۱۳۹۶ تیر ۱۷, شنبه

تاریخ نووایی (مدرنیته) در ایران - بخش سوم گریبایدف و پیمان ترکمانچای -- با فرید نوین

پس از  امضای  پیمان گلستان در سوم آبان ۱۱۹۲ (۱۸۱۳م)، که همانگونه که در بخش گذشته دیدیم،  در نوشتن آن کاردار سفارت انگلیس در ایران، سِر گور اوسلی، نقشی مهم بازی نموده بود، برای مدتی ده ساله آرامشی شکننده، ناآسوده و پر تنش در مرزهای ایران روس برپا شد. چرا که برای ایران پذیرفتن از دست دادن پاره هایی گران ارج از میهن بس دشوار و دردناک بود. از سوی دیگر مرزهای تازه ی میان دو کشور هنوزنشانگذاری و پذیرفته نشده بودند و این نانمایانی به بر پایی تنش می افزود.  پس از گذشت یک دهه، نخستین  نشست  کمیسیون  دو طرفه ی مرزی  در ۱۲۰۲  (۱۸۲۳م) برای نشانگذاری نهایی  به توافق نرسید.

در فروردین ۱۲۰۴ (۱۸۲۵م) عباس میرزا پیشکار خود فتحعلیخان را  برای مداکره  برای توافقی موقت در باره ی تعیین مرزهای چالش شده  به تفلیس فرستاد اما  هنگامیکه شاه و  ولیعهد این توافق  را رد نمودند، ژنرال اِرِملوف، فرمانده کل نیروهای روس در قفقاز، کرانه ها ی شمالی دریاچه ی گوکچا را که بر پایه ی پیمان گلستان هنوز از آنِ ایران بود تصرف نمود. او اعلام نمود که در صورتیکه ایران برخی از سرزمینهای  مورد چالش را به  روسیه وانهد نیروهایش را  از گوکچا بیرون خواهد کشید.

در این هنگام سراسر ایران از شنیدن داستانهای وحشیگری های ارملوف  و بیداد او با مردم قفقاز در آتش خشم و التهاب می سوخت. ارملوفِ،  نبرد قفقاز را به جنگی مذهبی بدل نموده بود و قصد آن داشت تا همه ی سرزمینهای اشغال شده را از مسلمانان قفقاز تهی نماید. او زمینهای خان های ایرانی را غصب نموده بود  و اداره ی کشتزارها و چراگاه های آنان را به کارمندان اداری فاسد و ناکارآمدی سپرده بود که بیداد را بر مردم ستمدیده  دو چندان می نمودند.  خان های ایرانی گریخته به درون مرزهای  ایران اینک  میکوشیدند تا برای بازگشت زمینهای خود ایستادگی در برابر روسها را سازمان دهند.  در گزارش دکتر مک نیل MacNeill  در باره ی علل جنگ ایران و روس  در سالهای ۰۷-۱۲۰۵ (۲۸-۱۸۲۶م) به تنشهای مذهبی و نقش روحانیون در رهبری آن تاکید  شده است. 

در دربار فتحعلیشاه میرزا ابوالحسن خان شیرازی وزیر خارجه  که در مسافرتش به روسیه با توان مالی و جنگی روسیه آشنا شده بود  و   میرزا عبدالوهاب معتمدوالدوله (نشاط اصفهانی) رئیس دیوان رسائل شاه، که  او نیز به اروپا سفر نموده و با ناپلئون بناپارت ملاقات نموده بود و منوچهرخان، شمس‌الوزراء گرجی،  ايچ آقاسي (خواجه‌باشی) خزانه دار  که پس از مرگ میرزاعبدالوهاب لقب معتمدالدوله گرفت، از مخالفین با آغاز جنگی تازه بودند.

هوادران جنگ برای رهایی قفقار، در دربار، الهیار خان آصف الدوله داماد شاه که وزیر اعظم بود و از دشمنان سرسخت روس،  و میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی مشاوربزرگ  شاهزاده عباس میرزا که نقشی کلیدی در تعیین سیاست خارجی ایران را داشت، بودند.

روسیه که پس از شکست ناپلئون در۱۱۹۳ ( ۱۸۱۴ م)  از موقعیتی فوق العاده نیرومند  در اروپا برخوردار شده بود، اینک  امید آن را داشت که در اروپا لهستان را بدست آورد. تزار الکساندر  اما زیر فشار کلمنس فون مترنیخ  Klemens   von Metternich ، نخست وزیرِ اتریش  و رابرت کسلرای  Robert Castlereagh  وزیر خارجه ی انگلیس  پیمان  شومون ‌Treaty of Chaumont را امضا نموده بود که در آن هیچ از  دادن لهستان به روسیه به آوند پاداش صحبتی نشده بود، و چنین بود که درکنگره ی وین هم پس از شکست ناپلئون، تنها فنلاند  و قفقاز به روسیه داده شد. روسیه بسیار آذرده بود زیرا برآن بود که این سرزمین ها جبرانی کافی برای هزینه ها و خون بهای فداکاری هایش در جنگهای ناپلئون نیست.  

پس از شکست ناپلئون، رابرت کاسلرای وزیر خارجه ی انگلیس میخواست تا آنجا که می تواند از نفوذ نظامی روسیه در اروپای غربی جلوگیری نماید. او به ویژه به پیشنهاد تزار الکساندر برای تشکیل اتحاد مقدس  قدرتهای مسیحی با اتریش  و پروس روی خوش نشان نمیداد . اما درعین حال می خواست روسیه را در ساختار موازنه ی اروپا نگاهدارد و ازاینرو تا اندازه ئی که برای هندوستان خطر به وجود نمی آورد حاضر بود به خرج ایران از سرزمین قفقاز مایه بگذارد.  مترنیخ تزار الکساندر را راضی نمود که به جای اتحادیه ی فرمانروایان مسیحی  و  برپایی لشگری یک میلیون نفره که بتواند در هر کجای اروپا مداخله نماید دریافتنامه  ُتراپو Troppau Protocol را امضا نماید. این دریافتنامه هم  بسود امنیت اتریش بود  ولی  بهره یی برای روسیه نداشت. از اینروست که گفته شده است: که "روسیه جنگ را برد اما صلح را باخت " و چنین بود که اینک می خواست با چنگ و دندا ن فتوحاتش را در قفقاز  نگاه بدارد و آن سرزمین را روسی نماید . 

مرگ تزار الکساندر و ناآرامی های روسیه

 تزار الکساندر  در ۴۸ سالگی در پنج شنبه ۱۰ آذر ۱۲۰۴ (۱۸۲۵م) در تاگانروگ ، شهری در دوردست دریای آزوف  دیده بر جهان فرو بست و چون فرزندی نداشت برادرش نیکلای یکم برپایه موافقتی پنهانی با پدر و برادر بزرگترش، کنستانتین،  پیش از مرگ پدر  به جانشینی او برگزیده شده بود. 

  مردم و روشنوایان روس که ازین توافق پنهانی آگاه نبودند، بر این انگار بودند که برادر بزرگتر و آزادیخواه او کنستانتین به امپراطوری خواهدرسید، و اینک از ین تغییر بس خشمگین بودند. در این هنگام ارتش روس سوگند وفاداری خودرا به کنستانتین  داد. و نیکلای که برای خود پشتیبانی نمی دید برآن شد که از تخت امپراطوری کناره جوید. اما کنستانتین که به آوند فرمانده کل در ورشو، پایتخت لهستان، بسر میبرد؛ از پذیرفتن پادشاهی خودداری نمود. اما  دوران سردرگمی تا هنگامیکه پیام کنستانتین به مسکو برسد ادامه داشت. در مسکو  فرماسونر ها و انجمن های پنهانی که طرفدار کنستانتین بودند این شایعه را پخش  کرده بودند که ارتش بزودی بپا خواهد خاست و چنین بود که نیکلا خویشتن را امپراطور اعلام نمود و نوشت " صبح پس از فردا یا من تزار خواهم بود و یاکه کالبدی بی جان".

گروهی از افسران روس که  با انجمن های پنهانی در پیوند بودند و خواستار بر افتادن خودکامگی بودند به شورش بر خاستند. زیرا آوازه ی خوی سپاهیگری نیکلای  و شیفتگی او به ارتش و توپ و پادگان در همه ی روسیه پیچیده بود و چنین بود که در روز ۲۳ آذر ۱۲۰۴ (۱۸۲۵م) سه هزار افسر ارتش از ادای سوگند به پادشاهی او سر باز زدند. آنان به جای سوگند  بسوی میدان سنا رژه رفتند  و تقاضای قانون اساسی و انتقال امپراطوری به کنستانتین را نمودند.

واکنش کنستانتین  سنگدلانه و  پر شتاب بود. او فرمان داد که گارد سواره به شورشیان حمله آورند و با آتشبار توپ هایشان آن هارا پراکنده گردانند.  صدتن از شورشیان کشته شدند و  مابقی را گردآورده و دستگیر کردند. و در سراسر روسیه بسیاری را به جرم توطئه زندانی نمودند که در میان آنها گریبایدف دستیار کاردار سفارت روس در ایران بود که پس از آزادی وزیر مختار روسیه در ایران شد و در گفتگوهای پیمان صلح ترکمنچای نقشی مهم بازی نمود. 

اگرچه شورش "دسامبریست" ها به جایی نرسید، اما نیکلای یکم،  را که در روزهای نخست امپراطوریش با آشفتگی و نابسامانی روبرو شده بود،  از هنایش آن در  سختگیر ی و خودکامگی و واپسگرایی  نمونه گردید. او  خود بازپرسی و کیفر شورشیان را رهبری نمود و فرمان داد که باید با آنان بدون گذشت و بخشش رفتار شود و به اشد مجازات محکوم گردند. پنج تن از سردمداران دسامبریست ها به دار آویخته شدند  و بسیاری از آنان برای  همیشه به سیبری تبعید شدند.     



تزارنیکلای اول، امپراطوری خودکامه و دشمن با روشنوایی و انقلاب بود که می خواست نهادِ فرمانروایی تزاری را با رژه ی نظامی و نمایش قدرت نمادین سازد. گفته شده است امپراطوری او روسیه را برای ده ها سال به  واپس کشانید. اوبرای نگاهداری نظام پادشاهی و سرکوبی انقلابهای آزادیخواهی، به کشورهای دیگر نیرو می فرستاد و ازینرو به "ژاندارم اروپا" پر آوازه شده بود.


تزار نیکلای اول
  
سفر  صلح منشیکوف به ایران 

















در این هنگام بود که عباس میرزا به اندیشه ی بهره گیری از آشفتگی های روسیه برآمده از مرگ الکساندر و شورش دسامبریست ها افتاد. نیکلای یکم که به خاطر چاره یابی برای دشواری ها و نآرامی های کشورش نیاز به وقت داشت  در تیرماه ۱۲۰۵ (۱۸۲۶م) فرستاده ی ویژه ی خود، پرنس الکساندر منشیکف Алекса́ндр Ме́ншиков - Alexander  Menshikov،  را  برای بر پایی پیوندی دوستانه به کاخ تابستانی فتحعلی شاه در سلطانیه گسیل داشت.  در این هنگام  تنش میان روسیه و ترکیه ی عثمانی به خاطر هواداری روسها از بپاخیزی یونان برای رهایی از فرمان ترکیه هنوز در غلیان بود و از سوی دیگر نیکلای یکم، نگران رابطه ی ژنرال ارملوف با دسامبریست ها بود، زیراکه ارملوف به بسیار دم از روشنگری میزد.  و از اینرو  از اعتماد تزار به لشگر روس در گرجستان بس کاسته شده بود. او با فرستادن منشیکوف در واقع بی اعتمادی خودر ابه ارملوف نشان داده بود. 

منشیکوف مأموریت داشت تا صلح با ایران را حتی به بهای از دست دادن برخی از سر زمین های اشغالی برپا سازد. ایران در مذاکره با منیشیکوف،  به پشتگرمی از پیمان تهران، که انگلیس بر پایه ی آن  قول دادن مهمات و توپخانه را به ایران داده بود، از روسیه تخلیه ی گوچکا را بر پایه ی پیمان گلستان در خواست نمود. منشیکوف پاسخ داد که مذاکره در این باره از اختیارات او نیست. منشیکوف در راه سفرش به ایران در گرجستان با ارملوف ملاقات نموده بود. به باور ژنرال پاسکه ویچ،  ارملوف بود که او را تشویق نموده بود که به  دستور تزار، که به باور او با خوی وخوش ایرانی ها  آشنا نبود، وقعی ننهد؛ زیرا همانگونه که دیدیم به باور ارملوف، ایرانی ها  گرفتن هر گونه امتیاز  از روسیه را به نشانه ی ضعف آن کشور میگیرند و افزون بر آن، او میگفت که دادن هرگونه امتیاز ارضی به ایران موجب آبروریزی برای روسیه در قفقاز خواهد شد.    

به افسردگی باید گفت که بسیاری از تاریخ نویسان ما بازی های پلید و نژاد پرستانه ی ارملوف و دورویی ها و نیرنگ های انگلیس را در برپایی جنگ ایران و روس در این هنگام نادیده گرفته اند، طرفه اینکه بسیاری از این نووایان هرگز به آن نودشِ همبستگی و پیوند نزدیک قومهای ایرانی  باهم، که پس از سده ها سال جدایی باز آنها را بسوی هم میکشانید، پی نبرده اند. برای نمون هما ناطق  با همه ی اینکه وانمود میکند که با انگلیسها مخالف است، در گزارش خود از این نبرد چنان می نویسد که گویی ایران براستی تجاوز روسیه و اشغال گوگچای را فراموش میکرد، یعنی همان نظر کسلرای را تکرار می نماید. ایشان نه به سیاست موازنه ی اروپا کار دارند نه به  بحران ترکیه و یونان، و نه کشتارها و سفاکی های ژنرال ارملوف. همه ی جنگ ایران و روس از بلاهت فتحعلی شاه و پسرش عباس میرزا ناشی شده بود و اعتقادات مذهبی ایرانیان!  البته در آن روزها دشنام گویی به دودمان قاجار  از راهکارهای سیاست روز بود.

به باور بسیاری از مورخین روسی،  انگلیس در برانگیختن نبرد دوم ایران و روس   نقشی کلیدی داشت.  برای نمون ژنرال واسیلی پوتو Василий  Потто- Vasily Potto  در تاریخ پنج جلدیش به نام جنگهای قفقاز درمقالات،  دوران ها، نشانها و زندگی نامه ها (۹۱-۱۸۸۵) - Кавказская война. В очерках, эпизодах, легендах и биография می نویسد: "انگلیس برای جنگ با روسیه  ایران را زیر  فشار گذاشت و تهدید نمود که در غیر اینصورت  ایران از دریافت یارانه ی تقریباٌ یک میلیون روبل  که کمپانی هند شرقی به شاه می پرداخت محروم خواهد داشت." به نوشته ی  آناتولی فادیو Анатолий  Персия -Anatolii V. Fadeev وزیرخارجه ی انگلیس،  جرج کَننیگ  نبرد روس و ایران را برانگیخت "تا روسیه را از پرداختن به دشواری های خاور نزدیک بازدارد و بنابراین ازامکانِ اقدامِ یک جانبه ی روسیه بر علیه ترکیه پیشگیری نماید."

از آنجا که در نوشتن  پیمان نامه ی گلستان  سر گور اوسلی نماینده ی دولت انگلیس دخالت مستقیم داشت، انگلیسی ها  به خوبی میدانستند که  ایران از آن پیمان ناخشنودست و بدنبال بهانه ایست تا استانهای اشغالیش را رهایی بخشد. رابرت کسلرای  Robert Castlereagh وزیر خارجه ی انگلیس در دیداری به تاریخ ۲۹ خرداد ۱۱۹۸ (۱۸۱۹م) با میرزا ابوالحسن خان شیرازی  هنگامیکه او  برای دریافت یارانه ی تعهدشده به انگلیس رفته بود به او در باره ی قدرت  سهمگین و هیولایی روسیه هشدار داده بود و به او اندرز داده بود که ایران نمی باید به دیگر بار با روسیه به کار زارشود.

رابرت کسلرای
این اندرز شگفتی آوری بود، زیرا  دلیل اساسی ایران برای واردشدن به پیمان اتحاد با انگلیس بیرون راندن روسها از استانهای اشغالی بود. کسلرای از آنهم فراتر رفته بود و تلویحاٌ از ایران می خواست که آقایی روسیه را بر بتابد، چراکه به گفته ی او  روسیه به خاطر موقعیتش در ایران می باید همیشه بر امورایران نفوذ داشته باشد! اگر چه به اعتقاد او نفوذ روسیه شامل گسترش بیشتر سرزمین آن کشوربداخل ایران نمی شد و البته این ازآن روی بود  که انگلیس نمی خواست نیروهای روس به مرزهای هندوستان آنروز که همسایه ایران بود نزدیک شوند. کسلرای به میرزا ابوالحسن خان گفته بود که تزار الکساندر خودش به او این قول را داده است! و اینکه هدف عمده ی انگلیس  آشتی میان ایران و روسیه است و  می خواهد که آنها در کنار هم به بهترین دوستانگی همزیستی کنند  [ که البته به این معنی بود که بهترست ایران سرزمین های از دست داده به روسیه  را فراموش نماید.]  
لرد کسلرای گفت که ایران یا می باید راه جنگ را برگزیند و یا راه صلح را، و او راه دوم را قویاٌ پیشنهاد می کند.  در آنصورت خواهد بود که انگلیس می تواند کمک بزرگی برای ایران باشد  اما اگر ایران راه جنگ را برگزیند یاریی که انگلیس می تواند فراهم آورد چندان  بزرگ نخواهد بود. همچنین نمیتوان پشتیبانی  مردم انگلیس را برای جنگی میان روسیه و انگلیس برای محافظت و یا گسترش مرزهای دوستانه يی در آسیا جلب نمود.  
 در گفتگویی دیگر میان کسلرای و میرزا ابوالحسن در تاریخ  دوشنبه ۳ مرداد ۱۱۹۸ (۱۸۱۹م) صورتجلسه به این شرح است: 
در مورد روابط سیاسی انگلیس و ایران، لرد کسلرای توضیح داد که  پیمان مابر پایه ی  نیازهای محافظت  از امپراطوری بزرگمان در هندوستان تنظیم شده ست . ایران نیز از محافظت هندوستان سود خواهد برد،  زیرا که برای  حمله  به هندوستان نخست باید بر ایران چیره شد....  عالیجناب لرد سپس چنین ادامه دادند، بر این پایه است که پیوندهای ما استوارشده است، اما ما نمی توانیم  در هر دعوای کوچکی میان  ایران و کشورهای هم مرزش  مداخله نمائیم. شاید در پیشآمدی بزرگ انگلیس بتواند به پیش آید، اما او نمیتواند در هر رویداد کوچکتری مداخله نماید ... در اینجاسفیر گفت، آیا انگلیس می خواهد که ایران زیر چنگال قدرت روسیه بیاُفتد. لرد کسلرای پاسخ داد که  به هیچ وجه نه،  و او اعتقاد ندارد که روسیه چنین قصدی را دارد. اگر که مورد حمله ی جدیی پیش بیاید، ایران می تواند چشمداشت به یارانه ی ما  داشته باشد. آنچه او میخواست به  سفیر بفهماند این بود که، این بسیار از سیاست بدورست که ایرانی ها برما فشار آورند که ما بایدساختوستی مداوم  برای مداخله در امورمیان آنها و روسیه داشته باشیم. 
کسلرای سیاستمداری کارکشته و در زمره ی برجسته ترین وزرای خارجه ی انگلیس  بشمار میاید. در آن هنگام، او نماد سیاست خارجی انگلیس بود، این او بود که  اتحاد قدرتهای اروپایی برای شکست ناپلئون را  سازمان داده بود و در آن هنگام  همایش وین را برنامه ریزی مینمود  که بر پایه ی  اندیشار "هماهنگانه ی اروپا"  Concert of Europe  می باید شکل میگرفت که برپایه ی راهکارِ "موازنه یی دادورانه" در اروپا بود که کسلرای در آفرینش آن اندیشار نقشی آفریننده داشت. پس از خودکشی کسلرای در ۲۱ مرداد ۱۲۰۱ (۱۸۲۲م)، به خاطر نگرانیش از محاکمه به جرم همجنسگرایی، رقیب او جرج کنینگ George Canning  که  در  ۳۰ شهریور ۱۱۸۸ (۱۸۰۹م) بر سر چالشی سیاسی با کسلرای  دوئل  نموده  و زخمی شده بود به مقام وزارت خارجه رسید.

جرج کنینک

کنینگ بیش از کسلرای مایل بود که بند پرهزینه ی پیمان نهایی ایران و انگلیس ۱۱۹۳ (۱۸۱۴) را، که در صورت تجاوز یک قدرت اروپایی به ایران   انگلیس را وادار به دادن یاری به ایران می نمود، از آن پیمان بزداید -- بندی که از دید ایران مهین تری  انگیزه برای پیوستن به آن پیمان بود. نخستین اقدام کنینگ در جهت از میان بردن آن بند، انتقال امور مربوط به ایران از لندن به دولت انگلیس در هندوستان (کمپانی هند شرقی) بود. به گفته ی کنینگ  این انتقال بدان روی بود که: 
بندهای سخت توافقی بسیارشاق را سست نماید،   و درهمان حال، اگر شوم بختانه روزی تعهدات آن توافق میبایست  به اجرا نهاده میشد، بار آن تعهدات را بر عهده ی  آنهایی بگذاریم که می باید آن را بر شانه بگیرند، یعنی دولت [انگلیس در] هندوستان. 
البته این اقدام توهینی به ایران بود زیرا ایران به جای مذاکره با انگلیس اینک می بایست با کمپانی (یا دولت محلی انگلیس) گفتگو نماید و از این روبود که برای چند سال فتحعلی شاه از پذیرفتن سرگرد جان مکدونالدکینیر Sir John Macdonald Kinneirنماینده ی دولت انگلیسی هندوستان خودداری میورزید و در این مدت امور سفارت انگلیس را  هنری و یلوک  همچنان بر عهده داشت.


فتحعلی‌شاه در نامه یی در تاریخ  ۱۹ دیماه ۱۲۰۴ به عباس‌میرزا نوشت. 
در هر مورد من قصد و نظر شما را انجام داده ‏ام. شما مصلحت دانستید آقا سیدمحمد با رؤسای مذهبی به اینجا آورده شوند. بسم‌الله، آنها آمده‌اند. شما به من گفتید به سلطانیه بیایم. بسم‌الله، من اینجا هستم. شما پول می‌خواستید [...] اگر پول بیشتری می‌خواهید، من آورده ‏ام. شما وضع سرحد و احوال امور را می‌دانید. اگر فکر می‌کنید صلح مصلحت می‌باشد، صلح نمایید. اگر خواهان جنگ هستید، آن را شروع کنید و مسئولیت آن را به گردن بگیرید؛ چون مرا تا اینجا کشانده ‏ئی، دیگر بهانه نیاور که من همراهی نکرده ‏ام.
به گزارش ویلوک: "عباس میرزا فتحعلی  شاه را برانگیخت تا ۴۵ هزار تومان در میان  مردم گرجستان پخش کند و با برآشفتن  ناخشنودی آنان گرجستان را به  نبرد با روسیه برخیزاند." و این البته راهکاری خردمندانه بود برای واکنش به بیدادگری های ارملوف بود.

یک ماه پیش از آغاز کارزار ایران و روس، فتحعلی شاه  هنری ویلوک را  در تاریخ سه شنبه ۶ تیر ۱۲۰۵ (۱۸۲۶م) برای گفتگویی خصوصی به دربار خواند. در گزارش ویلوک  از این دیدار  چنین می خوانیم:
من به اعلیحضرت گفتم که حتما ایشان توجه فرموده اند  که روابط میان بریتانیای بزرگ و ایران از هنگامیکه روسیه جای پایی در آسیا پیدا نموده است مجدانه حفظ شده است. و ایشان می باید بدانندکه ما گسترش سرزمینهای آنها را دراین منطقه از کره تشویق نمی نمائیم، بنابراین، اگر ما می توانستیم امکان واپس نشینی آنها را به پشت قفقاز به  عنوان نتیجه ی احتمالی جنگی تازه میان ایران و روسیه ببینیم، شاید بگونه یی پنهانی از چنین پیشامدی ناخوشنود نمی بودیم. البته هدف بریتانیای بزرگ تقویت ایران ست، اما در شرایط حاضر در جهان ما، از درگیری درچنین چالشی،   برای اعلیحضرت، که به رفاه ایشان بسیارعلاقمندیم، هیچ چیز بجز از زیان پیش بینی نمی کنیم، و بنابراین با آن مخالفیم.
من به اعلیحضرت توصیه نمودم که در همه صورت توافقی قطعی در باره ی مرزها را بپذیرند حتی اگر مجبور باشند تا برخی از سرزمینها را قربانی نمایند.  
تلاش ویلوک برای  بازداری ایران از نبرد برای رهایی سرزمین های اشغالیش، اگرچه بی ثمر بود،  به گرمی ازسوی کنینگ، وزیر خارجه انگلیس خوش آمد گفته شد:
برای من  بسیار مایه ی خشنودیست که به آگاهیتان برسانم که راهکاری که شما به دربار ایران ارائه دادید،  و خلوص نیتی که شما با آن کوشیدید تا از آغاز درگیری دشمنانه یی، که چنین شتابزده  به کار خواهد شد، پیشگیری نمائید کاملا  مورد پذیرش دربار کشورتان می باشد.   موجب برانگیختن تاسفی بزرگ میشد اگر که هر کس از مأمورین اعلیحضرت [فتحعلی شاه] اینچنین سیاست  رذیلانه  را نسبت به منافع ایران  تشویق و یا به ساخت وپاخت می گذاشتند.  

آفند ایران به سرزمین های اشغالی قفقاز

عباس میرزا در سان رژه سپاه ایران

کمتر از سه هفته پس از دیدار ویلوک با فتحعلیشاه، در روز یکشنبه ۲۵ تیرماه  ۱۲۰۵ (۱۸۲۶م)، هنگامیکه منشیکوف و همراهانش در راه بازگشت بسوی مرز ایران بودند،  نیروهای ایران بسوی سرزمین های اشغالی در قفقاز درنوردیدند. منشیکوف وهمراهنش در نزدیکی های ایروان دستگیر و برای مدت بیست و سه روز در بازداشت بسر بردند. بنا به  گزارش مک دونالد، فرستاده ی انگلیس به ایران، به منشیکوف، به تاریخ پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۲۰۵ (۱۸۲۶م)  آزادی  او همراهانش با پافشاری و مداخله ی سفارت انگلیس تحقق  پذیرفت.   به گزارش  ژنرال  ویلیام مونتیث William Monteith  انگلیسی، که در جنگهای ایران و روس با توپهایش در سپاه عباس میرزا وانمود به کمک می نمود، هنگامیکه منشیکوف هنوز در تبریز بود:
از من خواست که تا او را تا مرز همراهی کنم‌، اما درخواست او پذیرفته نشد و دستور دادند که او را  به  در زیر نگهبانی  به ایروان برسانند و همه ی همراهان او را در خانه ی سردار منزل دادند. سپس مک دونالد  به من فرمان داد تا سفیر روس را با احترام  به مرز برسانم . اما هنگامیکه در مرز به آنها رسیدم دیگر دیر شده بود و آنها  او را آزاد کرده بودند.  
آفند نیروهای ایران به قققاز آنچنان دقیق و حساب شده بود که سفارت انگلیس،  و نیروهای روس در قفقاز را به کلی غافلگیر و دهشتزده نمود. ارملوف که از سوی انگلیسها اطمینان  یافته بود که حداقل تا زمانیکه منشیکوف در ایران ست، ایران به حمله نخواهد پرداخت براستی دهشتزده بود، او بیش از هرکس دیگر از جنایات خود در سرزمینهای قفقاز و حتی در گرجستان آگاه بود و میدانست که برای او در صورت پیروزی ایران هیچ کنجی برای پنهان شدن  یافته نخواهد بود. نیروهای ایران در درازای کوتاه تنها سه هفته همه ی سرزمینهای شرقی ماورای قفقاز را در نوردیدند و نیروهای روسیه را در بسیاری از پایگاه هایشان، در گذرگاه های کوهستانی دشوار از گذر و گردنه هایی باریک و باروهایی مستحکم  به همگی نابود کردند. مردمان قفقاز که با فرارسیدن نیروهای ایران به شور آمده بودند خود بپا خواستند و نیروهای هراسان روسیه را پراکنده و گریزان نمودند.  سیلابه ی خروشان نیروهای ایران سرانجام به دروازه های تفلیس رسید . آبادی آلمانی کاترینفلد Katerinenfeld, در حومه ی پایتخت گرجستان ویران شد و سرنشینانش به بند گرفته شدند.



‌ارملوف که حتی پیش آز انکه به قفقاز بیاید  نوشته بود "ما  در اروپا حتی  نمی توانیم یک  گام را بدون نبرد به پیش برداریم  اما در آسیا همه ی پادشاهی ها در خدمت ماست" ، او که به ویژه  لذت میبرد تا آتشبار مهیب توپهایش  را بر  روی مردم  بی دفاع قففاز هدف گیرد  و میگفت:" دیدن نخستین اثر این ابزارهای بیگناه [توپها] بر دلِ انسان خیلی جالب  است و من یاد گرفته ام که داشتن یکی از آنها  چه مفید ست هنگامیکه همه را یکمرتبه خشکزده برجا مبهوت میدارد تا بر یکی دیگر هم چیره شد" ِ اوکه به ویژه نبردهایش را با دشمنانی برمیگزید که هیچگونه امیدی به پیروزیشان  در برابر رگبار آتش گلوله های او نبود،  تا که بتواند بر شمار مدالهای خود بیفزاید،  اینک میدید که نیروهای عباس میرزا از هر سو به سوی او در پیشرویند.  چنین بود کهارملوف هراس زده به فرماندهانش دستور داد که بدرون تفلیس عقب بنشینند  و در پس دیوارها تا  فرا رسیدن نیروهای کمکی پناه گیرند. 

به نوشته ی  جان بیدلی John Baddeley  در فتحِ روسیِ قفقاز The Russian  Conquest of the Caucasus  بهنگام خطری بزرگ، فرمانده ی کل نیروهای روس "گوئی که افسون شده در پایتخت پناه گرفت، او که رجز می خواند که فقط بردن نامش در دل دشمن هراس می افکند."  تنها  در نابودی نیروهای روس دو استثنا؛  یکی بندر باکو  و دیگری  باروی شوشا در قره باغ بودند. محاصره ی شوشا  که شش هفته به طول کشید به روسیه مهلت آن داد تا با کمکهای هوادارانه ی انگلیس نیروهای کمکی و آتشبارهایش را به جبهه ی قفقاز برساند.

این در هنگام تاجگذاری نیکلای یکم بود که خبر حمله ی نیروهای ایران  به او رسید. تزار از بی کفایتی ارملوف بس بخشم شد و به او فرمان فرستاد که تا رسیدن نیروهای کمکی به جای پناه گرفتن در تفلیس آغاز به آفند نماید و برای نشان دادن نارضایی خود ژنرال ایوان پاسکه ویچ   Ива́н  Паске́вич - Ivan Paskevich را برای فرماندهی میدان جنگ به قفقاز گسیل داشت.  به نوشته ی کنستانتین دو گرونوالد Constantin de Grunwald  در کتابش زندگی نیکلای اول La vie de Nicolas Ier  تزار در نامه یی به پاسکه ویچ، که  به او دلبستگی بسیار داشت و پدر می خواندش نوشت:  
  براستی که از من بیچاره  تر را نمی توان یافت،  هنوز تاجگذاری من به پایان نرسیده که می شنوم ایرانی ها به استانهای ما در تازیده اند.  یعنی ما نمی توانیم سربازان و از جان گذشتگانی راستین برای کشورمان  بیابیم؟
این  در واقع انتقادی بود به ارملوف و افسران او. اگرچه  تزار برای پاسداری  آبروی ارتش روس ارملوف را از فرماندگی کل قوای گرجستان و قفقاز  بر کنار ننمود.  اما پاسکه ویچ را در زیر فرمان او نگذاشت.

فرارسیدن پاسکه ویچ با آتش بار توپهای سنگینش صحنه ی جنگ را دگرگون نمود. نیروهای او روز چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۲۰۵ (۱۸۲۶م)  توانست نیروهای پر شمار  عباس میرزا در گنجه را با آتش بار ۲۴ توپ  شکست دهد. نیروهای عباس میرزا به سوی تبریز عقب نشینی نمود و پاسکه ویچ بر آن بود که با توپ های خود در پی او به تبریز بتازد. اما ارملوف از او خواست که در قفقاز بماند و شهرهای شورشی را سرکوب نماید. تا پایان مهر ماه پاسکه ویچ و توپهای سهمگینش توانستند همه ی جنبش های آزادی خواهی قفقاز را سرکوب نمایند.

در این هنگام بود که تنش میان ارملوف و پاسکه ویچ پدیدار شده بود  و  گریبایدف که تازه از زندان آزاد شد بود  به آوند دستیار سیاسی ارملوف به تفلیس باز گشت.  پاسکه ویچ در گزارشی بلند به تزار ارملوف را متهم نمود که او را از پیشروی بسوی تبریز باز داشته است. به گزارش او سیاستهای بیخردانه ی ارملوف ایران را به حمله برانگیخته بود:
همه ی آنها که اینجایند این را می پذیرند که ژنرال ارملوف با کار هایش جنگ را موجب شده است؛
گریبایدف که با پاسکه ویچ رابطه ی خانوادگی داشت (پاسکه ویچ شوهر دختر دائی او بود) ، در نامه یی  به تاریخ ۱۸ آذر ۱۲۰۵ به دوستش بگیچف می نوشت: 
دوست  نازنین من،  زندگی من در اینجا بدجورست. من به جنگ نرسیدم، زیرا ارملوف خودش هم شرکت نکرد. اما در اینجا جنگی از گونه یی دیگر بر پاشده. دو ژنرال ارشد باهم درستیزه اند و پرهای زیردستانشان به همسو پراکنده اند. دوستی پیشین من با ارملوف سرد شده است. 
 گریبایدف که سروده سرا و نمایش نامه نویس بود  اینک در سروده هایی مانند "راهزنان چِجِم" Хищники на Чегеме به بیدادگری های ارملوف به بهانه یِ برپایی روشنواییEnlightenment  و شهرگاری  Civilization در قفقاز؛  بی باوری نشان میداد. او به روشنی میدید که بدارآویختن ها، تازیانه زدن ها، خرمن سوختن ها، و کشتارهای گروهی مردمان آزاده ی قفقاز را سربزیر و از پاافتاده نمی تواند کرد و همه این ستم ها برآیندی به واژیک (برعکس) داشته است.  چند روز پیش از سرودن "راهزنان چِجِم" سواران چچن و کاباردین به  دهکده یی روسی با سرنشینان تازه ی قزاق اندر تاخته ده تن راکشته و صدها تن را به اسارت گرفته و پس از سوزاندن آبادی ها همه ی چارپایان و ستوران را باخود به باروهایشان در چجم در دامنه ی کوه های البرز برده بودند. گربیایدف به همراه ولیامینوف  در پی آنان  به آن روستای سوخته رفته بود و اینک در بندهای بریده ی کوتاه سروده ی پر هیجانش، از جبهه به شگفتی گزارشی میداد، که   آغازش چنین بود:
سنگر ها و خندق ها را  بکن / به مرگ و به  در بند شدن بی اندیش /  تفنگ ها را جلا بده ، دیوارها را سختگین کن /  باهمه ی نیرومندیتان  در پس دیوارها / ما بر فراز  شمائیم، ما بر فراز شمائیم/ بالا بر فراز تیغه ی صخره یی پر شیب 
  او از شب های تیره ی بی مهتاب، کوره راه های مه آلود و پرتگاه ها که در گذار پر دشوارآنان سنگها را به پائین   بسوی رود غرنده  در ژرفای دره می غلطاند میگوید و سپس خروش ایستادگی سواران قفقاز را بگوش میرساند که:
آیین پدران مان در ما زنده است /  باخونی جوشان / همانگونه که آسمان آبی ماند ست/ همانگون  که تخته های یخ/ همانگون که خروشانی آبشار ها/ همانگون که زیبایی وحشیِ/ گود پهنه های لبریز آب
 این آوا، آوایی نومیدانه و سرکوب شده نیست، و از هوای سروده چنین بر میاید که گریبایدوف به این برآیند رسیده است که روسیه نمی تواند بر این مردمان فایق آید که می خوانند:
این سنگها و صخره ها از آن ماست/ هان، روس ها! / از چه رو  به تکاپوئید  تا این بلندی های کهن را بگیرید؟
در صحنه های پایانی این سروده پس از فرجام بازگشتی پر بیم و دشوار بسوی قلعه هایشان بر بلندی های کوه ،  در جشنی بزرگ  برای پیروزی، سواران را می بینیم که به تقسیم تاراج هایشانند.
ما گردن بندها را به همسرانمان میدهیم/ اینها از تکه های بلورند! /  بوزو بنوشیم! باطعم  سنگ و خاک/ جهان ناپایدارست، شادباش/ یکبار دیگر من آن چشم انداز را دیدم /   زادگاه کوهستانی آزادمان را
 اما با این همه، این نشان آن نبود که گریبایدوف اینک همه ی نژادپرستی خود را از دست داده بود. چرا که هنوز از دید او ارملوف در مراحل اولیه ی نبرد با ایران بزدلانه رفتار نموده بود و به دشمن زیاده از حد احترام نهاده بود، احترامی که ایرانیان سزاوارش نبودند! 

تنش میان ارملوف و پاسکه ویچ  بیش از هفت ماه ادامه داشت. به نوشته ی ژنرال دنیس داویدف، یکی از هواداران ارملوف، گریبایدف اینک از سر جاه طلبی به پاسکه ویچ نزدیک شده بود و پیش نویس نامه های خصوصی و اداری اورا برایش تهیه میکرد زیرا که پاسکه ویچ آنقدر در سخنگویی ناتوان بود که به گفته ی ارملوف؛ او با ویرگول سخن میگفت و بی ویرگول می نوشت. 



به هر روی ستیزه ی میان دو ژنرال آنقدر بالاگرفت که بالاخره تزار در ۷ فروردین ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م)  ارملوف را برکنار و  پاسکه ویچ را به فرمانداری کل قفقاز برگزید. پاسکه ویچ بیدرنگ افسران تازه ایی را از سنت پترزبورگ،  به جانشینی افسران ناکارامدی که گرد ارملوف بودند  فرستاد. پاسکه ویچ در ۱۴ فروردین ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م)  گریبایدوف را به ریاست روابط با ایران و ترکیه تعیین نمود. گریبایدوف اینک به خاطر مراودات پیشینش با عباس میرزا و شناسایی اوضاع ایران قدرتی فوق العاده پیداکرده بود. 

پاسکه ویچ که در این هنگام  درحال برنامه ریزی برای حمله به ایران بود، از شورش قفقازیان  بر علیه ارملوف  دریافته بود که روسیه مانند سالهای ۹۲-۱۱۸۳ (۱۳-۱۸۰۴م) نیاز به پشتیبانی خان های قفقاز  برای جلب دوستی مردم  دارد. ولی برنامه ی ارملوف، برای روسی کردن خان نشین ها، دشمنی مردم را برانگیخته بود و بسیاری از روستا ها را تهی از سرنشین ساخته بود. بنابر پیشنهاد گریبایدف جاسوسان روسیه اینک  می باید بداخل ایران و به ویژه تبریز میامدند و خان های ارمنی و آذری را به روسیه دعوت مینمودند و در مقابل دریافت پیمان وفاداری آنان، روسیه تعهد می نمود که به مالکیت، نهادها و امور داخلی آنان احترام خواهد گذاشت. گریبایدف تعدادی از اعلامیه  را در این باره به خان های مختلف فرستاد. انگلیس اما از پخش این اعلامیه ها خوشنود نبود،  چون نمی خواست روسیه میدان نفوذ خود را درایران گسترش دهد. بنابراین وزارت خارجه روسیه بستن هرگونه پیمان با خان ها را در جنوب ارس ممنوع ساخت. با این وجود پاسکه ویچ گاه بگاه از این دستور سرپیچی می نمود.


الکساندر سرگه ویچ گریبایدف

از سوی دیگر، با همه اینکه روسیه در پیمان گلستان متعهد شده بود عباس میرزا را به آوند ولیعهد ایران شناسایی نماید ارملوف، که او را از هواداران انگلیس در شمر میاورد، هرگز   وی را مورد شناسایی قرار نداده بود. او از ولایتعهدی پسر دیگر شاه بنام محمدعلی پشتیبانی می نمود.ارملوف در گزارشی به  نسلرد، وزیر خارجه روسیه،  می نوشت: "من به محمدعلی میرزا قول داده ام که او را  از هرگونه کمکی که برای نشستن او بر تخت پادشاهی  فراهم  خواهم آورد آگاه خواهم ساخت.  ما در میان خود نشانی پنهان برگزیدیم ، زیرا بکار گرفتن نامها یمان بسیار خطرناک بود و ممکن بود که جان محمدعلی و بسی دیگر را ببازی بگیریم." از سوی دیگر، پاسکه ویچ در نامه یی بتاریخ ۲۱ اردیبهشت ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م) به نسلرد نوشت:
من اینک  پس از بررسی نامه های رسمی هیئت مان[در ایران] در ۱۱۹۶(۱۸۱۷م)، نتایج باهوده ی اندکی را می بینم، ما این که انگلیس ها  بدنبال دوستی با یکی از پسران شاه هستند ؛ پسری که همواره نسبت به اروپایی ها دلبستگی نشان داده است، را جرم درشمرده ایم، و این  بیزاری ما را برانگیخته است، تا آنجا که ما حتی عنوان جانشینی پدرش را به عباس میرزا انکار نموده ایم ( با اینکه  این رسما در پیمان به او تضمین شده است)  اما ملتی که ازاو با پول و اسلحه  و افسرانی که سپاه اورا آموزش میدهند  پشتیبانی نموده است چنین نکرده؛ ولی چه کشوری بیشتر  از روسیه  می باید علاقمند به تحکیم اصول پادشاهی برای کشوری باشد که به خاطر سرزمینهای تازه بدست آورده این همه از نزدیک  به ما پیوسته است... اطلاعاتی که من مورد توجه قرارداده ام و از سوی کارمندان ما در هیئت ایران فراهم شده، از مترجمین ما  و بسیاری از افراد دیگر که از روابط پیشین ما  با تبریز و تهران مطلع هستند. مرا به این رهنمود   می کند که اگر ما خالصانه پشتیبانی خودرا به عباس میرزا معطوف نموده بودیم امورمان به این بن بست کنونی نمی کشید و که در آینده اگر ... ما در ماورای ارس احترامی را که برای  فرمانروای معظممان بر پا سازیم، لطف ما  به عباس میرزا و پشتیبانی فعالانه  دولت ما  از او، از دیدمن، بهترین وسیله  برای آنست که  دشمنان ما  را به جستجوی  اتحاد و دوستی با امپراطوری روسیه وادارنماید.

گفتگوی عباس میرزا و گریبایدف و میانجیگری انگلیس 


پاسکه ویچ

در اردیبهشت ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م) عملیات نظامی بر علیه ایران از سر گرفته شد. پیشاهنگان لشگر قفقاز از گرجستان بسوی  خان نشین ایروان  حرکت  و پس از تسخیر مرکز کلیسای ارمنی اچمیادزین  بسوی ایروان براه افتادند 
پاسکه ویچ  برای تسخیر ایروان در ۴ تیر بسوی نخجوان شتافت او در اعلامیه یی به مردم و خان ها اعلام داشت که به مالکیت و نهادهای آنان احترام میگذارد و از آنها خواست که به نیرویش آذوقه برسانند. در نامه یی در ۵ تیر او به نسلرد نوشت که دشواری آذوقه برای سپاهش چاره شده است و خان نشین ها روزانه گوسفند و گاو وسبزیجات و کره و پنیر و مرغ به اردوگاهش میفرستند. 
از سرنشینانی که بجا مانده اند؛ کسی از ما دوری نمی گزیند. کیفری سخت برای کوچکترین نابفرمانی در آنان احترامی بسیار برای عدالت ما در دل آنها جاداده که در هیچ کجا مگر در شرق به آن ارزش داده نمیشود. زیرا در اینجا بیش از هرکجای دیگر زیرکی بکار میاید. 
 در این اوان بود که مهدیقلی خان که در زمان ارملف به ایران گریخته بود با سه هزار خانوار به قفقاز بازگشت. احسان خان کنگرلو، که پدرش به فرمان آقامحمدخان قاجار کورشده بود،  باروی محکم عباس آباد را به او تسلیم نمود. به نوشته ی ژنرال موراویف کاراسکی: 
احسان خان با ما در رابطه بود و تمایل خود را به تسلیم نشان داده بود. و بنابر این، این پیروزی را نمی توان از کارآییِ فرمانده ی ما دانست. 
جان مک دونالد  در گزارش خود از سقوط باروی عباس آباد مینویسد:
همه به یاری بخت و بزدلی فرمانده و خیانت افسران،  و نارضایی طایفه ی کنگرلو، که همه ی بارو را با اسلحه ها و توپها و انبارهایش تسلیم نمودند، حتی پیش از آنکه سنگری باز شود یا به گردان تلفات یا لطمه یی وارد شود. 
با سقوط عباس آباد، نیروهای روسیه به دیگر بار همه ی سرزمین های ایرانی شمال رود ارس را به جز شهر ایروان و باروی سردارآباد تسخیر کرده بودند. در این هنگام گرمای شدید تابستان و بیماری مالاریا  در اردوگاه روس آشفتگی بار آورده بود. از اینرو پاسکه ویچ ناچار با بجا نهادن گردانی در عباس آباد بسوی قره باغ  در شمال عقب نشینی نمود. در این هنگام پاسکه ویچ با موافقت سنت پترزبورگ که نگران اوضاع ترکیه بود به ایران پیشنهاد صلح داد.


میرزا ابوالحسن خان شیرازی در نامه یی به ارملوف کوشید تا درباره ی پایان نبردو برپایی صلح پرس و جو نماید. ار ملوف در پاسخ خود، بتاریخ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۲۰۵، که بدون شک گریبایدوف متن آنرا به فارسی برگردانده است، نوشت:
مراسله سرور افزای آنعالیجاه در خصوص بر هم زدگی ربط دوستی و یک جهتی ، حیف و دلسوزی ندارم. بل افسوس می کشم از آنکه ثمره  تمامی جهدی که از اینطرف  در باب استحکام دوستی و اتحادیکه موجب صلاح و خیریت جانبین بود، قبیحانه و نا هنجار با دخول قشون به سرحدات ما در جائیکه [سفیرِ] حضرت ایمپراطور اعظم ما  در ایران بود ظاهر و حاصل شد. (...) آن عالیجاه خواهش اهتمام و عمل من در باب و قوع متارکه نموده بودند. در این مواد با احترامگذاری  اظهار جواب می نمایم  که بدون رأی  علیه حضرت امپراطور اعظم عالم پناهی   نه جسارت  به ارتکاب متارکه و نه اختیاری در آن مواد دارم . بل در خصوص تکلیفی  که آن عالیجاه کرده بودند فی الفور به جناب ناظم  وزارت امور خارجه  کونت نسلرود  اظهار نمودم اما من به آنعالیجاه مثل  دوست نیک خود محض خیال خودم را شرح و بیان می سازم  که به من تکلیف  بعضی تسلّی هم داده باشیدکه البته وقت ترک جنگ  بیفایده  نمیماند. و این را نیز بدانید که تکلیف مصالحه  درهنگام جنگ و دشمنی  هم بلاقطع  طریق جدال می توان کرد و من حاضر و موجودم که در همه این مواد خواهش آنعالیجاه را با رضای درون بمقام و جای خود برسانم.  
 می توان انگار نمود که با  دریافت این نامه ی  شگفت ، بی چاره میرزا ابوالحسن خان برای فهمیدن اینکه ارملوف چه می خواهد بگوید تا چه  اندازه  بهت زده مانده بود . به هر روی،  چنین بود که عباس میرزا،  برای مذاکره میرزا صالح شیرازی را که درس خوانده ی انگلستان بود در بهار ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م) به اردوگاه روسها روانه نمود، تا ببیند روسها چه می خواهند.    میرزا صالح در یاداشتهای خود  گزارش ریزبینانه ئی از این گفتگوها فراهم  آورده ست.  هنگامیکه او به پاسکه ویچ گفت که شاه  حاضراست تا بر پایه ی پیمان گلستان  به جنگ پایان دهد ، پاسکه ویج  سخن او را برید و گفت  "خب، خب،  بهترست بُرِ بیخودی نزنیم،  شما به ما بگوئید چه غرامتی را حاضرید بپردازید،    این پیشنهاد باید از سوی شما باشد  نه از من، چون الان منم که کلید آذربایجان را دردست دارم" پاسکه ویچ از کلید آذربایجان منظورش  باروی عباس آباد بودکه بدستشان افتاده بود . او در ادامه خواست که ایران  استانهای ایروان و نخجوان را  به روسیه واگذار نماید و  هزینه ی جنگ روس را بپردازد و گرنه او پیمان صلح را در زیر دروازه های تبریز و تهران دیکته خواهد کرد. به گزارش میرزا صالح:
اولاٌ سردار [پاسکه ویچ] گفت : در کاغذ نایب السلطنه چیزی که به کاره آید مرقوم نفرموده اند و ایلچی دولت انگلیس هم نوشته اند  که شما طالب صلح هستید اما هیچ کدام مطلبی که می خواهیم دستگیر نمی شود. گفتم:  چون شما به محمد امین خان اظهار کرده خواهش نموده بودید که یک نفر آدم معتمدی به نزد شما فرستند بنده را مأمور فرمودند که بنزد شما آمده و از شما سؤال کنم ببینم از شما چه خواهش می شود و  مراتبِ گفت وخواهش شما را به کارگزاران دولت علّیه عرض کنم . اگر آنچه شما بگوئید مقرون به خیرخواهی  و مصلحت دولتین باشد،  بعد از آن وکیلی مطلق از آنطرف مأمور و بنای مصالحه گذارند، و اگر آنچه گفته و خواهند گفت مقرون بصرفه طرفین نباشد، امر بهمان نحو که بود باشد. گفت: بالفعل به من بگو  تا ببینم قصد نایب السلطنه در این خصوص چه چیز ست گفتم : ما اولاٌ می خواهیم قصد شما را دانسته باشیم. گفت:  من ابتدا نخواهم کرد شما هرچه دارید بمن بگوئید . گفتگو طولی نکشید. عاقبت بنده گفتم ، حواهش ما اینست که اگر کارگذاران  و سرحد داران شما بهتر از پیش با ما رفتار کنند. عهدنامه که در گلستان بسته شده بود و بواسطه بی عدالتی  و بد رفتاری سرحد داران شما فتوری در آن بهم رسیده ، عهد نامه مزبور بهمان کبفبت بسته شود.   جواب داد: آن عهدنامه را شما خود شکستید. با وجود اینکه بعد ار فوت امپراطور سابق ما (الکساندر اول) بر شما لازم بود که آدمی از بزرگان یا شاهزادگان خود، به نحوی که سایر دول اروپا معمول داشتند، برسم تسلیت این امپراطور فرستاده باشند که کوتاهی کردید. تا اینکه امپراطور خود کنیاز منچیکف را با تحفه و هدیه دوستانه و مراسله مشفقانه هم نوشته او را،  هم حکم فرموده، که بهمه ارکان دولت ایران حالی کند که قصد دولت روسیه این است  که روز بروز در دوستی و موافقت با دولت ایران افزاید. ایلچی مزبور نیز مأمور بود که اگر جزئی  حرفی یا ثغاری  در این میانه روی داده یا خود رفع کند یا مراتب را بدولت خود حالی کند تا اینکه بکلی رفع نفاق  شده، پیشتر از پیش میانه این دو دولت موافقت پیدا شود. اما بعد از اینکه ایلچی مزبور به ایران آمد و به سلطانیه رسید مشارالیه را چندان حرمتی نکردید و هرچه از راه خیر خواهی نصیحت نمود بیفایده گشت  . گوش به حرف او ندادید و او را بی نیل مرام به دارالسلطنه  تبریز فرستادید و از آنجا به ایروان روانه کرده  و بطور خفیف، خلاف قاعده دنیا داران اورا نگاه داشتید، و بلاغایت با او بد رفتاری کردید. بدون اینکه بسرحدداران و کارگذاران دولت روسیه اخطاری کنید سپاهی  را برداشته و داخل ملک ما شده و بهر کجا قراول ما بوده یا آنها را کشتید یا غارت کرده اسیر نمودید، و بهر ملک گذشتید حاصل آنرا  چرانیده  ولایت مزبور را خراب کردید و رعایای آن را مستأصل و پریشان کردید و خسارت کلی به ما رسانیدید. امپراطور از  این مقدمه خبردار شدند. وقتی که تاج برسر و همه وکلا و اغره ممالک فرنگستان بمبارکباد حاضربودند این خبر رسید. گمان کردند که شاید این خلاف رویه از سرداران و خوانین شما که از رسوم و آداب دانی مبری میباشند سرزده باشد و روزی نگذشت که چاپار دیگر رسید و خبر آورد که سالار سپاه مزبور عباس میرزا بوده که بهر یک از ولایات ما می رسید به جز خرابی و نهب و غارت کاری نمی کرد. و جمع کثیری از از صالدات ما را اسیر کرده دیار بدیار بردند این خبر مورث حیرت و تعجب کامل کل خلق دنیا  گشت و به خصوص امپراطور از این رفتار متغییر گردید و اینگونه خلاف قاعده امپراطور را خجل ساخت که دولت ایران او را باین نحو عاجز و بیکاره و بی حال گمان کرده بودند و از آنروز موافق  کاغذ اخبار پطرزبورغ  که البته دیده اید عهدنامه گلستان را شکسته و مصمم گشت که از برای رفع خفت و بی حرمتی که از شما نسبت بدولت روسیه به ظهور رسید تنبیه معقولی بشما داده شود که هم شما و هم دیگران بفهمند که هرآنکه با دولت روسیه بد عهدی می نماید و آن دولت را ضعیف می شمارد به جزای خود خواهد رسید و بالفعل عهدنامه گلستان را شکسته اید.  
به هر روی پس از آنکه پاسکه ویچ شرایط سنگین صلح روسیه را بر ملا داشت. میرزا صالح با شجاعت گفت :
اگرچه من اذن ندارم که بنا و قرار کار را بشما بگویم ولی اینقدر میدانم که دولت ایران سوای آنچه در عهدنامه گلستان ذکر رفته است زیاده از آن یک وجب از زمین هیچ ولایتی نخواهند بشما واگذاشت. شاید قدری وجه از برای ضرر امساله بشما دهند مضایقه نیست که جمعی از نمک ناشناسان  و بی غیرتان بدولت خود خیانی کرده و قلعه عیاسیه را بشما واگذاشتند، لیکن پادشاه ایران دوازده هزار سوار ترکمان با شش عراده توپ جلو مأمور فرموده اند که از اول پائیز الی بهار آینده  در نخجوان و حول آن ولایت گردش کرده رعایای نخجوان را کوچانیده هرکه اطاعت  نکند آنها را جبراٌ  آورده و کل محال نخجوان را خراب و یکنفر آدم در آنجا نگذارد، و از طرف قلعه عباسیه بیابان بی آدم سازند و راه آمد و رفت را به قلعه گیان مزبور مسدود کنند، و همچنین به هر طرف حرکت کنید اطراف شما را بیابان و خراب می کنند، و از هر سو بشما تاخت خواهند اورد تا ببینیم کدام طرف به تنگ می آید. نه ما را از شما هراسی است و از آمدن شما هم کسی را ترسی نیست بلکه خشنود می شوند که شما به جایی بیایید که بهیچ  وجه بلدیتی نداشته باشید آنوقت بشما ثابت خواهد شد که گرفتن ولایات ما خالی از اشکال نیست بلکه از برای شما مورث ضرر فاحش خواهد بود ... 

 چون میرزا صالح اختیار مذاکره در باره ی غرامت را نداشت پاسکه ویچ  گریبایدف را  به همراه او   برای گفتگوهای صلح به نزد عباس میرزا در اردوگاه کاراضیاالدین  رهسپار نمود. گریبایدف برای پنج روز از ۲۹ تیر تا ۳ مرداد ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م) با عباس میرزا گفتگو نمود.  او درگزارش این گفتگوها به پاسکه ویچ شکایت از شیوه ی "گفتگوی قرن سیزدهم" ایرانی ها می نمود. مذاکره با عباس میرزا حتی هنگامیکه گریبایدوف تب کرده از بیماری بود ادامه داشت:
من در کاراضیاالدین بسیار ناخوش شده بودم و مأموران والاحضرت گرداگرد بستر من به مذاکره می پرداختند
 گفتگوها هر روزه از پگاه تا دیرگاه شب ادامه داشت تا جائیکه گریبایدف صدایش گرفته بود. نخستین دیدارِ ۲۹ تیر عباس میرزا، که از سوی انگلیس ها به دامن زدن جنگی بیهوده متهم شده بود، گفتگو را باخشم و آذردگیی تلخ از ستمگری های ارملوف آغاز نمود که به باور او برپا کننده ی این جنگ  بوده است. گریبایدوف پاسخ داد که:
هردوسو درین چالش مرزی دلایلی برای گلایه دارند، اما روسیه هرگز دست به نبردافزار نمی برد اگر که این خود شاهزاده نبود که به سرزمین روسیه تجاوز نموده بود! 
بیش از یکساعت از گفتگو در باره ی اینکه دلیل آغاز جنگ چه بود گذشت. زیرا عباس میرزا امید آن داشت که اگر گریبایدف بپذیرد که گناه جنگ بردوش ارملوف است، انگلیس ها دیگر بهانه ئی برای نپرداختن یارانه یی که در پیمان تهران تعهد نموده اند نخواهند داشت. او نیاز به پرداختن هزینه های هنگفت نبرد را داشت و ناچار شده بود که بخشی از سپاهیانش را بخاطر کمبود پول مرخص نماید. 


سرانجام گریبایدف گفتگو در این باره را بُرید و گفت که او صلاحیت بررسی علل آغاز جنگ را ندارد و این بررسی در دستور کار مأموریت او نیست. عباس میرزا به تلخی پاسخ داد:  
 این شیوه ی گفتگوی همه ی شماهاست:" این به من مربوط نیست"- آیا در این جهان براستی هیچ داداری نیست؟
گریبایدف پاسخ داد:
 والاحضرتا شما به خودتان در این باره نقش دادار را دادید و ترجیح دادید که بیداد را با اسلحه چاره کنید. بدون آنکه  بخواهم به فرزانگی، دلاوری و نیرومندی شما  تردید کنم، تنها می خواهم به یک چیز اشاره کنم: هرآنکه نخست جنگ را آغاز می کند هرگز نمیتواند بگوید که فرجام آن چه خواهد بود.
 ع: درست است.
گ: یکسال پیش نیروهای ایران به خاک ما  وارد شد ... و امسال این مائیم  که از ایروان و نخجوان  گذشتیم  و به کرانه ی ارس رسیدیم  و بر باروی عباس آباد چیره شدیم  و به من در آنجا چنین گمارده شد ...    
ع: برعباس آباد چیره شدید! گرفتید ! عباس آباد را شوهر خواهر بزدل من به شما تسلیم نمود . او زنست، از زن هم کمترست ... 
شرایط پیشنهادی گریبایدف برا ی صلح بسیار سنگین بود: 
۱. واگذاری ایروان و نخجوان به روسیه
۲. پرداخت ده کرور تومان غرامتِ جنگ  (برابر با بیست میلیون روبل سیمین یا پانصد هزار تومان در آن روزها) 
 روسیه که دراین هنگام در شرایط مالی دشواری گرفتار شده بود، امید داشت که با دریافت غرامت  از ایران خزانه ی تهی خود را برای جنگ با امپراطوری عثمانی آماده سازد. عباس میرزا با شنیدن این شرایط از خشم از جا بدر شد و گفت:
پس این شرایط شماست. شما به شاهنشاه ایران چنان فرمان میدهید که گویی او  زیر فرمان  شماست. واگذاری دو استان ، پرداخت غرامت، ولی از کی تا بحال شما شنیده اید، آیا که، پادشاه ایران زیر فرمان فرمانروایی دیگر باشد؟ او خود پادشاهی تاجبخش ست. ایران هنوز ویران نشده ست.
گریبایدف پاسخ داد:
ایران نیز روزهای شکوهمندی و شادکامی خود را داشته است اما شاید بشود که من چنین خطرکنم و حسین شاه صفوی، که تخت پادشاهی خود را با چیرگی افغان ها از دست داد، را  به والاحضرت به یاد بیاورم. من به انگار روشنگرای خود شما وامی نهم که  داوری نمائید تا چه اندازه روس ها از افغان ها نیرومندترند.
شاهزاده گفت:
چه کسی در اینجا از شاه سلطان حسین تمجید می کند؟ او به بی کفایتی رفتار نمود ـ آیا ما می باید از او پیروی کنیم؟ 
  گریبایدف  پاسخ داد :
من برای والاحضرت از مردی بزرگ و فرمانروایی پر آوازه مثال میاورم، از ناپلئون که نبرد را بدرون مرزهای روسیه کشید و به کیفر آن تخت امپراطوری خود را ازدست داد.
 شاهزاده گفت:
و او براستی قهرمانی راستین بود: او تا آخرین حد از خود دفاع نمود. اما شما، مانند فاتحین دنیا، می خواهید همه چیز را غصب کنید، هم استان را می خواهید و هم پول را، و هیچگونه  استدلالی را نمی پذیرید. 
  گریبایدف  پاسخ داد :
در پایان هر نبرد بیدادگرانه یی که بر علیه ما آغاز شده باشد، ما مرزهایمان را با دشمنی که جرأت آن داشته که پا برآن نهاده باشد جابجا می کنیم. در شرایط حاضر، جدایی استانهای ایروان و نخجوان خواسته شده است. پول نیزگونه ئی اسلحه است که بدون آن امکان آغاز جنگ وجود ندارد. والاحضرتا،  این یک دادو ستد نیست، این حتی غرامتی برای هزینه های جنگی ما نیست، ما پول می گیریم برای اینکه برای مدتی دراز دشمن را از توانایی  اینکه بتواند به ما صدمه بزند  محروم بداریم.
 این نخستین گفتگو برای شش ساعت ادامه داشت. نه در آن هنگام و نه در گفتگوهای بلند روزهای دیگر، گریبایدف توانست عباس میرزا را به پذیرفتن شرایط صلح قانع نماید. در این گفتگوها گریبایدف میکوشید تا عباس میرزا را به هراس آورد که اگر به نبرد ادامه دهد روسیه همه ی آذربایجان را اشغال خواهد نمود. در برابر عباس میرزا برای برپایی آتش بسی ده ماهه پافشاری می نمود و پیاپی از گریبایدف می خواست که تسهیلاتی فراهم آورد تا او به پترزبورگ رفته و مستقیماٌ با تزار نیکلای در باره ی صلح مداکره نماید. گریبایدف هربار این پیشنهاد را رد می نمود ومیگفت  پاسکه ویچ در شرایطی نیست که بتواند با این پیشنهاد موافقت نماید ، زیرا زمان این دیدار یکسال پیش در هنگام تاجگذاری نیکلای اول بود. اما  عباس میرزا  بجای آن که به فرمانبرداری به دربار نیکلای برود تصمیم به نبرد گرفت. البته  گریبایدف نمیخواست بگوید که "هماهنگانه ی اروپا" برای جبران فداکاری ها و هزینه های روسیه در نبرد با ناپلئون، قفقاز را از کیسه ی خلیفه به آن کشور بخشیده است!

عباس میرزا در آخرین گفتگویش در چهارشنبه ۲ مرداد با گریبایدف بسیار افسرده بود. بازگشت مهدی قلی خان به قفقاز نشانه ی آن بود که قفقازی ها به سیاستهای مداراگرانه ی پاسکه ویچ روی خوش نشان داده اند و عباس میرزا می دانست که بدون پشتیبانی و یاری مردم در فراهم آوردن آذوقه، پیشروی او در قفقاز غیر ممکن است. به گزارش گریبایدوف  عباس میرزا به او گفت:
از دید من مهیب ترین اسلحه ی پاسکویچ احترام او به جان انسانها و دادگریی ست که او به مسلمان ها و به مردم ما از خود نشان میدهد. ما همه در باره ی شیوه ی رفتار او با طایفه های کوچنده از ایروان تا نخجوان با خبریم، سربازهای او به هیچکس آزار نمی رسانند و او باهمه کس خوش برخوردست. من خود این شیوه ی رفتار با مردم را بکاربرده ام. شوم بختانه در همه ی ایران، این تنها منم که این را می فهمم. ژنرال ارملوف، مانند یک چنگیز خان نورسیده، انتقامش را از من  با  سوزاندن زمینها در استانهای بینوا میگرفت و فرمان کشتن همه ی آنها که بدستش میافتادند را میداد - و  در نتیجه- بعد از آن بودکه  بدون آنکه مزدی را درخواست کنند و یا هزینه یی بر خزانه ی کشور تحمیل کنند، دوسوم مردم آذربایجان اسلحه بدست به شورش بپا خاستند.
 سرانجامگفتگوهایِ کاراضیاالدین با شکست روبرو شد، زیرا نه گربایدف با آتش بس طولانی موافقت می نمود و نه عباس میرزا با  پرداخت غرامت سنگین و جدایی استانها. گریبایدف از آن دیدار به این برآیند رسید که نیروهای روس می باید عباس میرزا را زیر فشار شدیدتری قرار دهند.  و چنین بود که او در گزارشش به ژنرال پاسکه ویچ نوشت:
 من اردوگاه ایران را با این برداشت خوش بینانه ترک کردم که دشمن خواستار جنگ نیست... آنها با شکستهای پیاپی همه دلیری خود را از دست داده اند، همه ناراضیند ... اگرچه این انتظار ناممکنی ست که آنها صلح را به بهای شرایط پیشنهاد شده خریداری نمایند. و از اینرو برای ما ضروریست که در فشار بر آنها پایداری نشان دهیم. تمایل طبیعی آنان اینست که با گفتگو وقت گذرانی نمایند.
در میان مشاورین فتحعلی شاه  اللهیارخان  و حسین‌خان سردار ایروانی و برادرش حسن‌خان  خواهان از سر گرفتن جنگ بودند. اما فتحعلی شاه هنوز امیدوار بود که انگلیس هابه پیمان تهران احترام خواهند نهاد. این دور از فرزانگی می نمود که  ناگهان آنان نگاهداری امنیت هندوستان را فراموش کرده و به روس ها اجازه بدهند که جای پایشان را در ایران استوارتر سازند.  اما به گزارش گریبایدوف، برای روسیه چاره یی نبود مگر آنکه نیروهای روس بسوی تبریز در حرکت آیند. او به درستی دریافته بود که انگلیس چیرگی روسیه را بر تبریز ، به آوند راهکاری برای وادارساختن فتحعلی شاه به پذیرفتن پیمان صلح بر خواهد تابید. او می نوشت: 
تنها اگر ایروان سقوط کند و ایرانی ها خود را در پایتخت آذربایجان زیر تهدید ببینند...  چنین نمایان میاید، که می توان انتظار داشت که صلح بر پایه ی پیشنهادهای ما بر پا شود .
همانگون که در پیش دیدیم بر پایه ی "پیمان نهایی تهران" انگلیس می باید درصورت حمله ی یک قدرت خارجی به ایران  سالانه یارانهیی برابر با ۲۰۰ هزارتومان برای مدت جنگ به ایران بپردازد، البته  مشروط بر آنکه؛  این ایران نباشد که جنگ را آغاز نموده باشد . اینچنین بود که  پس از آغاز جنگ،  ایران از دولت انگلیس در هند، اشغال ناعادلانه و خشونت بار سرزمین کرانه های گوکچا را به نشان آغاز جنگ از سوی روسیه میگرفت، و بر پایه ی "پیمان تهران" از انگلیس تقاضای یاری نمود. اما دولت انگلیس در هندوستان از پرداخت یارانه تا زمانیکه دولت انگلیس در لندن تعیین نماید که چه کشوری آغازگر جنگ بوده است سر باز میزد.

چنین بود که در روز ۶ فروردین ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م) دولت انگلیس درهند به سفیر خود در ایران  اطلاع داد که اگر لندن ادعای ایران را  در مورد تجاوز روسیه رد نماید "هیچگونه درخواست...  برای یارانه در حال حاضر مورد رسیدگی واقع نخواهدشد."  در لندن چارلز ویلیام وین Charles William Wynn رئیس "دفتر بازرسی"، Board of Control  که امور مربوط به کمپانی هند شرقی را در زیر نظر داشت، بر این باور بود که روسیه به ایران تجاوز نموده وایران سزاوار دریافت یارانه است. اما وزیر خارجه، جرج کنینگ، که دراردیبهشت ۱۲۰۶(۱۸۲۷م) به نخست وزیری رسید و پنج ماه پس از آن زندگی را بدرود گفت، در نامه یی به او تلویحاٌ دستورداد که "درست کار کند"! زیرا او نمی خواست که انگلیس با روسیه در تنشی بلند مدت درگیر شود، به ویژه  در این زمان که کنینگ بر سر آن بود تا از تنش میان ترکیه و یونان به یاری روسیه بکاهد.  به هر روی  او تعهد پرداخت یارانه به ایران در "پیمان نهایی تهران"  را "بگونه یی باورنکردنی ابلهانه" می شمرد. کنینگ مخالفت خود را  با پرداخت رایانه درنامه ایی به وین به تاریخ ۱۷ مهر ۱۲۰۵ (۱۸۲۶م) چنین توجیه نمود:
وین عزیزم، من بسیار اندوهگینم (یا شاید من خوشحالم) که بگویم که نمی توانم  با شما در باره ی درگیری هایی که در زیر آخرین (یعنی "پیمان نهایی")  روی داده موافق باشم، پیمانی که بگونه یی باورنکردنی ابلهانه است و من نسخه ها یی از آن را به این نامه ضمیمه کرده ام.   یک  مورد دست درازی از سوی روسیه ممکن است شاید رخ داده شده باشد -  یا شاید رخ داده است - و این بدون تردید درآن همسایگی های قفقاز همیشه رخ دادنی است . اما دست درازی همیشه موضوعی برای مذاکره است.  حمله ی جنگی، بگونه یی که ازسوی ایرانیها رخ داده است،  پاسخی سزاوار به آن نبوده است، تا هنگامیکه جبران خسارت[به روسیه] رد بشود: با وجود آنچه که از  پیش تا کنون رخ داده ست، جبران خسارت  را نمی توان اینک رد نمود، زیرا پرنس منزیکوف [منشیکوف] برای مذاکره در همین باره به ایران فرستاده شده بود. حقیقت اینست (از گزارشهای ویلوک) که روسها در وضعیت شرم آوری هستند، تا اندازه یی به خاطر اوضاع شرم آور داخلی [به خاطر  بپاخیزی دسامبریست ها]، تا اندازه یی بخاطر "نبرد ترکیه"، که به آنها[ایرانی ها] فرصت واردکردن ضربتی را داد - و آنها از این فرصت استفاده کردند.
برای آنکه آنها این ضربت را شکننده تر نمایند، آنها مردم را به جنونی کهنه پرستانه برانگیزاندند - هنگامیکه شاه به حقیقت پی برد - (یعنی اینکه بهترست  در جنگ  دخالت نکند) او دریافت که برای بازگرفتن ازدست داده هایش خیلی دیر ست. روحانی ها خیلی پیشرفته بودند و چهل شیلینگی ها [حقوق بگیران انگلیس در ایران] بگونه یی درمان ناپذیر جنگ  می خواستند. 
ویلوک به بیهودگی کوشید تا آنها را به هوش آورد: و هنگامیکه شاهزاده ی ولیعهد اورا سرزنش نمود تا بتواند " تومان هایش را حفظ" کند، او پاسخ داد (اگر اشتباه نکنم)  که "  در صورتی که تجاوز از سوی ایران باشد ما هیچ تومانی  بدهکار نیستیم".  من هم به روشنی به همین عقیده ام. من این را می پذیرم که شما این کار درست را با فرستادن دستور کاری به مک دونالد انجام خواهید داد.
آن دستورکار، من تصور می کنم، فقط  " در باره ی تومان ها" می تواند باشد، اما پیشنهادات بسیاری  برای مداخله ی ما،  بر پایه ی بند ۶ پیمان، را می تواند در بر داشته باشد.
بنابراین تصمیم کنینگ در باره ی رد درخواست ایران به اجرا گزارده شد و به وزارت خارجه ایران چنین پاسخ داده شد:
 در باره ی اینکه  آغاز تنش را چه چیز برانگیخته است، اعلیحضرت [جرج چهارم] احساس نمی کنند که از ایشان خواسته شده باشد که نظرشان را ابراز فرمایند؛ اما چنین می نماید که این حقیقت انکار ناپذیرست که آغاز کارزار، بر خلاف اندرز و نمایندگی نماینده انگلیس در تهران، از سوی ایران بوده است. اعلیحضرت  بنابراین راضی هستند که  تعهد انگلیس،  بر پایه ی پیمان تهران برای کمک به ایران با لشگر و یا پول،  در صورت رویداد جنگی متجاوزانه  بر علیه آن کشور،  به شرایط کنونی ربطی ندارد.
در تابستان ۱۲۰۶  " دفتر بازرسی" بر پایه ی بند پانزدهم پیمان در باره ی یارانه به این برآیند رسیده بود که این بند "آنچنان گرانبار و دشواری افزاست که بسیار مطلوب خواهد بود که اگر بتوان در فرصتی مناسب، حتی با قربانی کردن مبلغ هنگفتی از سوی ما، موافقت  ایران را  برای زدودن آن بدست آورد."  دفتر بازرسی حاضر بود برای از میان بردن بند یارانه در پیمان، دویست هزار تومان بپردازد و خود را از تعهدی بلندمدت برهاند.

بند ۶ پیمان نهایی که کنینک به وین دستور میداد در دستور کار مکدونالد قرار گیرد در باره ی مداخله میانجیگرانه ی انگلیس میان روسیه و ایران بود. کنینگ که بدنبال دوستی با روسیه بود می خواست خود را از قید این بند نیز رها سازد اما سرانجام، دوک ولینگتون و چارلز وین اورا به اهمیت این بند برای  امنیت هندوستان متقاعد نمودند.

در ۱۹ آذر ۱۲۰۵ (۱۸۲۶م) جان ملکلم  در نامه ایی از حیدر  آباد به دوک ولینگتون در باره ی از میان بردن یارانه  نوشت:
دوک عزیز من؛ نامه هایی که از تبریز  به تاریخ ۲۲ مهر بدستم رسیده، هیچ چیز تازه یی دربر نداشتند، مگر همه ی آنچه را که انتظارش را داشتم: شکست و عقب نشینی ایرانی ها.  شماگزارش های سرهنگ مک دونالد را، که روشن و منطقی اند، خواهید دید.  او در نامه یی خصوصی به من می نویسد که اگر اقدامی صورت نگیرد، و یا کمکی داده نشود، دربار ایران همه ی امیدش را به دریافت کمک از ما از دست خواهد داد، وباید،  بنابراین، خودش را به پای میانجیگری قدرتی بیاندازد که در برابرش نمی تواند ایستادگی نماید.  شما بهتر از هرکس دیگر میدانید که اگر روسیه ترس از مجازات ما نداشته باشد میانجیگریش احتمالا چگونه خواهد بود . ما پیشگیری از این بحران را مهم ندانستیم، و من از دورانداختن این موضوع:  از پشتیبانیی، که به انگارمن، هیچ اهمیتی ندارد مگر در مغز داغ برخی از سیاستمداران آسیایی، به جز از دلواپسی هیچ چیز دیگر نمی بینم،
....
دوک ولینگتون در پاسخ به او، رونویس برخی از نامه هایی را که به کنینگ فرستاده بود را برای او فرستاد . او در یکی از این نامه ها بتاریخ ۳۰ آبان ۱۲۰۵ نوشت: 
کنینگ عزیز من-  من روزنامه ها را در باره ی تنش میان امپراطور روسیه و پادشاه ایران دنبال می کنم، بر من چنین می نماید که اگرچه نخستین برانگیزاندن، از سوی امپراطور بوده ست، که در زمان صلح به مناطق گوکچا و بالکلو دست اندازی شد، که  به  اشکاری از آن  پادشاه ایرانند، اما ستیزه های کنونی  از سوی شاه بوده ست. با زحمات برجسته ی آقای ویلوک، راه پیشگیری از این ستیزه ها یافت شده است و پادشاه و سفیر روسیه پرنس منشیکوف با آن موافقت کرده اند. اما در همان احوال خبر از شاهزاده ولیعهد میاید که او در مرزها به موفقیت بداخل سرزمین های  روسیه شده تا به کمک شورشیان رود. (...)
من می باید بگویم که ما در موقعیت ناخوشایندی هستیم.  امپراطور فقید از میانجیگری ما  به سود ایران پس از آنکه ما برایش پیمان گلستان را به سامان رساندیم اباکرد؛  و پادشاه ایران این حقیقت را دریافت،  و هزینه یِ هنگفتی برای آن پرداخت. 
ما سپس از او خواستیم که متجاوز نباشد، با همه ی اینکه سرزمینهایش در هنگام صلح  اشغال و غصب شده اند.  او احساس می کند که مداخله ی اعلیحضرت [دولت انگلیس] به هیچ دردی نمی خورد، و امپراطور روسیه به آن گوش نمی دهد؛ و ما نمی باید از این که او بی میلی خود را از تسلیم شدن به بیداد نشان میدهد؛ درشگفت باشیم ، به ویژه در هنگامیکه  هیجان ارتش و مردمانش در نتیجه ی تنش میان فرماندهان روسیه  ورعایای مسلمانشان را در نظر گیریم و بیدادگری های گفته شده در بالا در شمار آید. 
ما منافعی واقعی درنگاهداری استقلال و یکپارچگی پادشاهی ایران داریم، و روسیه، همانند سرتاسر اروپا، از وجود این منافع بخوبی آگاه ست. بنابراین پاسخ او این نخواهد داد، که اجازه داده شود پادشاهی ایران نابود شود، به ویژه هنگامیکه تجاوز و بیداد بدون تردید از سوی روسها بوده ست.
منافع به خوبی دریافت شده ی امپراطور روس نیز همچنین در اینست که استقلال و احترام پادشاه ایران را حفظ نماید، اگر که نه  به آوند مانعی میان او و هندوستان که بل  حداقل به آوند مدافعی  برای سرزمین های روس  در برابر طایفه های وحشی مسلمانان در آن منطقه از آسیا.  بنابراین من فکر می کنم امپراطور به  مشاوره شما  در این باره گوش خواهد کرد.

در شهریور  کنینگ به ویلوک اطلاع داد ؛
اگر به مرور زمان اعلیحضرت مایل به پایان بخشیدن به نبردی که به اینچنین نا محتاطانه آغاز کرده اند باشند... دولت انگلیس آماده است که نقش خود را  که در بند ششم پیمان ۴ آذر ۱۱۹۳ تعیین شده ایفا نماید و روابط خوب خود را با روسیه بمنظور آوردن صلح به ایران، برای ایشان بکار گیرد.
فتحعلی شاه با فرستادن سفیری به انگلیس موافقت خود را با میانجیگری انگلیس اعلام نمود. کنینگ در این رابطه با پرنس کریستوفر لیون Христофор  Ливен - Christopher Lieven سفیر روسیه در لندن  در دی ماه ۱۲۰۵ تماس گرفت اما لیون به این پیشنهاد روی خوش نشان نداد. کنینگ سپس از سفیر انگلیس در سنت پترز بورگ خواست که رسماٌ از تزار تقاضای میانجیگری نماید. به دیگر بار روسها پاسخ دادند که یک 'اصل' سیاست روسیه ناپذیرایی هرگونه مداخله ی قدرتهای اروپایی در روابط روسیه با دولتهای آسیایی است.

پس از آنکه گریبایدف  از مذاکرات کاراضیاالدین  بازگشت عباس میرزا از عقب نشینی پاسکه ویچ به کارابابا بهره برد و با سی هزار سپاهی به شرق ارمنستان در تازید تا  دیر اچمیادزین را تسخیر و سپس بسوی تفلیس بتازد. در روز ۱۲ مرداد ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م)   نیر وهای ایران با نیروهای  ژنرال افاناسی کراسووسکی   Афанасий Красовский, Afanasii  Krasovskii،  رو برو شدند. دلاوری های سپاهیان ایرانی و سردارانشان یوسف خان گرجی ، سهراب خان گرجی و حسین خان سردار ایروانی، به زخمی شدن ژنرال  روس و تلفات زیاد سربازان روس منجر گشت .
  
حمله ی پاسکه ویچ به تبریز

پاسکه ویچ  بی درنگ برای یاری به کراسووسکی نیروهایش را در زیرفرماندهی   شاه­زاده ئی گرجی به نام  "اریستوف" ؛ و دستیارش ژنرال موراویف نهاد و خود از نخجوان بسوی ایروان  درتازید.

عباس  ­میرزا که  نتوانسته بود به باروی مستحکم اچمیادزین رخنه کند به دستور شاه به سوی آذربایجان بازگشت ،  اما  همینکه از دوری پاسکه ویچ از نخجوان آگاه شد بسوی آن شهر در تازید تا با نقشه یی زیرکانه ارتباط نیروهای اریستوف را با پاسکه ویچ  قطع نماید و به این شکل پاسکه ویچ را یکبار دیگر در تنگنا قرار دهد. اما نیروهای آتشبار او توان رویارویی با ۲۶ توپ سنگین و چهار هزار سپاهی اریستوف را نداشت.  او بی درنگ به جنوب رود ارس بازگشت و بر آن شد  تا در آن کرانه ها ایستادگی نماید. نیروهای روس  با روحیه ئی توان یافته شتابزده از ارس گذشتند. و او را تا "چورس" دنبال نمودند   اما عباس میرزا  با هشیاری  به باروی خوی در شد  و  اریستف به ناچار به نخجوان بازگشت.

در این هنگام اریستوف و موراویف  از نرسیدن پول به سپاهیان ایران و نارضایی آنان آگاهی یافته بودند، به ابتکار عمل،  درنهم مهر ۱۲۰۵ به مرند در تازیدند .  پاسکه ویچ یکروز پیش  از آن ایروان  را تسخیر نموده بود. عباس ­میرزا  به دیگر بار با چابکی و شتاب نیروهایش را در پشت سر آنها به حرکت آورد و راه های ارتباطی میان نیروهای  پاسکه ویچ  و رودخانه­ ی ارس را قطع کرد.  به خاطر ابتکار عمل ناشیانه ی اریستوف در ترک نخجوان اینک نیروهای پاسکه ویچ  به  موقعیتی بیمناک دچار آمده بود.

در این هنگام موراویف بلند پرواز یکبار دیگر ابتکار عمل بدست گرفت  و نیروهایش  را بسوی تبریز حرکت داد.  او در  نامه یی به پدرش می­ نویسد: 
هنگامی که اریستوف از  قصد من  به تسخیر تبریز آگاه شد، نخست ازین درشگفت  شد که  تبریز تا به این اندازه نزدیکست و می خواست که عقب ­نشینی کنیم ، اما روز بعد من به پیش­روی  ادامه دادم و اردوگاه خود را در هیجده کیلومتری آن شهر  برپا نمودم. اریستوف هم­چنان  دلنگران بود، اما دیگر از این نقطه نمی توانستیم واپس بنشینیم . من خود نیز اینک نمی توانستم بدون چیرگی بر تبریز با فرماندهان خود روب­رو شوم. البته می توانم ناخشنودی پاسکه ویچ، از اینکه  برشهر تبریز چیره شده ام، را گمانه بزنم، اما به هر روی این تصمیمی بود که گرفته بودم و  سرفرازی و حیثیت من خواستار آن بود.
 در بیستم مهر ۱۲۰۶، پیشاهنگان  نیروی موراویف به چند کیلومتری کناره های تبریز رسیدند. سربازان  گردان تبریز دهشتزده  بسوی تهران در حال  گریز بودند.  این خبر شگفت ­انگیز در ۲۳ مهر در مرند به پاسکه ویچ رسید. سه روز بعد نیروهای او  به همراه مک­دونالد و دیگر اعضای سفارت بریتانیا به همراه پانزده هزار نیرو و ۵۲ توپ به تبریز واردشدند.  این نخستین بار بود که نیروهای روس پا به پایتخت آذربایجان می نهادند و شوم بختانه گروهی از مردمان ورود نیروهای بیگانه را خوش آمد گفتند. 

در این هنگام  ۶۰ هزار تن  از مردمان آذربایجان از ارامنه بودند که در صنعت و بازرگانی دست داشتند و خود را از دید دینی با روسها نزدیکتر احساس می نمودند.  از بازمانده جمعیت نزدیک به یک میلیون نفر از طایفه های تاتار بودند که بیشتر هزینه ی نبرد بر دوش آنان بود و در درازای نبردهایی  پیاپی  رفته رفته بر آنها دلسردی فرا آمده بود. در مناطق کوهستانی کردها می زیستند که برخی از سوارانشان در نیروهای عباس میرزا شرکت می نمودند. اما از اینکه زیر فرمان آذری ها باشند خوشحال نبودند. 


 ایوان پاسکه ویچ در دیدار با عباس میرزا. گریبایدف  با شلوار سفید) نفرچهارم در پشت سر پاسکه ویچ است


به نوشته ی مکدونالد فرستاده ی انگلیس پس از سقوط عباس آباد " حکومت شاه هر روز ناکفاتر می شود. او اینک در چند کیلومتری تبریز اردو زده ست، پس از گردشی در آذربایجان با ارتش هفتاد تا هشتاد هزار سپاهیانش با سربازانی بی انضباط که آزمندانه به تاراج و غارت  همه ی منطقه های گردش شده پرداخته بودند."

سقوط تبریز با اسلحه خانه ی بزرگش و تنها کارخانه ی توپ ریزی ، ژرف ترین گودال را برای فرو افتادن عباس میرزا پدید آورد. اندکی پیش، در گفتگویی با سروان  جان کمپبل انگلیسی، او به تلخی گفته بود:
در این بحران تاریخی من خود را با دشمنی پرقدرت و کهنه کار روبرو می بینم بدون داشتن وسایلی در دست، تا بتوانم با تلاشهایش رویارویی کنم  و یاکه به پیروزی نهایی برسم. یکپارچگی و استقلال این امپراطوری همه با منابع ناچیز من پشتیبانی میشود. همه ی بار جنگ بر دوش این استانِ تنها ست که در زیر فرمان من ست. شاه از فرستادن پول برای نگهداری و ساختن تجهیزات سپاهِ من و پرداخت به سپاهیانم خودداری میکند. انگلیس مرا تنها گذاشته و آن یاری هایی، که پیش از این  به من توانایی میداد تا دربرابر دشمنانم پایداری کنم، را از من دریغ داشته است ... به سفیر [مک دونالد] بگو من نیاز شدیدی به پول دارم و اینکه من امیدوارم که او پیمان صلح را برایم  به نتیجه برساند.
اینک این انگلیس بود که توانسته بود عباس میرزا را به زانو در آورد. برخی از تاریخ نویسان انگلیس  از خساست فتحعلی شاه  همچون بندی  بر پای ولیعهد برای ادامه ی جنگ گلایه  کرده اند. همه ی هزینه های نبرد بر دوش آذربایجان بود که در آمد سالیانه اش  فقط هفتصد هزار تومان بود که در برابر بودجه ی جنگی روسیه بس ناچیز بود.    از دیدی دیگر این از فرزانگی شاه بود که همه ی خزانه ی کشور را  نمی خواست برای جنگ خالی نماید  و تا هنگامیکه خزانه اش پر بود همانگونه که گریبایدف استدلال می نمود این "اسلحه"یی بود که به او توانِ گردآوری سپاه میداد، توانی که دشمن را بس نگران می ساخت. ولی پیمان ترکمنچای همه حیله ئی بود که این آخرین اسلحه را نیز از او بگیرند. 


عباس میرزا برای پیمان صلح میرزا ابوالقاسم خان فراهانی را روز یکشنبه ۲۸ مهر به اردوگاه پاسکه ویچ اعزام نمود. اُبرِزکف دیپلماتی از سنت پترز بورگ که به معاونت پاسکه ویچ فرستاده شده بود تا با ایران مذاکره نماید از قائم مقام در کارامالک استقبال نمود. اُبِرزکف  به میرزا ابولقاسم گفت که شرایط روسیه برای صلح از آنچه که گریبایدف در کاراضیاالدین خواسته بود سنگینتر شده ست.  

اینک افزون بر استانهای ایروان و نخجوان ، ایران می باید مابقی استان تالش را نیز به روسیه بدهد و افزون بر آن  مبلغ غرامت به پانزده کرور یا رقم نجومی ۷ میلیون و پانصدهزارتومان (برابربا سی میلیون روبل سیمین-یا بیش از ده سال در آمد آذربایجان) افزایش یافته است. نخستین قسط به مبلغ پنج کرور می باید درظرف یکماه پرداخت میشد. بجامانده ی ده کرور  غرامت میباید ظرف سه ماه پرداخت میشد. مادامیکه همه ی غرامت پرداخت نشده باشد همه ی آذربایجان  در زیر فرمان روسیه زیر اشغال باقی میماند. اگر ایران قسط دوم را  در مدت سه ماه نمی پرداخت، آذربایجان به زیر قیمومیت روسیه در میامد،  و روسیه نخستین قسط را به ایران بازنمی گرداند. هیچ پیمان صلحی تا هنگام پرداخت قسط اول امضا نمی شد.  عباس میرزا فقط ۶ روز وقت داشت که این شرایط را  به آوند پیش شرط برای کنفرانس صلح در دهخوارقان روستایی در نزدیک تبریز بپذیرد.

قائم مقام این شرایط را پذیرفت اما به روسها گفت که عباس میرزا ورشکست شده ست، و  این شاه است که میلیون ها تومان پول درخواستی را می باید بپردازد. او هشدار داد که بدون یاری انگلیس نمی توان شاه سالخورده را متقاعد به پرداخت غرامت نمود.

از هنگام سقوط عباس آباد، مک دونالد فرستاده ی انگلیس در ایران میکوشید، تا بدستور کنینگ، وارد مذاکرات صلح شود. پاسکه ویچ پس از اشغال تبریز برای جلوگیری از دخالت انگلیس ها گریبایدف را  به ملاقات مک دونالد در کنسولگری آن شهر فرستاد.

گریبایدف به مک دونالد گفت اگرچه روسیه از زحمات پیشین او  برای برقراری رابطه ئی دوستانه میان ایران و انگلیس قدردانی می نماید، با این همه،  تزارنیکلای اول مصراٌ  اجازه ی هیچگونه میانجیگری میان روسیه وقدرتهای شرقی را نمیدهد. به گفته ی گریبایدف  این تصمیم امپراطور بر پایه دخالتهای سِرگور اوزلی در نوشتن پیمان  گلستان ۱۰۹۲  (۱۸۱۳م) می باشد. مک دونالد پاسخ داد که او به هیچ وجه قصد میانجیگری به هر شکل را ندارد زیر از طرف دولت خود برای اینکار اختیاری به او داده نشده ست!  هدف او در تمام این مدت آن بوده که دو طرف را به هم نزدیک نماید، زیرا هیچ یک از وزیران ایرانی حاضر نیست که شرایط ننگین پیشنهادی روسیه را برای صلح بپذیرد و هنگامیکه مذاکرات آغاز شود مداخله ی اودیگر ضروری نخواهد بود. در عین حال، او به گریبایدوف خاطرنشان نمود که درخواستهای روسیه بسیار سنگین است و برای اطمینان به بنتیجه رسیدن سریع مذاکرات، شرایط روسیه می باید تعدیل گردد.  گریبایدف پاسخ داد: 
با توجه به طرز رفتار ایران نسبت به ما، هنگامیکه استانهای بی دفاع کشور ما آزمندانه  نه تنها بدون هیچگونه تحریکی از سوی ما که بل حتی بدون اعلان جنگ موردتجاوز قرار گرفت، من فکر نمی کنم شرایط ما غیرمنطقی باشد.  ما آمده ایم تا انتقام آسیبهای گذشته را بگیریم،  تا نژادی موذی را کیفر دهیم و با اندازه ی  مجازاتشان نشان دهیم که  مردمی مانند ایرانیان نمی توانند به اعلیحضرت توهین نمایند
پاسکه ویچ بزودی دریافت که عباس میرزا در مذاکرات صلح شرکت نخواهد کرد مگر اینکه نماینده انگلیس نیز حضور داشته باشد. درنتیجه، بگزارش مک دونالد چندروز پس از دیدار گریبایدوف، پاسکه ویچ خود به دیدار او آمد و گفت: "او اینک به دشواری گفتگو با ایرانیان بدون دخالت طرف سوم پی برده است، آنها مردمی عجیب هستند، آنها نه میتوانند جنگ کنند، و نه صلح. و او آمده است تا  برای دخالت من خواهش کند..." 

روز سه شنبه ۱۴ آبان ۱۲۰۶ ( ۱۸۲۷م) وزرای مختار ایران و روسیه در دهخوارقان  برای بستن پیمان صلح ملاقات نمودند . این گردهم آیی که چند ماه طول کشید  و به نتیجه یی نرسید روسها را بسیار خشمگین نمود، زیرا  در ۱۵ مهر ماه، هنگامیکه اتحادیه ی دریایی انگلیس، فرانسه و روسیه کشتی ها ی ترکیه را در دماغه ی ناورینو نابود کرده بودند، "مسئله شرق" به نقطه یی حاد رسیده بود و اینک روسها نگران جنگ با ترکیه بودند. 
     
انگلیس اگرچه  در تنش میان ترکیه و یونان هوادار یونان بود  اما از افزایش نفوذ روسیه در آسیا درهراس بود و از اینرو بود که پس از حمله به کشتی های ترکیه  درصدد دلجویی از آن کشور بر آمد زیرا اگر روسیه بدریای مدیترانه دسترسی میافت می توانست برای بازرگانی دریایی انگلیس خطری جدی بوجود آورد. اینک ترکیه برای انتقام جویی تنها روسیه را در برابر خود داشت و می توانست به قفقاز حمله آورد. از اینروی بود که روسها نمی خواستند نیروهای پاسکه ویچ در آذربایجان درگیر بماند.

چون  هیچ یک از اعضای هیئت مذاکره کننده ایران به سرپرستی عباس میرزا، قائم مقام و فتحعلی خان به زبان روسی آشنایی  نداشتند، بنا بر این شد که گفتگوها به فرانسه و فارسی انجام گیرد. سرپرستی هیئت روسی  در دهخوارگان  بر عهده ی پاسکه ویچ، اُبِرزکف و گریبایدوف بود. کنفرانس در دو پهنه سازمان یافته بود. نشست های رسمی که گاه بگاه با حضور وزرای مختار بر پا میشد  بیشتر در باره ی درخواستهای مالی و سرزمینی روسیه بود. در فاصله ی میان نشست های رسمی دو طرف در نشست های خصوصی میکوشیدند تا اختلافات  خود را در بندهایِ مختلفِ پیمان چاره نمایند.

خواسته های سرزمینی روسیه در آغاز گفتگوها به نتیجه رسید. در نخست عباس میرزا با واگذاری ایروان و نخجوان به روسها موافقت نمود و پس از اینکه روسها تهدید به قطع مذاکره کردند مابقی استان تالش را نیز از دست داد. در مجموع   همآیش دهخوارقان در بر گیر شش نشست بود که نشست ششم به دادو فریاد انجامید و برهم خورد.  این نشست  در باره ی غرامت هنگفت درخواستی روسیه   به مبلغ  سی میلیون روبل سیمین بود.


توپ های روس در گذر از روز پل کالبد کشته شدگان 


هیئت ایرانی امیدوار بودکه به حداقل این غرامت را بگونه ی اقساط بلند مدت بپردازد. اما روسیه نگران آن بود که پیشامدهای سیاسی و اقتصادی در طول زمان موجب از میان رفتن مانده ی غرامت بشود. پس از این نشست عباس میرزا از نماینده ی انگلیس خواست به "میانگیری" در مذاکرات شرکت نماید تا از پدیداری "اینگونه بحث های بیهوده و پر سر وصدا"  اجتناب شود. مک دونالد پاسخ داد که او مانند همیشه حاضر ست که در این باره یاری دهد. چنین بود که مک دونالد به داوری برای  تعیین اندازه ی غرامت از سوی هردو طرف گفتگو برگزیده شد.

از یک سو او به ایرانیان پیاپی میگفت که باید واقعیت اینکه آنها  به آغاز جنگ گناه کارند را بپذیرند. و از سوی دیگر از روسها می خواست که میزان غرامت را تعدیل نمایند. پاسکه ویچ میزان غرامت را به ۱۲  کرور  پائین آورد (سرانجام میزان غرامت به ۱۰ کرور  پائین آمد). ایران البته می باید  ۵ کرور را بی درنگ می پرداخت و گرنه قرار داد صلح امضا نمی شد. همچنین پاسکه ویچ حاضر شد مهلت پرداختن اقساط بعدی را  اندکی افزایش دهد و البته تا آن مدت آذربایجان در زیر فرمان روسیه می ماند تا همه ی غرامت پرداخت شود.

در جهارشنبه ۶ آذر ۱۲۰۶ (۱۸۲۷م) از تهران به مک دونالد خبر رسید که فتحعلی شاه ۵ کرور تومان را به دکتر جان مک نیل کاردار سفارت انگلیس  تحویل داده ست. پاسکه ویچ  سروان ولخووسکی را برای گرفتن آن قسط به تهران فرستاد. چنین می نمود که صلح برپاشده است. عباس میرزا همه ی بندهای پیمان را روز یکشنبه ۱۷ آذر ۱۲۰۶ امضا نمود. اما روز دوشنبه ۲۵ آذر به پاسکه ویچ خبر رسید که شاه، میرزا ابوالحسن خان شیرازی را برای مذاکره به دهخوارقان خواهد فرستاد.  بزودی آشکار شد که شاه پیمان صلح را نپذیرفته و قسط اول غرامت را هنوز نپرداخته است و به جای آن وزیر خارجه ی خود را برای مذاکره فرستاده است.

در این هنگام دولت عثمانی به شاه قول داده بود که اگر از پرداخت غرامت خوداری کند، جنگِ روسیه و عثمانی او را از پرداخت غرامت واخواهد رهانید از سوی دیگر، به گزارش دکتر مک نیل، حسنعلی میرزا، پسر فتحعلیشاه و حاکم خراسان،  روز سوم دی ۱۲۰۶ به تهران آمد و مردم شهر از او به آوند قهرمان آزادی بخش خوشآمد گفتند: "مردمان از هر طبقه خود را  به پای او انداختند،  و بر دامن او و حتی جای پای اسب او بوسه زدند". حسنعلی میرزا اعلام نمود که روسها را از آذربایجان بیرون خواهد راند.

شاه حسنعلی میرزا را به فرماندهی کل قوی بر گزید و بگزارش دکتر مک نیل از ولایتعهدی او به آشکار سخن گفت. در این هنگام پاسکه ویچ و دیگر اعضای هیئت روس به مشاوره بودند که اینک چه می باید کرد. گریبایدوف برآن بود که می باید فشار را بر ایرانیان افزود. اُبرزکوف پیشنهاد مینمود که یا روسیه می باید بی درنگ پیمان صلح را امضا نماید و بدون صبر کردن برای دریافت  غرامت به انتظار آمدن ابوالحسن خان ماند و یا اینکه پیمان نهایی را روسیه بنویسد ولی امضا ننماید تا ابوالحسن بیاید. در این هردو مورد ابرزکوف معتقد بود که بهترست با ایران گفتگو نمود تا بتوان بخشی از غرامت را برای خزانه ی خالی روسیه دریافت نمود.

گریبایدوف اعتراض مینمود که تنها نیروی اسلحه است که میرزا حسن خان را وادار به پذیرفتن پیشنهاد روسها خواهد نمود.  به باور او  گفتگو با میرزا:
فقط اتلاف وقت خواهد بود، و بی تصمیمی را تغذیه خواهد نمود، و به دیگربار ما را به آن گفتگوهای بی معنی، یاوه و ابلهانه خواهد کشید، که ایرانی ها برای تفریح خودشان پنجاه روز دیگر ما را به هدر خواهند داد.
او گلایه ازین داشت که روسیه "مایه ی خنده ی" دشمن شکست خورده شده است و بر این پا می فشرد که قطع فوری مذاکره"به تاخیر پرداخت غرامت نخواهد انجامید که بل پرداخت آن را سریعتر خواهد نمود."  او در پیشتر به پاسکه ویچ نوشته بود:
تا هنگامیکه شاه پذیرش کتبیِ همه ی شرایط ما، که هم اکنون از آنها آگاهی دارد، را نفرستاده باشد نمی باید هیچ یک از فرستادگان او را  بپذیرید. تا هنگامیکه تضمین نگرفته اید که عملیات نظامی، تازه نخواهدشد آنها را  با احترام بسیار نپذیرید . آنها را به همانسان شورش و نابسامانی تهدید کنید  که آنها در سرزمین های ما برانگیختند. آنها تا وقتیکه هنوز اصفهان و شیراز و غیره را دارندکه به آنها بگریزند از هیچ نمی ترسند. این کافی نیست که ما به شیوه های خرابکاری دست نمی زنیم، و ، پس از به انجام رسیدن صلح، ما به آنها خواهیم گفت که ما این ابزار قابل اطمینان را هنوز در دست داریم ولی بر علیه تان به کار نمی بریم.  در گفتگو ودر مکاتبه لحنی میانه رو در پیش نگیرید،  زیرا ایرانی ها آنرا یا به ضعف تعبیر میکنند، یا به اینکه منابع مان به ته کشیده شده و یا اینکه  دیگر امکان گسترش فتوحاتمان را نداریم....  
 و اینچنین توصیه ها را در چند سطر دیگر نیز ادامه میدهد. در این هنگام نماینده انگلیس در یادداشتهای روزانه اش می نوشت که بیشتر افسران روس از جنگ خسته شده اند و آرزوی بازگشت به خوشی های دلپذیر مسکو و سنت پترزبورگ را دارند.

به هرروی، ابوالحسن خان شیرازی، وزیر خارجه ی فتحعلیشاه، روز یکشنبه ۱۵ دی ۱۲۰۶ (۱۸۲۸م) به دهخوارقان وارد شد. فردای آن روز، دوشنبه،  ژنرال پاسکه ویچ  با او دیدار کرد و با لحنی عصبی به اوگفت که حتی یک کلمه از پیش نویس پیمان را که عباس میرزا امضا کرده بود را تغییر نخواهد داد . افزوده بر آن، او گفت که تا آنجا که به او مربوط میشود مذاکرات پایان یافته اند و چون شاه پیمان را نپذیرفته او جنگ را  از سر می گیرد و بسوی تهران حرکت خواهد نمود مگر اینکه اولین قسط غرامت بی درنگ پرداخت شود.

چنین بود که ارتش روس به دیگر بار به حرکت آمد و چون نیرویی در برابر خود نمی دید شهرهای ارومیه، اردبیل  و میانه را تسخیر نمود. خبر قطع مذاکرات و پیشروی قوای روس بسوی تهران موجب نگرانی فراوان شد و  فتحعلیشاه را بسختی تکان داد.  در همان حال مک دونالد به شاه اصرار می ورزید که پادشاهی قاجار را به خطر نیفکند و پیشنهاد پرداخت ۵ کرور غرامت را بپذیرد. بالاخره شاه سالخورده از ایستادگی دست کشید و فرمان ترابری پول را به جایگاه هیئت انگلیس در تبریز صادر نمود.  

انتقال آن همه پول کاری آسان نبود. سه کرور از قسط اول به زر پرداخت شد و دو کرور به سیم. بر پایه ی یادداشتهای دکتر مک نیل، کارگران ساعات بسیاری را به بار کردن این گنجینه بر  ۱۶۰۰ قاطر  صرف نمودند. او در خاطراتش می نویسد:
من باور نمی کنم که امکان اینکه اعلیحضرت شاه در شهر میماندند وجود داشت. زیرا شهر قابل دفاع نبود؛ و اگر اعلیحضرت شهر را ترک می نمودند، نتنها چه بسیار از دارائی ها نابود می شد  که بل گنجینه ی شاهنشاهی را که اعلیحضرت نمی توانستند با خود حمل کنند به دست دشمن می افتاد. آنگاه دگرگونی حکومت ایران برآیندی اجتناب ناپذیر می بود. یک جانور روسی  بر تخت پادشاهی خالی شده می نشست و دودمان کنونی برای همیشه کنار گذاشته میشد.  
 هنگامی که مکدونالد آگاهی یافت که غرامت در راه تبریز است، او از پاسکه ویچ خواست که کنفرانس صلح را از سر گیرد. اما پاسکیه ویچ پاسخ داد که او دیگر نمی خواهد به گفتگو تن دردهد او پیمان صلح را امضا خواهد نمود و آنرا به عباس میرزا خواهد فرستاد. ولی با پافشاری مک دونالد پاسکه ویچ هیئت ایرانی را به دهکده ترکمنچای در نزدیکی تبریز فراخواند و پیمان صلح سرانجام در آنجا امضا شد.

سیاست لردکنینگ وزیر خارجه ی انگلیس در تحمیل این پیمان بر ایران ازسوی دوک ولینگتون  و لرد اِلِنبرو Lord Ellenborough مورد انتقاد شدید واقع شد. اِلِنبرو به دولت هشدار داد که این پیمان موجب افزایش نفوذ روسیه در ایران خواهد شد. چارلز متکالف  Charles Metcalfe می گفت:
اگر ما چشمداشت یاری های مَهین، درهنگام نیاز خودمان، داشتیم، قطعاٌ خود را بگونه ئی بیچاره وار  فریب خورده و دلسرد خواهیم یافت . اگر روسیه هرگز در شرایطی قرار گیرد که سپاهی بسوی هندوستان بفرستد ایران به احتمال زیاد در زیر پرچم آن کشور خواهد جنگید.
دوک ولینگتون  به درستی توانست هنایش پیمان ترکمنچای را بر امپراطوری عثمانی پیش بینی نماید:
همه در سراسر  اروپا باید به این پیمان  در همان روشنایی که ما به آن می نگریم نگاه کنند. آنها شاید دلایلی همانند ما نداشته باشند که با رشک و نگرانی به نتایج آن بنگرند، اما همه باید در آن روشنایی ببینند که این ضربه ئی مرگ آور  به استقلال دربار عثمانی است و نشانه ی  پیش بینی  تجزیه و زوال قدرت آن امپراطوری
برای ایران اما این  نخستین برخورد با مدرنیته و نووایی بود. نووایی که از "خرد بخود وا" سرچشمه نگرفته بود، با آزادیخواهی و مردم سالاری پیوندنداشت، که بل از دست اندازی خودکامگانی مانند ژنرال تیستسیانوف و ژنرال ارملوف  و تزار نیکلای اول و  دغل بازی ها ی  سرجان ملکلم و هارتفورد جونز برای منافع استعماری سر چشمه می گرفت.