ه‍.ش. ۱۳۹۴ اسفند ۱۶, یکشنبه

چکامه - نشانهایی از جاودانگی از یادمانهای نخستین کودکی -- ویلیام وردزورث




گاه هایی بود که   علفزارو بیشه  و  چشمه سار،
زمین  و هر دید گاهی   مشترک
به من  چنان مینمود که در پرده ای از پرتوی مینویی ند
شکوه و تازگی  یک رویا
وینک  دگرچنین نیست   که  به  دیری دیگر نبوده ست
به هر سو که  می نگرم
به شب یا روز
آنجه را که می دیده ام دیگرینک  نمی توانم دید
 رنگین کمانی   می آید و می رود،
و گل سرخ  دل انگیزست
و ماه به   به شیدایی بتابش است
به اوبنگر هنگامیکه آسمانها برهنه اند
آبها  درشبی پرستاره
زیبایند و نازنین
آفتاب زادشی ست   فرهمند
 اما با این همه میدانم که به هرکجا که روم
شکوهی از خاک گسسته شدست.
وینک ،  که پرنده ها به آهنگند با نوایی  شادمانه
و بره های  تازه سال گویی
که  دربند  به نوای تنبورند.
به  تنها من ست  که اندیشه ای  پر اندوه  اندر میشود
 نغمه ای  بهنگام   آسوده میداردم از آن اندیشه
 و من دگرباره   نیرومندم  
آبشارها از فراز به سُرناهاشان  می دمند
کاین موسم   سوگواری مرا دیگر  به ستم نخواهد کشید   
که پژواکها را   در انبوه کوهستان  می شنوم
بادها یی از زمینه های خفته که به من میایند،
و تمام زمین سرشارِ شادیست.  
 زمین و دریا
  خویشتن را در شادمانگی رها می کنند
ودر دل اردیبهشت
هر جانداری به گردش است.
و تو کودک شادمانگی
به گِرد من آوا کن؛ بگذار تا که آوایت را بشنفم,  تو همه  خوشی پسرک شبان

 های  ای آفردیگان آشاوان ، من بانگ دلربائی تان  را
به همدگر  شنیده ام  من
خنده ی آسمانها را با شما در فرخندگیتان دیده ام
دل من  باشماست در جشنواره تان
برسرمن افسریست از آن
  همه سرشاری ازین شورتان را من در نودِشم  من همه ی آنرا  نود کرده ام.   
آی چه روز  پلید!  اگر که من به به سوگ می بودم
هنگامیکه زمین خود به آرایش ست.
در این پگاه دلنشین اردیبهشت.
که کودکان به گلچینی اند.
در همه سوی  
    یک هزار دٌره ی دور و گسترده،
گل های تازه؛  به هنگامی که   خورشید می درخشد به گرمی،
و نوزاد  بر میجهد   به آغوش مادر 
 من می شنوم، می شنوم،   شادمانه می شنوم!
  اما با این همه  تک درختی  هست ،  درمیان  درختا ن بسیار، تنها یکی،
 در دشتی یگانه  که  من آن را  نگریسته ام
هر دوی آنها  از چیزی می گویند  که اینک رفته است
و بنفشه های زیرپایم
این داستان را  دگر باره بازمی گویند
بکجا گریخت   سوسوی آن چشم انداز
وینک  کجاست آن شکوه و آن رویا 
.....
   همه خوابی  ست و فراموشی برای روان مان 
که  با ما  زاده شد –   اختر سرگذشت مان
  که جا در سرایی دیگر داشت. 
وزان دورها میاید 
نه همه فراموشی
نه همه برهنگی  
 اما ما  بدنبال ابرهای پرشکوه  می اییم
از پرودگار ؛ که خانه ی ماست
آسمان در پیرامن ماست به هنگام کودکی
اما سایه های زندان این  خانه بر پسری که بسال می رود
 نزدیکی آغاز میکنند.
  او به روشنایی می آویزد و  هنگامیکه  همه ازدست شد
آنرا در شاد ی   خویش باز میابد.
جوانی که هر روزبروز از خاور خورشید دور شده ست
می باید که راهگذار راه شود ولی  اوهنوز رهبان گیتی است
و در شکوهمندی چشم اندازش
 می سپارد  راهی را که می باید رفت
 به فرجام او مردیست که  خاموشی آن پرتو را در می یابد.
که در روشنای روز ناپدید  شده است.

زمین  دامان خویش  را از خوشی ها  انباشته  میکند
خواسته هایی که   در گیتایی اوست
و  حتی همانند  خواسته ی دل مادری 
که نه بی ارزش خواسته ایست
پرستار این سرای  می کند آنچه که می تواند
تا که  فرزند خوانده ی خویش  آن مرد زندانی را  بپروراند
تا فراموش کند آن شکوهی را که می شناخت
و آن کاخ   شهنشاهی را بهنگام آمدنش
بنگر کودک  را در میان   خوشی های نوزادانه اش  
شش سالی   همه  مهربانی  به اندازه  ای ناچیز
ببین، سرنوشتی را که او به دست خویش  شمار میزند
 آذرده از بوسه های شتابزده ی مادر
روشنی گرفته از  دیدگان پدر
بنگر برنامه ای  یا نموداری به زیر پای او
   پاره ها یی از رویایش  در باره ی  زندگی انسانی،
که خویشتن  به آن ریخت داده با هنری تازه آموخته
 یک زناشویی یا یک جشنواره
یک سوگواری یا  یک  بخاک سپردن
اینک او دل به این سپرده است
و آواز خویش  به این نوا می خواند
آنگاه او زبان  به گفتگو  درباره ی
سودا و شیدایی و درگیری بازمیکند
اما دیری نمی کشد که این 
  به کناری افکنده می شود
 و با  سرفرازی و شادی نو
بازیگر کوچک باهمه کسان تا 
هنگام ناتوانی پیرینه سالی
که زندگی باخود به همراه دارد.
به فریب نقشی دگر بازی می کند
و گه بگاه به  ایستگاهی در طنز  اندرمی شود.
گویی همه پیشه ی او
دنباله رویی بی پایان بوده ست

تو، ای که  آشکاری برونیت 
نهفته میدارد سترگی روانت را
تو ای بهترین فرزانگان، که هنوز  ماندگارنیاکان 
را نگاه داشته ای، ای تو دیده ئی در میان  نابینایی،
که، کر و خاموش  ژرفای جاودانه را خوانده ست،
افسون شده به همیشه از سوی آن پندار جاودانه
پیامبر بزرگ ! ساویز وهومن
که در او همه راستی ست
در تاریکی گمشده ؛ تاریکی گور
اَیا تو که   نا میرائیت
زاییده شده ست همانند روز ؛ دهاگی بر فراز یک برده
باششی که  نمی بایست  گذارده شده باشد
که از برای او  گور
هیچ نیست  مگر بستر  تنهایی  بی معنا یا بی دیدگاهی
از روز  یا روشنایی گرما بخش
جایگاهی  برای اندیشه که چشم براهیم برای غنودن
اَیا تو کودک خرد و با این همه پرشکوه از تناوری
زاده ی آسمانی  آزادگی در بلندای هستی اَت
از چه با  چنین دردی راستین تو برمی انگیزی
سالهایی را که باخود بناچار یوغی خواهند آورد
از این روی کور کورانه  با تلاشهای آشاوانت
به همه زود روانت  از خاک رهسپار خواهد شد
و وزن آئین  برتو  فرا خواهد بود
سنگین همانند یخ زدگی و   ژرفی به نزدیک ژرفای  زندگی

آه  شور شادی  ! که در خاکستر ما
چیزییست که می زید
و گیتا ی  هنوز بیاد دارد
که از چه بودست چنین گریزانی
 اندیشۀ پار سالهای مان  در من می زاید
آشاوانگی جاودانه : نه براستی
 چراکه  آنچه که  بیشترین ارزش  برای شایانگی دارد
شوقست و آزادگی ،  باوری ساده
از کودکی ها ؛ چه در آسودگی و چه در گیرودار
با امیدی تازه پرگرفته هنوز  بال زنان درون سینه 
نه از برای اینهاست  که من
آوای ستایش و سپاس می خوانم
که بل از برای آن پرسشهای پا فشارانه
از نودش و چیزهای برونی
افتاده ازما و ناپدید شده
ناباوری های تهی یک آفریده
درگشت و گذار جهان هایی  نا دریافته
اندرناکهایی  بلند  پیش از آنکه گیتای میرا
بلرزد آنسان که گنه کاری در شگفت شده
اما برای آن نخستین شیدایی ها
آن به یادآوری های سایه وار
که همانند که شاید باشند
هنوز فواره های روشنی همه ی روزهایمانند.
هنوز روشنی بارز  همه ی دیدنی هایمانند.
برپا مبدارندمان , گرامی میدارندمان و نیروی آن دارند که
سالهای پر غوغای مان را چنان که دمهایی در بودن بنمایانند
از خاموشی ابدی راستی های که بیدار کننده اند
  پوسیده نه هرگز
که نه دلمردگی و نه  تلاشی دیوانه وار
نه مرد  و نه پسر
و نه همه انچه که در دشمنی ست با شادمانی 
میتواند به همگی نابود و ویرانگر باشد
چنین است که در هنگامی از هوای آرام
اگرچه در دوردست سرزمین باشیم
روان هامان  چشم اندازی  از آن دریای نامیرا  دارد
که مارا بدین جای آورد
و در آنی تواند بدانجا شد
تا ببیند که کودکان  در کناره ی دریا ببازیند
 و تا ببیند که آبهای سهمگین  خروشان را درهمیشه بیش
 پس آوا سردهید،  ای پرنده ها، آواز بخوانید،    آوازی شادمانه بخوانید!
و پروا دهید  به  بره های  تازه سال 
که  گویی دربند   نوای تنبورند.
ما در اندیشه به توده هاتان می پیوندیم
  شما که نی میزنید و شما که بازی میکنید،
 شما که  در دلهاتا ن امروز
 در میکشید شادی اردیبهشت را
گرچه که آن پرتو که به گاهی بس درخشنده بود  
 اینک  برای همیشه از چشم انداز من  ربوده شدست،
هر چند هیچ چیز نمی تواند آن هنگام را باز گرداند
آن  شکوه علفزار  و آن  فرهنودی   گل را،
  ما  بسوگ نیستیم , که بل  دل قوی  داریم 
 از آنچه  که  زین پس  ماندگار   می ماند؛
 در همدردی  نخستین
 که در بوده شدن می باید همیشه باشد.
از اندیشه  های آرامش بخش  که برون می زند
    از  رنج های انسانی؛
 از باوری که  از درون مرگ به آنسو می نگرد.
و آیا  شمایان  چشمه ها   ، مرغزاران ، تپه ها ، و  درختزاران،
بر ما روا مدارید  پیشگویی گسستن از شیدایی هامان را!
با این حال در دل دلهایم  من نیروی شمارا در می نویم
من تنها یک  شوق را رها کرده ام   
که بزیم  در زیر هنایش  همیشگی تان  .
من  شیفته ی جوی سارانم که  در بسترهایشان خروشانند.
حتی بیشتر به هنگامیکه همانندشان به سبکی رهسپارم
روشنایی بی گناه   روزی  نوزاد  هنوزدوست داشتنی است
 ابرهایی که بگرد خورشید شامگاهی فرا میشوند
از دید ه ای  رنگ فامی   هوشیارانه میگیرند
که به  نگاهبانی میرایی انسان ست.
بازی دیگری  برپاست  . تاجهای پیروزی دیگر برده شده اند
به سپاس از دل انسان که به آن میزییم
به سپاس از نرمیش شادی هایش و هراس هایش
از دید من ستمگرترین گل که  بباد می رود  می تواند

اندیشه هایی برانگیزد که  برای اشکها  چه بسا در ژرفا نهفته اند   

Ode 
Intimations of Immortality from Recollections of Early Childhood
William Wordsworth. 1770–1850

THERE was a time when meadow, grove, and stream,

    The earth, and every common sight,

            To me did seem

    Apparell'd in celestial light,

The glory and the freshness of a dream.
It is not now as it hath been of yore;—

        Turn wheresoe'er I may,

            By night or day,

The things which I have seen I now can see no more.


        The rainbow comes and goes,
        And lovely is the rose;

        The moon doth with delight

    Look round her when the heavens are bare;

        Waters on a starry night

        Are beautiful and fair;
    The sunshine is a glorious birth;

    But yet I know, where'er I go,

That there hath pass'd away a glory from the earth.


Now, while the birds thus sing a joyous song,

    And while the young lambs bound
        As to the tabor's sound,

To me alone there came a thought of grief:

A timely utterance gave that thought relief,

        And I again am strong:

The cataracts blow their trumpets from the steep;
No more shall grief of mine the season wrong;

I hear the echoes through the mountains throng,

The winds come to me from the fields of sleep,

        And all the earth is gay;

            Land and sea
    Give themselves up to jollity,

      And with the heart of May

    Doth every beast keep holiday;—

          Thou Child of Joy,

Shout round me, let me hear thy shouts, thou happy
    Shepherd-boy!


Ye blessèd creatures, I have heard the call

    Ye to each other make; I see

The heavens laugh with you in your jubilee;

    My heart is at your festival,
      My head hath its coronal,

The fulness of your bliss, I feel—I feel it all.

        O evil day! if I were sullen

        While Earth herself is adorning,

            This sweet May-morning,
        And the children are culling

            On every side,

        In a thousand valleys far and wide,

        Fresh flowers; while the sun shines warm,

And the babe leaps up on his mother's arm:—
        I hear, I hear, with joy I hear!

        —But there's a tree, of many, one,

A single field which I have look'd upon,

Both of them speak of something that is gone:

          The pansy at my feet
          Doth the same tale repeat:

Whither is fled the visionary gleam?

Where is it now, the glory and the dream?


Our birth is but a sleep and a forgetting:

The Soul that rises with us, our life's Star,
        Hath had elsewhere its setting,

          And cometh from afar:

        Not in entire forgetfulness,

        And not in utter nakedness,

But trailing clouds of glory do we come
        From God, who is our home:

Heaven lies about us in our infancy!

Shades of the prison-house begin to close

        Upon the growing Boy,

But he beholds the light, and whence it flows,
        He sees it in his joy;

The Youth, who daily farther from the east

    Must travel, still is Nature's priest,

      And by the vision splendid

      Is on his way attended;
At length the Man perceives it die away,

And fade into the light of common day.


Earth fills her lap with pleasures of her own;

Yearnings she hath in her own natural kind,

And, even with something of a mother's mind,
        And no unworthy aim,

    The homely nurse doth all she can

To make her foster-child, her Inmate Man,

    Forget the glories he hath known,

And that imperial palace whence he came.

Behold the Child among his new-born blisses,

A six years' darling of a pigmy size!

See, where 'mid work of his own hand he lies,

Fretted by sallies of his mother's kisses,

With light upon him from his father's eyes!
See, at his feet, some little plan or chart,

Some fragment from his dream of human life,

Shaped by himself with newly-learnèd art;

    A wedding or a festival,

    A mourning or a funeral;
        And this hath now his heart,

    And unto this he frames his song:

        Then will he fit his tongue

To dialogues of business, love, or strife;

        But it will not be long
        Ere this be thrown aside,

        And with new joy and pride

The little actor cons another part;

Filling from time to time his 'humorous stage'

With all the Persons, down to palsied Age,
That Life brings with her in her equipage;

        As if his whole vocation

        Were endless imitation.


Thou, whose exterior semblance doth belie

        Thy soul's immensity;
Thou best philosopher, who yet dost keep

Thy heritage, thou eye among the blind,

That, deaf and silent, read'st the eternal deep,

Haunted for ever by the eternal mind,—

        Mighty prophet! Seer blest!
        On whom those truths do rest,

Which we are toiling all our lives to find,

In darkness lost, the darkness of the grave;

Thou, over whom thy Immortality

Broods like the Day, a master o'er a slave,
A presence which is not to be put by;

          To whom the grave

Is but a lonely bed without the sense or sight

        Of day or the warm light,

A place of thought where we in waiting lie;
Thou little Child, yet glorious in the might

Of heaven-born freedom on thy being's height,

Why with such earnest pains dost thou provoke

The years to bring the inevitable yoke,

Thus blindly with thy blessedness at strife?
Full soon thy soul shall have her earthly freight,

And custom lie upon thee with a weight,

Heavy as frost, and deep almost as life!


        O joy! that in our embers

        Is something that doth live,
        That nature yet remembers

        What was so fugitive!

The thought of our past years in me doth breed

Perpetual benediction: not indeed

For that which is most worthy to be blest—
Delight and liberty, the simple creed

Of childhood, whether busy or at rest,

With new-fledged hope still fluttering in his breast:—

        Not for these I raise

        The song of thanks and praise;
    But for those obstinate questionings

    Of sense and outward things,

    Fallings from us, vanishings;

    Blank misgivings of a Creature

Moving about in worlds not realized,
High instincts before which our mortal Nature

Did tremble like a guilty thing surprised:

        But for those first affections,

        Those shadowy recollections,

      Which, be they what they may,
Are yet the fountain-light of all our day,

Are yet a master-light of all our seeing;

  Uphold us, cherish, and have power to make

Our noisy years seem moments in the being

Of the eternal Silence: truths that wake,
            To perish never:

Which neither listlessness, nor mad endeavour,

            Nor Man nor Boy,

Nor all that is at enmity with joy,

Can utterly abolish or destroy!
    Hence in a season of calm weather

        Though inland far we be,

Our souls have sight of that immortal sea

        Which brought us hither,

    Can in a moment travel thither,
And see the children sport upon the shore,

And hear the mighty waters rolling evermore.


Then sing, ye birds, sing, sing a joyous song!

        And let the young lambs bound

        As to the tabor's sound!
We in thought will join your throng,

      Ye that pipe and ye that play,

      Ye that through your hearts to-day

      Feel the gladness of the May!

What though the radiance which was once so bright
Be now for ever taken from my sight,

    Though nothing can bring back the hour

Of splendour in the grass, of glory in the flower;

      We will grieve not, rather find

      Strength in what remains behind;
      In the primal sympathy

      Which having been must ever be;

      In the soothing thoughts that spring

      Out of human suffering;

      In the faith that looks through death,
In years that bring the philosophic mind.


And O ye Fountains, Meadows, Hills, and Groves,

Forebode not any severing of our loves!

Yet in my heart of hearts I feel your might;

I only have relinquish'd one delight
To live beneath your more habitual sway.

I love the brooks which down their channels fret,

Even more than when I tripp'd lightly as they;

The innocent brightness of a new-born Day

            Is lovely yet;
The clouds that gather round the setting sun

Do take a sober colouring from an eye

That hath kept watch o'er man's mortality;

Another race hath been, and other palms are won.

Thanks to the human heart by which we live,
Thanks to its tenderness, its joys, and fears,

To me the meanest flower that blows can give

Thoughts that do often lie too deep for tears.