه ها را گرفتند و همه روستاها را آتش زدندو پس از طی مسافتی کوتاه به دروازه های  تیس پاون پایتخت  شاه بزرگ (والاگاث چهارم) رسیدند.
رمی ها بر  بربرهای  بی خبر تازیدند و همه آنها که در برابرشان ایستادگی نمودند را کشتند و پس از آنکه پادشاه با چند سوار گریخت رمی ها خزانه ی او را تاراج نمودند و جواهرات و زیورآلات را با خود بردند.
و چنین بود که بیشتر به یاری بخت  تا فرزانگی، سِوِروس افتخار پیروزی بر پارت را از آن خود ساخت . و چون این رویدادها به توفیقی بیش از انچه که او انتظارش را داشت رسیده بود  او پیامهایی به سنا و مردمان فرستاد با تحسین از دستاوردهایش و نقاشی هایی از نبردهایش و پیروزی هایش را به تماشا نهاد  ... 
 البته   چنان که پیداست هرودیان در باره ی تازش به تیس پاون  اطلاعات جغرافیایی نداشته و داستان پردازی نموده است  زیرا که باور کردنی نیست که سپاهیان سِوِروس با کشتی راهشان را بسوی رم گم کرده و سر از کرانه تیس پاون درآورند. اما آنچه او درباره ی نبرد نخست با هتارا و تاراج تیس پاون نوشته از راستیک بدور نیستند.

به هر روی  آشکارست که امپراطوری سوروس  بر پایه هایی سست ولرزان برپا شده بود تا آنجا که در همان هنگام  که او  در نبرد پارت  درگیر بود فرماندار بریتانیا، آلبینوس،  با گروهی از سناتور ها در باره ی سرنگون کردن او در مذاکره بودند و چنین بود که درپایان سال ۱۹۵ میلادی  سِوِروس او را دشمن مردم اعلام نمود. آلبینیوس در واکنش خویشتن را امپراطور خواند  و به گاول در تازید. و باهمه اینکه او در آفندهای نخست خود پیروزی هایی بدست آورد. اما نابسامانی و بینظمی آنچنان بر سرزمینهای زیر فرماندهی او سایه افکنده بود که هر گروهان از سپاهیان او درگوشه ای فرمان میراندند. در سال ۱۹۷ میلادی چنین بدید می امد که سِوِروس اورا در لیون بدام افکنده است. اما در کارزارهای نخست نیروهای آلبینوس سوروس را وادار به عقب نشینی نمودند  و او خود از اسب به پائین افتاد . اما سرانجام سواره نظام سوروس او را شکست داد و لیون به تاراج شد. آلبینوس دست بخودکشی زد و او را که نیمه جان بود سر بریدند و سرش را به رم فرستادند و همسر و فرزندان و بسیاری از پشتیبانان اورا کشتندو اجساد آنان را تکه تکه نمودند و بسیاری از سناتورها به اتهام همکاری با او کشته شدند.  سِوِروس جسد بی سر  آلبینوس را در برابر خانه اش گذاشته بود تا بتواند هر روز آنرا ببیند!

به هر روی از توانایی رم بسیار کاسته شده بود و در حمله و محاصره ی دوم هتارا  سپاهیان رم در برابر ایستادگی دلیرانه مردمان آن شهر بازهم هیچ نتوانستند کرد.   هتارایی ها  عراده ها و منجنیق های نویی را که رمی ها به میدان آورده بودند با پرتاب شعله افکن هایشان به آتش کشیدند. چنین بود که پس از بیست روز سپاهیان رم با سرافکندگی از محاصره دست کشیدند. یکبار دیگر راولینسون والاگاث چهارم را سرزنش می نماید که چرا او نیز از این فرصت بهره نگرفت و به رم در نتازید و این در شمار نمیاورد که رمی ها خود در حال ویرانی خود بودند و امپراطوری پهناور پارت ها در این هنگام  نمیخواست روابط  بازرگانی پرسود خود را با کشورهای ثروتمند و توانای چین و کوشان  با ماجراجویی برهم زند و چنین بود که والاگاث تا زمان درگذشتش در سال ۲۰۸ میلادی بر ایران  در آرامش و صلح پادشاهی نمود و سه سال پس از درگذشت او سِورِوس امپراطور رم در گذشت.

آرته بان پنجم (۲۰۸  تا   ۲۲۴  میلادی)


 مورخین غرب بخا طر سکه های همزمان والاگاث پنجم  و آرته بان پنجم برآنند  که پس از مرگ والاگاث چهارم  میان دو پسر او   برا ی جانشینی  ستیزه در گرفت.  اما همانگون که در پیش دیدیم  پارت ها به فرمانداران و شاهزادگان برجسته خود اجازه ی ضرب سکه میدادند . و اینکه در تاریخ های ایرانیان از  اختلاف والاگاث پنجم و ارته بان پنجم گواهه ای نیست از اینروست که چنین اختلافی میان آنها نبود . و والاگاث پنجم  یکی از پادشاهان فدرال پارت بود  که در تیس پاون  برای هشت  سال فرمانروا  بود.   اما این آرته بان  پنجم بود که شاهنشاه  ایران بود. 

آنچه که جالب است این است که ستیزه میان دو برادر براستی در رم بر سر جانشینی سِوٍروس میان پسرانش کاراکلا و گِتا رخ داد. سِوِروس میخواست که پسرهایش با هم به فرمانروایی بپردازند و از آنها خواسته بود که باهم به آشتی و برادری باشند . اما آندو  برادر براستی یکدگر را دشمن میداشتند  و تنها یکسال پس از مرگ سِوِروس کاراکلا که به شناسایی  اسپارتیانوس "سنگدلترین مردمان و همه دربرگیر در یک جمله ، برادرکش، تنباره با نزدیکان، دشمن پدر مادر و برادر" چنان ترتیب داد که برادرش  در حضور مادر به زخم دشنه از پای در آید و قتل او با کشتار گروهی طرفداران او چه از نظامیان و چه  از  غیر نظامیان  دنبال شد. بگزارش دیو او نتنها از کشتن حیوانات که بل از "دیدن خون هر  شمار بیشتر از گلادیاتورها" لذت میبرد. دیو از جنایتهای غریب  و دهشتزای او از جمله کشتن  استادش چیلو، و از خوی دمدمی مزاج او  نمونه هایی میاورد  وسپس می نویسد "بسیار دیگران نیز بودند که در پیشتر از  دوستانش بودند و او آنها را کشت".
او هیچکس را دوست نمیداشت و از هرکس که در هرچیزی از خود برتری نشان میداد بیزار بود و به ویژه آنانکه او وانمود میکرد بسیار دوستشان دارد و او بسیاری از آنان را به گونه ای نابود کرد. بسیاری را به آشکار کشت و برخی دیگر را به استانهایی با هوایی ناخوش و آسیب زا فرستاد تا بتندرستی شان لطمه زند و بنابراین در حالیکه وانمود میکرد به آنها ا حترام بسیار می نهد  به خاموشی آنها را  با وانهادن در معرض  سرما و یا گرمای  تاب فرسا سربه نیست می نمود. بنابراین گرچه او از کشتن برخی اجتناب می نمود اما با فراهم اوردن  مشقت  بسیار برآنان به راستی دستانش به خون آنها آلوده ساخته بود
مارکوس آورلیوس آنتونیونوس کاراکلا

برای پنج سال آینده کاراکلا   با ددخو یی و سنگدلی و سفاکی،  که بیگمان ناشی از بیماریی روانی بود، بر رم فرمان راند . او که شیفته ی اسکندر مقدونی بود  می خواست که همانند او بر آسیا پیروزمند باشد. و بیشتر وقت خودرا به   عرابه سواری و پیکار میگذرانید و رانش کشور را به مادرش  جولیا دومنا وانهاده بود. کاراکلاپس از پیکار با تبارهای آلمانی در کرانه های راین و دانوب در سال ۲۱۴ میلادی برای تکرار پیروزی های اسکندر از پایین دانوب بسوی تراس آمد و در آنجا شانزده هزار سپاه مقدونیایی   را به دنباله روی از اسکندر به سپاه خود افزود و سپس در  تابستان ۲۱۵  به آنتیوک شد   و در پیشدرآمد  برای  تازشش به پارت  پادشاهان اُسرون و ارمنستان را برای همایشی دوستانه  به آنتیوک فرا خواند .

 کاراکلا اَبجر پادشاه عرب در دولت  فدرال اُسرون پارت  را که به آن همایش آمد دستگیر  وببند نمود و کشور او را بار دیگر به آوند استان ضمیمه ی  رم اعلام نمود. و باید باد بیاوریم که پدرش سوروس  نیز پیش از او اُسرون را به رم پیوست داده بود و این نشان میدهد  که  رم براستی توانایی نگاهداری این سرزمینها را نداشت.  به هر روی کاراکلا  این حیله را با  خسرو یکم  پادشاه ارمنستان  نیز تکرار نمود و او را به بند کشید . اما ارمنها با شنیدن خبر دستگیری پادشاهشان سر بشورش برداشتند . 

کاراکلا  که هنوز آمادگی برای سرکوبی آن شورش توانی نداشت و یک چند را به کجدارومریز سپری نمود تا سپاهیانی برای ارمنستان آماده نماید و سپس درسال ۲۱۵ میلادی تئوکریتوس ژنرال  کار آزموده ای را به همراه  سپاهیانی  گردآوری شده به آن سرزمین گسیل داشت . اما ارمن ها با دلاوری و گستاخی آن سپاه را شکستی سخت دادند  و اندازه ی راستین قدرت امپراطوری رم را برملا ساختند.

چنین بود که کاراکلا که می خواست پیروزی های اسکندر  را تکرار نماید دریافت که نمی تواند با تکیه بر سپاهیان رم  بر پارت غلبه کند  و میباید شگردی دیگر بکار برد. گروهی از تاریخ نویسان رم  داستان نبرد او را با کاراکلا آنچنان حقارت آمیز یافته اند که تر جیح داده اند تا از آن سخن نگویند و یا بکوتاهی از آن بگذرند  برای نمون اسپارتیانوس می نویسد:
سپس او بسوی سرزمین کادوسی ها و بابلی ها شتافت و با فرمانداران پارت به جنگهای چریکی پرداخت که در آن حتی حیوانات وحشی را به جان دشمنان رها میکردند.  او سپس نامه ای به سنا نوشت که گویی او به راستی پیروزشده است. و پس از آن به او لقب پارتیکوس داده شد.
اسپارتیانوس سپس  به  شتاب به ماجرای کشته شدن کاراکلا به دست مارکینوس فرمانده ی گارد امپراطوری می پردازد. از گزارش کاسیوس دیو  کاملاٌ احساس سر افکندگی او اشکارست  آو می نویسد:
سپس آنتونیونوس (کاراکلا)  با آرته بان به پیکار شد به این بهان که پس از خواستگاری  او ، آرته بان حاضر نشده بود   دخترش را به همسری به اودهد، زیرا که  پادشاه پارت به روشنی به اندازه دریافته بود  که امپراطور، در حالیکه وانمود به  خواست همسری با دختر اوست، براستی در پی آنست که سرزمین پادشاهیش  را از آن خود سازد. و چنین بود که آنتونیونوس با درتازیی ناگهانی بخشی بزرگ از کشور او در  پیرامون ماد را به ویرانی کشید و بسیار از دژها را چپاول نمود  و بر آرابلا چیره گشت و آرامگاه های پارت ها را برگشود و استخوان های  آنها را پراکنده ساخت به هر سو.  و این دستاورد بر او آسان بود زیرا که پارت ها   به نبرد  با او نپیوسته بودند و بنابر این  من هیچ چیز فوق العاده جالبی  در باره ی رویدادهای آن نبرد برای گزارش  پیدا نکرده ام مگر این داستان..
دیو سپس  با لحنی شرمزده آمیخته با طنز داستان بلاهت دوسپاهی رم را میگوید که مشکی از شراب میابند و به پرخاش باهم بر سر مالکیت آن داوری به کاراکلا میبرند  و او میگوید که میباید  که  نیمی از شراب  به هرکدام از آن دو رسد و آن دوسپاهی با شمشیر مشک را به دو نیمه می کنند و همه ی شراب بر خاک میریزد  و  برآیند دیو از این داستان اینست که :
 بنابرین آنها چه آذرم  اندک به امپراطورشان داشتند  که وقت او را برای تنشی چنین پیش پا افتاده  گرفتند  و چه اندک هوش از خود نشان دادند که هم مشک از دست دادند و هم شراب را. بربرها (پارت ها)  در کوهستان ماورای تیِغ ریز (دجله) پناه جستند تا خود را برای نبرد آماده سازند و کاراکلا  این راستیک را از همه  پنهان داشت و بر خود بسیار اعتبار نهاد  این دشمنان را، که به مایه ی راستیک حتی ندیده بود، بکٌلی  نا بود کرده است.  و او به ویژه سرافراز بود زیرا همانگونه که خود نوشت، شیری ناگهان از کوهستان به پائین دوید  و  به سویداری از او جنگید! 
اما برای اینکه در یابیم چرا دیو و دیگر تاریخ نویسان در این باره شرم زده اند می باید همه ی داستان این  ماجرا ی ننگین را  از گزارش هرودیان  در باره ی  رویداد سال ۲۱۶ میلاد بدانیم. او می نویسد:
بهنگامی نچندان دراز از آن  پس،  کارکلا به دلخواست برای دریافت  لقب پارتکیوس  و اینکه بتواند به رم گزارش دهد که بر همه ی بربر های شرق چیره شده است، با همه آنکه  همه جا در صلح بود، برنامه ای را که بدنبال خواهد آمد وضع نمود.  او نامه ای به پادشاه  پارت نوشت  و فرستادگانی  با هدایای گران ارز و استادکارانه فرستاد. 
او به پادشاه نوشت که امیدوارست با دختر او ازدواج کند؛  زیرا که این شایسته ی او، یک امپراطور  و پسر یک امپراطور، نیست که داماد شهروندی  بی سر و پا شود. آرزوی او آنست که با شاهدختی، که فرزند شاهی بزرگست ازدواج نماید. او به این نکته اشاره کرد که  پارت و رم  در جهان بزرگترین امپراطوری ها هستند؛ و اگر با این ازدواج  به اتحاد در آیند ، امپراطوریی بدون رقیب زائیده خواهدشد که دیگر رودخانه ئی  آنرا به دو نیمه نخواهد  داشت.

 ودیگر ملتهای بربر که  درزیر فرمان آنها نیستند به آسانی کاسته خواهند شد زیرا که  بر آنان  تیره ها و  قبیله ها فرمان میرانند. و افزوده برآن  پیاده نظام رم در نبردهای نزدیک با نیزه شکست ناپذیرند و  پارتها    دارای نیرویی بزرگ از کمانداران سواره ی  بسیار کارا هستند.
 بگفته ی او، این دونیرو در درگیری هرپیکار  یکدگر را کامل مینمایند و میتوانند همه ی جهان مردمانزی را در زیر فرمان یک تاج وتخت یگانه کنند.  و چون پارتها  ادویه تولید می کنند و پارچه های مرغوب، و رمی  ها  فلزات و کالاهای ساخته شده ، این محصولات دیگر  کمیاب نخواهند بود و بازرگانان آنها را  به قاچاق نخواهند آورد که بل در  جهانی که در زیر فرمان یک اَبَر فرمانرواست  هردومردمان از این کالاها کامیاب خواهند بود و  به یک اندازه از آنها بهر خواهند گرفت.
در نخست پادشاه پارت پیشنهادهای در برگرفته در نامه های  کاراکلا را نپذیرفت و گفت که برای بربرها این برازنده نیست که با رمی ها  پیوند همسری کنند . چگونه همسران باهم همساز توانند شد هنگامیکه زبان یکدگر را در نمی یابند  و با یکدگر  اینهمه در خوراک و پوشاک دگرگونند؟ پادشاه گفت که مطمئناٌ  رمی هایی برجسته فراوانند که یکی از دخترانشان را او می تواند به همسری برگزیند. و به همانسان از برای او تنها آرش اکیان درخور همسری هستند و شایسته نیست که هیچکدام از دونژاد پلیدی گیرند. 
نخستین پاسخ  پادشاه پارت بدین شیوه بود،  و او از پذیرفتن پیشنهاد کاراکلا  برای همبستگی سرباززد. اما هنگامیکه امپراطور در پیشنهادش با هدایای بسیار و سوگندها برای شیفتگیش به همسری و نیکخواهی اش برای پارت ها  پافشاری نمود، ارته بان به باور آمد و خطاب به او به آوند  داماد آینده اش، دختر خویش را به همسری او گفته داد.  هنگامیکه این آگهی همگانی گشت،  بربرها (ایرانیان)  برای پذیرایی از امپراطور و رمی ها آماده شدند و  از  امید به صلحی همیشگی شادمانی نمودند.
کاراکلا پس از گذشتن از دو رودخانه بدون رویارویی با هیچ ایستادگی در برابرش به سرزمین بربرها (آیرانیان) اندر آمد آنچنان که گویی هم اینک از آن اوست.  درمقدم او همه جا  قربانی ها شد و مهراب ها با گل آرایه ها زیور شدند و  عطرها و همگونه رایحه ها ی خوش در مسیرش پخش شد. کاراکلا وانمود کرد که از استقبال  پارتها شادمان است و به پیشروی خود ادامه داد. اینک او بخش بزرگی از سفرش را به انجام رسانیده بود  و به کاخ آرته بان نزدیک میشد.  پس پادشاه شکیب ننمود که  امپراطور  بنزد او بیاید  و خود به بیرون از کاخ آمد تا در دشتی در برابر شهر  اورا دیدار نموده  و به داماد خود وهمسر دخترش  خوشآمد گوید.
همه ی پارتها، با تاجهایی از گلهای آیینی بر سر و رداهای زربفت با رنگهای مختلف، این جشن را خجسته می داشتند و  به آهنگ نی ها و کوبه ی دف ها با شور بسیار پایکوب ودست افشان بودند.  آنها از این رقصهای  شیدایی سرشار از شیفتگی  میشوند به ویژه هنگامی که مست هستند.
آنها اسبهاشان را رها کرده و کمانها و خدنگدان هایشان را بکنار نهاده و همه ی مردم  گردهم آمده بودند برای نوشیدن و جرعه افشانی. گروه  های بزرگی از بربرها  باهم بودند و به بیخیالی در هر کجا که  ایستاده بودند، مشتاق دیدن داماد بودند و انتظار هیچ پیشآمدی نا به انگار را نداشتند.
 سپس علامت داده شد و کاراکلا به سپاهش فرمان حمله داد و کشتار دستجمعی تماشاگران آغاز شد.  بربرها در شگفت آمده از این جنایت
 پا به گریز نهادند .  و خود آرته بان را پاسدارانش از زمین برگرفتند و بر اسب سوار نمودند و تنها با تنی چند از هم باشانش گریختند.
دیگر پارتها، اما جدامانده از اسبهایشان بخون خود درغلطیدند (زیرا که اسبهاشان را به چرا فرستاده  و خود در آنجا ایستاده بودند). آنها توان دویدن  به گریز را نیز  نداشتند زیرا جامه های بلند و شُل شان بر پاهایشان می پیچید  و آنها را بر زمین می افکند. 
 و طبیعی است که آنها خدنگدانها  و کمانهاشان به همراه نداشتند؛ که چه کسی با جنگ افزار به  جشن عروسی میرود؟ پس از کشتار شمار بسیاری از دشمن و چپاول بسیار و ببند گرفتن بسیار کاراکلا از شهر بدون  روبرویی باهیچ اییستادگی برون شد.  و در مسیر خود شهرها و روستا ها را به آتش کشید  و به سپاهیانش پروا داد که هرچه  می توانند از هر چه که می خواهند با خود ببرند.
و چنین بود طبیعت فاجعه ای که بربر ها از آن به بلا آمدند و هیچ چشم داشتی از اینگون را نداشتند. پس از بدهشت افکندن بیشترین گسترده از امپراطوری پارت ، چون اینک سپاهیانش فرسوده از تاراج  و کشتار شده بودند، کاراکلا به میانرودان رفت و از آنجا به سنا و مردم رم پیام فرستاد که همه ی خاورزمین زیر فرمان آمده و همه ی کشورهای آن منطقه تسلیم او شده اند.
  سناتورها از آنچه که رخ داده بود ناآگاه نبودند ( زیرا که پنهان نمودن کرده های یک امپراطور ناممکن است)؛  با این همه هراس و  تمایل به چاپلوسی  آنان  را واداشت تا  امپراطور  را به دریافت فرازمندی پیروزی رای دهند.   سپس، کاراکلا یکچند گاهی را در میانرودان سر نمود، جائیکه اوقات خودرا به عرابه رانی و جنگ با هرگونه از حیوانات وحشی  می گذرانید.

به هرروی همانگونه که در گزارش کاسیوس دیو دیدیم کاراکلای دیوانه ی سفاک در راه بازگشت  به آدیابن در شد و به آرامگاه آشاوان پادشاهان پارت، در شهر آرابلا، اندرشد و آن مقبره ها را باز گشود و استخوانهای پادشاهان را به هرسو پراکنده ساخت. حتی راولینسون نژاد دوست و یکسویه سنج  نیز در برابر این کنش پلید او نمی تواند خاموش بماند و می نویسد:
هیچ ناسزایی بزرگتر از این نمی توانست باشد و این کنش آنچنان بدید می آید که از مردی دیوانه سرزده است و نه از یک خودکامه یی مانند همه خودکامه ها (...) کاراکلا به ندرت می توانست به عقل باشد که به چنین کنشی دست یازد که از آن هیچ   نیکویی ممکن نمی  بود که ببار آید و بخاطر آن، همانگونه که می توانست به چشمداشت  داشته باشد، در شمرد  آن کیفر، شماری سخت   براو میباید رفته میآمد.
مارکوس اُپلیوس مارکینوس






به هر روی در میان ژنرالهای کاراکلا ژنرالی بود بنام ماکرینوس  که کاراکلا  اغلب اورا در برابر همگان به سخره های آزاردهنده و شرم آور میگرفت  و پیاپی اورا به مرگ تهدید میکرد و او رفته رفته از خشم به مردی خطرناک دگرگون شد. و کاراکلا چون همواره  بیم از خطر داشت  و در میافت که هیچکس  به او راست نمی گوید و همه بر اوچاپلوسی می کنند نامه ای بدو ستش ماتریانوس  که رازدارش بود نوشت و از او خواست که از بهترین غیبگویان امپراطوری  دریابد که چه کسانی بر علیه او توطئه می کنند؟! 

ماتریانوس که می خواست ماکرینوس را از کار بر کنار نماید در پاسخ  به اونوشت که ماکرینوس  در توطئه ای بر ضد اودست دارد و می خواهد که به فرمانروایی رسد و او می باید نابود گردد . در بهار سال ۲۱۷ میلادی هنگامیکه پیام آوری پاسخ ماتریانوس را به کاراکلا داد او در حالی بود که در همان آن می خواست در مسابقه ی عرابه رانی شرکت نماید و جون داشت پا به عرابه می نهاد همه ی بسته نامه های رسیده را به ماکرینوس سپرد و از او خواست که آنها را بررسی نماید و اگر در خواستی بایددید در آنها بود او را از آن با خبر نماید. 

چنین بود که مارکینوس از کیفر مرگ خویش آگاه شد . او آن پیام را از نامه ها ی دیگر جدا نمود و پس از مسابقه در باره ی دیگر پیامها  به کارا کلا  گزارش داد. و چنین بود که او دریافت که  پیش از  آنکه ماتریانوس با خبر شود می باید که کار کاراکلا را بسازد.   در میان  پاسداران کاراکلا نگهبانی بود بنام مارتیالیس که چند روز پیش از آن کاراکلا برادر او را  به سخره گرفته و  بدون هیچ  گناه کشته بود.
مارکینوس  با آن پاسدار به گفتگو شد و در برابر وعده هایی به او ازو خواست که هر چه زودتر کارامپراطور را بسازد. 

چند روز بعد هنگامیکه کاراکلا به نیایشگاه سِلِن (ماه) در کاراهه شد  مارتیالیس را به همراه چند پاسدار دیگر  با خود برد. و در نیمه ی راه هنگامیکه از اسب پیاده شد تا خویشتن را  خالی نماید مارتیالیس چنان وانمود که امپراطور او را خوانده ست و هنگامیکه  به  او رسید از پشت سر  با دشنه او را از پای در آورد. مارتیالیس سپس بر اسب خویش جهید  و پا به گریز نهاد اما یکی از پاسداران آلمانی کاراکلا خود را به او رسانید  و  بر خونش افکند. هنگامیکه  خبر مرگ امپراطور به اردوگاه رسید  مارکینوس وانمود به سوگواری نمود و سپاهیان بباور اینکه مارتیالیس به خونخواهی از قتل برادرش امپراطور را کشته ست بر مارکینوس  گمان نبردند. مارکینوس جسد کاراکلا را به آیین رم سوزاند و خاکستر فرزند را به مادرش جولیا فرستاد که اینک پسر دومش نیز کشته شده بود چندی پس از آن جولیا در گذشت و بگزارش هرودیان "یا بدست خود و یا بفرمان امپراطور" که چنانکه خواهیم دید اینک مارکینوس بود. 

پس از درگذشت کاراکلا سپاهیان رم در اردوگاه او برای دو روزسر در گم بودند که چه می باید کرد و اینک در نیمه ی فروردین سال ۲۱۸  میلادی خبر میرسید که   آرته بان پنجم با سپاهی سهمگین به قصد کیفر   کاراکلا بخاطر جنایت وحشیانه اش  بسوی آنها در حرکت است. سپاهیان رم نخست فرمانده ی گارد امپراطوری  ژنرال آونتوس را به امپراطوری برگزیدند اما او این مقام را به خاطر کهن سالی خود نپذیرفت و چنین بود که  مارکینوس  یه یاری گروهی ازافسران سپاه،  که در توطئه ای  با او  بر ضد کاراکلا پیش از این ماجراها  همدستی  داشتند، به امپراطوری  برگزیده شد. و سربازان رم نه به این خاطر که  دوستش میداشتند که بل بخاطر آسیمگی و هراسشان از نزدیک شدن سپاهیان ارته بان پنجم  امپراطوری  او را پذیرفتند.

هنگامیکه سپاهیان آرته بان به اردوی رمی ها نزدیک شد مارکینوس سپاهیان رم را به هم آیشی فرا خواند و در سخنرایی برای ترغیب آنان به پیکار گفت:
همانگونه که می بینید آن بربر (ارته بان) با همه ی  گلٌه های شرقیش  اینک به نزدیک ما رسیده است و چنین می نماید که آرته بان بهان خوبی برای دشمنی با ما دارد. زیرا ما اورا با شکستن پیمانمان به ستیز برانگیخته ایم، ودر هنگامی کاملاٌ صلح آمیز ما جنگ را آغاز نمودیم. اینک همه ی امپراطوری رم وابسته به دلاوری و وفاداری ماست. این در گیریی بر سر مرزها  و یا بستر رودخانه ها نیست ؛ اینک همه چیز در گرو این چالش است که ما با پادشاهی سهمگین که به نبرد آمده ست برای فرزندانش  و خاندانش،  که بباور او،   با زیر پا نهادن سوگندی آشاوان  به قتل رسیده اند.
 از اینروی بگذارید تا ما جنگ افزارهایمان  را و  میدان پیکارمان  را  برنهاد انظباط   آهنین رم برگیریم . درین نبرد، نیروهای نابسامان مردمان بربر، که  برای  پیکاری کوتاه هنگام گردآوری شده اند، شاید نشان دهند که خود شان بدترین دشمن خویشتن اند. کارکردهای نبرد ما و انضباط آهنین ما با نبرد آزمودگی هایمان  مارا پاسداری خواهد داد و موجب نابودی آنان خواهد شد.  از این روی ، با امیدهایی بلند، به این چالش بگونه ای که  برای رم  شایسته  و نهادینه است  درگیر شوید. 
در تابستان سال ۲۱۷ میلادی، آرته بان پنجم   در برابر سپاه سترگ و بی شمار خود در پگاهان پدیدار شد  و همگی سپاه به نهاد مهر آئینان   در برابر پرتو برخاسته ی زرین آفتاب به خورشید و میترا درود فرستادند و غریو خروشان آنها پهنه ی گسترده ی دشت را پوشانید سپس آنان روی به سپاهیان رم آوردند و در حالیکه باره های کوه پیکرشان را به چهار نعل میتازیدند بارانی از پیکانها یشان را بر سپاهیان رم فرود آوردند . سپاهیان استانهای شمال آفریقا ی رم  با نیزه های خود به همراه سواره نظام شان در دو کناره ی چپ وراست جبهه جا گرفته بودند و در میانه ی میدان سواران سبک اسلحه و پویا که می توانستند با شتاب از نقطه ای به نقطه دیگر  فراشوند بیشترین ثبات را به جبهه ی رم میاوردند. 

پارت ها با  باران خدنگ هاشان از فراز و با بلند نیزه دارانشان  سوار برشترهای زره پوش   زخمهای فراوانی را  بر سپاهیان رم وارد آوردند و رمی ها با فلاخن هایشان که گلوله های آهنین خار داررا پرتاب می نمودند و خودرا در میان شن پنهان  نموده  داشتند تا از دیداسب سواران و شتر سواران پنهان بمانند با  گلوله هاشان آن حیوانات را بسختی از پای می انداختند.

در نخستین دوروز جنگ دو سپاه از پگاهان تا شامگاهان جنگیدند . در سومین روز پارتها  شگرد نبرد خویش را دگرگون نمودند  و اینک چون شمارشان افزون تر بود برآن شدند تا سپاه رم را به محاصره گیرند . ماکرینوس برای رویارویی با این شگرد ناچار شد که از ژرفای سپاه خود بکاهد و برای پیشگیری از محاصره شدن بر درازای جبهه بیافزاید. و چنین شد که ارته بان به آسانی توانست با آفند بر راستا ی جبهه که دیگر ژرفایی نداشت آنرا بشکند و این شکستگی در میان سپاهیان رم  سردر گمی پدید آورد و از انضباط آهنینشان  دیگرچیزی بر جای نماند.

 و مارکینوس خود از نخستین کسان بود که پا به گریز نهاد و سپاهیان  بی فرمانده  او نیز در پی او چاره ای بجز از گریز نداشتند. وچنین بود که مارکینوس فرستادگانی به آرته بان فرستاد  و با پوزش بسیار به او آگهی داد که کاراکلای پیمان شکن که سوگند آشاوان خودرا زیر پا نهاده بود کشته شده است و اینک رمی ها که صاحبان راستین رم هستند مارکینوس را به رانش کشور گمارده اند. و او براستی از آنچه که کاراکلا کرده است پوزش می خواهد و آمادگی رم را برای پرداخت هرگونه غرامت اعلام میکند. او به آرته بان دوستی بجای دشمنی پیشنهاد میکند و حاضراست برای پیمان صلح سوگند یاد کند.

 آرته بان پیمان آشتی او را پذیرفت. و رم درآن پیمان همه ی بردگان و  کالاهای تاراج شده ی پارت را باز پس  داد و برای همه ویرانی ها غرامتی هنگفت به تاوان داد و  سه سده چالش میان رم و پارت  با شکستی ننگین و پیمانی خوار کننده   برای  رم به پایان رسید .



_________________________________________________________________________________